
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« گره های اجتماعی ما (۳)
صفحه اصلی
دغدغه های زندگی ساده من »
همیشه دلم می خواست می تونستم طنز بنویسم اما نتونستم. طنز نوشتن یکی از سخت ترین مدلهای نوشتن هست. اما گاهی تو زندگی روزمره یه اتفاقاتی می افته که طنز زنده هست و آدم خودش یکی از شخصیتهای این داستان میشه.
این اتفاقی هست که دیروز سوم آپریل دوهزاز و شش در ساعت سه بعد از ظهر برا ی شخص بنده اتفاق افتاد.
اگه کس دیگه ای تعریفش میکرد من فکر میکردم داره رنگ و لعاب زیادی بهش میده. اما این عین یه گفتگوی تلفنی هست که بنده یه ظرف خط بودم.
سر- نوشت یک: پرانتز ها رو خودم اضافه کردم.
سر- نوشت دو: جملات خانم خیلی محترم رو با دهن کج و کوله و لهجه عجیب غریب از اون مدلهایی که فارسی از بلدشون رفته بخونید. ( این خیلی مهمه)
----------------------------------
خانم خیلی محترم : الو. خانم لوا؟
من: بفرمایید.
خانم خیلی محترم : سلام. من ... هستم. از طریق یکی از دوستان ایرانی متوجه شدم شما کمک می کنید برای کار پیدا کردن تازه وارد ها.
من: بله خانوم. خوشحال میشم از کاری از دستم بر بیاد.
خانم خیلی محترم : من شاید یک سال اینجا بمونم . البته وکیلم دنبال کارهام هست. اما فعلا با ویزای توریستی اینجام.
من: یعنی سوشال سکیوریتی ندارید؟ ( کارت شماره هویت ملی که قانونی بودن و اجازه کار شما رو نشون میده)
خانم خیلی محترم : نه . البته اقدام کردم و شاید سوشال موقت بگیرم.
من: پس به هر حال اجازه قانونی کار ندارید؟
خانم خیلی محترم : برادر شوهرم که ما با دعوت نامه ایشون اومدیم خیلی متمول هستن و فکر بکنم بتونن این مشکل رو حل کنن. از این نظر مشکلی نیست. ( من فکر کردم که حتما آی کیو من خیلی پایین و متوجه ربط تمول برادر شوهر این خانوم با مسئله سوشال نمیشم.)
من: می تونم بپرسم در چه زمینه ای سابقه کار دارید؟
خانم خیلی محترم : من دبیر زبان آلمانی بودم. دوره گریمم رو هم تموم کردم. شوهرم هم مهندس هواپیماست. ( باز هم من متوجه ربط شغل شوهرشون با سوال خودم نشدم)
من: البته میدونید که اینجا نمی تونید انتظار تدریس داشته باشید. اگه از اینجا بتونید مدارک لازم رو بگیرید میتونید از سابقه ایرانتون استفاده کنید ولی برای تدریس در دبیرستان حداقل باید از اینجا لیسانس تو رشته تون رو بگیرید و البته اجازه کار.
خانم خیلی محترم : بله. بله میدونم ( خدا رو شکر)
من: خوب حالا که میدونید پس دنبال چه کاری هستید؟
خانم خیلی محترم : یه کار شیک ( باور کنید این عین عبارت بود)
من: ( با لبخند) خوب تعریفتون از یه کار شیک چی هست؟
خانم خیلی محترم : خوب ببینید خانوم. ما چه در اینجا و چه در ایران خانواده خیلی متشخصی داریم. با توجه به اینکه من چند تا از کشورهای آسیایی و اروپایی رو دیدم فکر میکنم بتونم تو یه آژانس مسافرتی کار گیر بیارم. کار باکلاسی تو ایران و همینطور تو کانادا هست. فکر میکنم اینجا هم همینطور باشه.
من: ( که سعی میکردم نفسهام رو آروم کنم) ببینید خانوم. این صنعتی هست که داره یواش یواش از بین میره. دیگه همه از رزرویشن های آن لاین استفاده میکنن که ارزون تر هم هست. کار تو آژانس رو هم اگه پیدا کنید, کار پر درامدی نیست.
خانم خیلی محترم : اه. جدا؟ البته بگم اینجا همه دور و برییهام بهم میگن که من فقط برای رییل استیت ( همون بنگاه معاملات ملکی خودمون) ساخته شدم.
من: رییل استیت کار پردرآمدی هست ولی علاوه بر گذروندن دوره تخصصی و دونستن قوانین باید زبانتون خیلی قوی باشه و منطقه رو هم به خوبی بشناسین. ظاهرا شما مدت زیادی نیست که اینجا هستید.
