
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« April 2006 | Main | June 2006 »
همجنسگرایی! مسئله این است. (۴)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۲)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۳)
همجنسگرایی کثیفه
جرویس: خوب. فرض کنیم که اخلاق نتونه به ما بگه که هرچی که غیر طبیعی هست نادرسته , اما هنوز یه دلیل واضح دیگه هم برای محکوم کردن همجنسگرایی هست. امیدوارم اگه من یه ذره رک حرف بزنم ناراحت نشی.
خدا: هرچقد که میخواهی رک باش.
جرویس: همجنسگرایی کثیفه. نیست؟ لواط یعنی گذاشتن یه پینس تو مقعد. جایی که مدفوع ازش میاد بیرون. این کثیف دیگه.
خدا: چیزی که تو در مورد لواط میگی درسته. اما این نشون نمیده که همه همجنسگراها کارشون غلطه. کلی از همجنسگراها هم هستن که لواط نمیکنن. پس نمیشه اونها رو محکوم کرد.
جرویس: نه.
خدا: و همینطور تعداد زیادی از دگر جنسگراها هم هستن که لواط میکنن. یعنی پینس مرد در مقعد زن قرار میگیره.
جرویس: واقعا؟
خدا: کلام من رو در این مورد باور کن پسرم. اما در هیچ کدوم از این موارد اینکه عمل کثیفه اون رو تبدیل به گناه نمیکنه.
جرویس: چرا که نه؟
خدا: تو یه باغبون حرفه ای هستی. درسته؟
جرویس: باغبونی یه شغل کثیفه. مخصوصا جایی که تو کار میکنی. باغچه هایی که پر از مدفوع سگ و گربه هست. چند بار دستت رو توی خاک گذاشتی که گلهات رو بکاری؟
جرویس: درسته که باغبونی کثیفه اما غیر اخلاقی که نیست. اما ظاهرا نمیتونم به علت کثیف بودن هم همجنسگرایی رو محکوم کنم.
خدا: گرفتی پسرم!
( ادامه داره)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
3:45 PM
Permalink
همجنسگرایی! مسئله این است.(۳)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
همجنسگرایی! مسئله این است.(۲)
کاربرد مشخص هرکدوم از اعضای بدن
جرویس: ببین. پینس یه عملکرد مخصوص خودش رو داره. ساخته شده واسه اینکه تو تولید مثل نقش داشته باشه. همجنسگراها از این عضو بدن سو استفاده میکنن. ازش تو جهتی که تو طبیعت قابل قبول نیست استفاده میکنن.
خدا: فهمیدم چی میگی. ولی اونوقت اغلب اونهایی هم که اصلا فعالیت جنسی د ارن هم دارن یه کار اشتباه میکنن. کسایی که از روشهای جلوگیری از بارداری استفاده میکنن, کسایی که خودارضایی میکنن یا حتی کسایی که سکس شفاهی دارن. همه گناهکار میشن که. مطمئنی که خودت هیچکدوم از این کارها رو تا حالا نکردی؟ این چیزی هست که تو اعتقاد داری؟
جرویس: این چیزی هست که خیلی از کاتولیکها بهش اعتقاد دارن.
خدا: درست. اما اگه مبنای قضاوت ما " عدم استفاده درست از یه عضو بدن" یا " تغییر دلیل وجودی یه عضو بدن " باشه, اون وقت در مورد کسی که گوشواره میذاره چی باید گفت؟ به نظر تو که دلیل طبیعی بودن گوش آویزوون کردن طلا و سنگ و فلز که نیست ازش؟ اما گوشواره گذاشتن که گناه به حساب نمیاد. شکی نیست که تو الان میخواهی این رو هم انکار کنی که آویزون کردن گوشواره استفاده نادرست و غیر طبیعی از یه عضوی به اسم گوش نیست. اما چرا واسه گوش نیست و واسه پینس هست؟ چرا باز هم بین اعضای که من همه رو یکسان آفریدم فرق گذاشتی؟
جرویس که تو جواب دادن منطقی به پای خدا نمیرسید تصمیم گرفت که از یه رویه دیگه استفاده کنه.
( ادامه داره)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همجنسگرایی! مسئله این است.(۲)
همجنسگرایی غیر طبیعی هست.
جرویس: من نگفتم تو باید اونها رو مجازات کنی. شاید بهتر باشه ببخشیشون. اما اونها گناه کردن. اینقدر هم دلایلش زیاده که من نمیتونم بشمارمشون.
خدا: چه دلایلی؟
جرویس: اولش این که همجنسگرایی غیر طبیعی هست.