خانم خیلی محترم : بله. من یه ماه اومدم.
من: میتونم بپرسم زبان انگلیسیتون چطوره؟
خانم خیلی محترم : من دبیر زبان آلمانی بودم.
من: و انگلیسی؟
خانم خیلی محترم : هفته قبل تو کلاس " ای اس ال" ( انگلیسی به عنوان زبان دوم) اسم نوشتم و از یه ماه دیگه کلاسام شروع میشن. ای ام لرن ( لرنینگ هم نه!)
من: ( که تعداد نفسهای عمیقم به شدت بیشتر شده بود) بسیار خوب. قبول دارید که وقتی هنوز اجازه کار ندارید و انگلیسی رو هم به اون صورت نمیدونید نمیتونید انتظار داشته باشید که هر کاری رو که دلتون می خواد بگیرید دیگه؟
خانم خیلی محترم : البته بگم تو همین یه ماهه چند تا کار برام پیدا شده مثل بی بی سیتری ( پرستاری بچه) و کار تو رستوران. اما برادر شوهرم گفتن که این کارها در شان ما نیست.
من : ( که نگاهم به بعضی از انگشتهام ! خیره مونده بود) من هیچ قولی نمیدم که قبل از گرفتن سوشال سکیوریتی بتونم کاری اونهم کار دفتری براتون پیدا کنم. اما شما تشریف بیارید . مدارکتون رو هم بیارید تا من ببینم چه جور رزومه ای براتون درست کرد و کاری کرد یا نه.
خانم خیلی محترم : یه دنیا ممنون. شوهرم هم دنبال کار هستن . ایشون هم میتونن بیان؟
من: ( لابد الان باید تو بویینگ یا ناسا واسه شوهرش دنبال کار گشت) بله. خواهش میکنم. فقط قبلش زنگ بزنید که من باشم.
خانم خیلی محترم : خیلی مرسی. تنک یو. بای.
من: ( کوفت تنک یو) بای. ( با دهن کج و کوله )
------------------------------
نمیدونم چرا دیروز عصر بعد از این گفتگوی خیلی شیک همش یاد زمستون سال اول خودم اینجا می افتادم که شبها ساعت ۹ بعد از اینکه کف رستوران رو میشستم , دستشویی ها رو تمیز میکردم و آشغالها رو رو کولم میذاشتم و ۲۰۰ متر پشت مغازه میکشیدم , باید تا ساعت یازده شب مثل بید از ترس و سرما تو ایستگاه اتوبوس میلرزیدم تا با آخرین خط اتوبوس برم خونه و همونجا دم در از خستگی از حال میرفتم.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
حرص نخور لوا جون!
من هم سال اول که اومدم تو رستوران ایرونی کار می کردم. خاله محترم از لوس آنجلس پیام دادن که این کارها در شان خانواده ما نیست! ای بابا طرف کم کم راه می افته خودش می بینه که اینجا واسش نریختن... بذار حالا پزش رو بده تو هم هاااااا! خب مگه نمی دونه همه ایرانی ها تو امریکا دخترخاله پسر خاله شاه بودن؟
آهان راستی قضیه این لهجه چیه؟ منم تو خیلی از بچه هایی که تازه از ایران در اومدن دیدم. مده تو تهرون؟
سيما
May 4, 2006 12:12 PM
man ye dosti daram ke age motmaen nabodam ke to L.A hastesh va donbal kar nemigarde hads mizadam hatman khodeshe , va rasman ham haminghadr hers mide
H.R
May 4, 2006 07:57 PM
خب یه چیزی که هست بعضیا م کگه از خارج میان ایران اینجوری حرف میزنن یعنی ایرونیهای مقیم اونجا.پس برمیگرده به ذات ادمها و اصیل نبودنشون.
شاید جالب باشه برات من تو همین ایران بین یکی از کلاسهام میرفتم تو پیتزا فروشی کسی کمکش میکردم که یه خانم 27 ساله بود اون موقع و با هم دوست شده بودیم.
به نظر من اصلا اینکارا عار نیست حتی برای یه خانم.
narges
May 5, 2006 08:18 PM
لوا ... خداییش اون چندتا خط آخر راست بود؟؟
آره؟؟؟
تو واقعاً تا این حد سختی کشیدی ؟
لوا:
سختی نبود.باید برای رسیدن به یه چیزایی یه کارهای هم کرد دیگه. بد میگم؟
حميد
May 5, 2006 11:17 PM
گفتوگوی بانمکی از آب در اومد :))
نيما
May 6, 2006 02:47 AM