خدا: اوه. پس این عمومی ترین دلیل واسه محکوم کردن این بیچاره هاست. اما از چه جهتی میگی که همجنسگرایی غیر طبیعی هست؟
جرویس: خوب. تقریبا اغلب مردم همجنسگرا نیستن. پس همجنسگرایی یه جور انحراف از عرف هم هست
خدا: از یه جهت آره. اما بیشتر مردم موی قرمز هم ندارن. پس موقرمزها- با استدلال تو- از عرف انحراف داشتن. در صورتیکه هیچ چیز غیر طبیعی در مورد موقرمزها وجود نداره. نکنه هست؟
جرویس: نه نیست. اما منظور من این بود که رفتار همجنسگراها غیر طبیعی هست چون اونها چیزی نیستن که طبیعت ازشون انتظار داه
خدا: چیزی که طبیعت انتظارش رو نداره؟ منظورت اینه که همجنسگراها بر علیه اونچه طبیعت تو وجودشون گذاشته عمل میکنن؟
جرویس: فکر کنم منظورم همینه.
خدا: خوب. تو از کجا میدونی که همجنسگرایی برخلاف طبیعت هست و دگرجنسگرایی نیست؟
جرویس: به خاطر اینکه نمیتونی حیوونی رو تو حیات وحش پیدا کنی که لواط کنه. میدونی که. این یه جور فساده.
خدا: تو مطمئنی که حیوون همجنسگرا نداریم؟ در واقع داریم.
جرویس: جدا؟
خدا: قطعا. در واقع کمتر کسی به خودش زحمت میده که بره رفتار جنسی حیوونها رو مطالعه کنه. پس فرض رو بر این میذارن که حیوونها همجنسگرایی ندارن. اما مثلا یه تحقیقات جدید نشون داده که بین گوسفند های شاخدار, در حدود هشت درصد نرها دوست دارن با جنس خودشون آمیزش داشته باشن.
یه شک عصبی همه صورت جرویس رو گرفت و گفت: من هیچ نظری ندارم.
خدا: اما حقیقت اینه که حتی اگه همجنسگرایی غیر طبیعی هم باشه که نیست, این اون رو غلط نمیکنه.
حالا دیگه جرویس یه ذره عصبی و خشمگین به نظر میرسید. یه چیزی بهش میگفت که همجنسگرایی از نظر اخلاقی درست نیست اما نمیتونست با حریف قدری مثل خدا کل کل کنه.
( ادامه داره)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
جریان از این قراره که یه روز دوست ما آقای جرویس که مسیحی هم هست خواب میبینه که روز داوری شده و اون با خدا رو یه تیکه ابر بزرگ نشستن و داره به کار داوری خدا نگاه میکنه. نوبت به همجنسگراها میرسه.
خدا: خوب. بذار ببینیم بعدی کیا هستن؟ آها. همجنسگراهای فعال. جرویس! به من بگو با اینها چه باید بکنیم؟
جرویس: مجازاتشون میکنی دیگه. مگه نه؟
خدا: چرا این رو میگی؟
جرویس: چون که عمل همجنسگراها غلطه . مسلما.
همجنسگرایی خلاف انجیله
خدا: غلط؟ غلطه؟
جرویس: آره. خودت تو انجیل گفتی.
خدا: اوه. انجیل.
جرویس: بله. اینجا رو نگاه کن. انجیل لوقا. بخش هیجدهم که اشاره کردی مردان باید با زنان بیامیزند.
خدا: مم. ممکنه من یه ذره عجول باشم. راجع به اون بخش کوچولو هم الان مطمئن نیستم.
جرویس: مطمئن نیستی؟ تو خدایی. تو که نمیتونی اشتباه کنی.
خدا: خوب شاید من خدایی واقعی نباشم. شاید من فقط خدای تخیلات تو باشم. تازه از طرفی چرا فکر میکنی که انجیل صد در صد قابل اعتماده؟
جرویس: منظورت اینه که نیست؟
خدا: من اینو نگفتم. اما ببین. اگه تو میخواهی تمام اخلاقیات خودت رو بر پایه یه کتاب بنا کنی بهتره مطمئن باشی که اون کتاب دقیقا همونی هست که باید باشه. چیزی که تو تو دست راستت میگیری باید واقعا قابل اعتماد باشه.
جرویس ساکت شد و خدا ادامه داد.
خدا: چند صفحه عقبتر بیا. صفحه هفت و هشت. چی میگه؟
جرویس زمزمه میکنه اما زود ساکت میشه.
خدا: تا حالا گوشت خوک خوردی؟ پس تو هم گناهکاری. حالا یه ذره عقب تر برو. آها. دفعه آخری که غذای دریایی خوردی کی بود؟ پس چرا شما مسیحیی ها غذاهای دریایی رو بایکوت نکردین؟ باز هم عقب تر برو. اگه چند صفحه مونده به صفحه همجنسگراها رو بخونی میبینی که پوشیدن کت کتانی و پشمی هم برای شما ممنوعه.
جرویس: من قبلا به اینها توجه نکرده بودم.
خدا: جلوتر هم که بری میبینی که گفتم قرض دادن پول با بهره هم گناه داره. تا حالا هیچوقت از پولات بهره نگرفتی؟ و خوب البته تو هیچکدوم از این کارهایی رو که شمردیم رو محکوم که نمیکنی. میکنی؟
جرویس: نه.
خدا: اما تو مخصوصا به اون بخش از انجیل اشاره میکنی که همجنسگراها رو محکوم کنی. هوم. به نظر میرسه که واسه خودت انجیل رو ورچینی میکنی ها!
جرویس: اما مسلما تو منظورت این نیست که اون دستورهای مربوط به ماهی و ژاکت و ربا خواری هنوز هم قابل اجرا هستن که؟ اونها دیگه منسوخ شدن. مگه نه؟
خدا با چهره ای عبوس به جرویس نگاه میکنه و میگه: کلام خداوند؟ منسوخ ؟ من تو رو به خاطر این حرفت تنبیه نمکنم اما قبول داری که تو از تعاریف و تشخیص خودت برای درست و غلط استفاده میکنی و اونها رو به من منسوب میکنی؟ از معیارهای اخلاقی خودت استفاده میکنی که بگی کدوم بخشهای انجیل قابل قبوله و کدومها نیستن. قبول داری؟
جرویس: خوب. آره.
خدا: در واقع چون انجیل- به طور کلی- با ضوابط اخلاقی درست و غلط تو جور در میاد, اون رو به عنوان کلام من قبول میکنی. اگه انجیل پیشنهاد قتل و دزدی و دروغ رو میداد, تو به سختی اونها رو قبول میکردی. درسته؟
جرویس: بله.
خدا: خوب پس بهتره رو راست باشیم. به جایی اینکه اون تیکه های کوچیک انجیل رو که خودت میخواهی بیرون بکشی و به اونها مهر قبولی بزنی و به بقیه نگاه هم نکنی, بهتره بگی " من فکر میکنم همجنسگرایی غلطه " و پای من رو از اون وسط بیرون بکشی.
جرویس: بسیار خوب.
خدا: خوب. حالا که خود تو عقیده داری همجنسگرایی غلطه, میتونی به من توضیح بدی که چرا غلطه و من چرا باید همجنسگراها رو مجازات کنم؟
( ادمه دارد)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باشگاه فلسفه
گفتم که دارم یه کتاب میخونم به اسم Philosophy Gym که فکر میکنم ترجمه فارسی اش میشه " باشگاه فلسفه" .از اونجایی که کتاب معروفی هست فکر میکنم خیلیهاتون خونده باشینش. در هر حال من تا جایی که خوندم, ازش خیلی لذت بردم.
نویسنده اش یه استاد فلسفه هست و تو این کتاب بیست و پنج موضوع رو, که شاید یه روزی فکر ما رو به خودش مشغول کرده ,رو عنوان میکنه. بحثها تو غالب گفتگوهای چند نفره هست و عقاید متفاوت. نتیجه گیری خاصی هم نداره. اگه سوالهای فلسفی یه جواب واحد و درست داشتن که دیگه اینقد از روز ازل در موردش جنگ و دعوا نبود که. و بماند که همه جذابیت فلسفه هم همینه که نظر تو در آن واحد میتونه کاملا درست یا کاملا غلط باشه. هر چند کاملی هم نداریم و همه چی نسبی هست. ( شروع نکنم)
در هر حال مطلبی که من از روش نوشتم, یه برداشت کاملا آزاد از بخش فکر کنم سوم این کتاب هست. اسم ترجمه هم نمیشه روش گذاشت چون حتی زحمت باز کردن یه فرهنگ لغت رو هم به خودم ندادم. هرچی رو که بلد بودم بدون دیکچنری نوشتم و از بقیه یا فاکتور گرفتم یا هرچی که فهمیدم رو نوشتم. متن اصلی رو هم میذارم اینجا که خواهش میکنم اون رو حتما بخونین. تمام لذتش به اینه که با زبان اصلی خونده بشه . لحن طنز نوشته رو مسلما من نمیتونم منتقل کنم.
در ضمن چون خیلی طولانی هست باید تو بخشهای متعددی بنویسمش. سعی میکنم تو هر بخش به یه بخش مطلب بپردازم. جای بخث هم زیاد داره. نظرتون رو دریغ نکنین. چون میخوام ببینم افراد مخالف و موافق چه جوری استدلال میکنن.
این لینکها رو هم میذارم اینجا که حتما یه نگاه بهشون بیندازین.
کتاب رو میتونین با سه دلار تو آمازون پیدا کنید. ( من خودم هم با همین قیمت خریدمش)
نوشته اصلی " مشکل با سکس همجنسگراها چیه؟"
استفراغ سیزده ساله
ما مثل دوتا خواهر بزرگ شده بودیم. پدر و مادرها دوست و فامیل بودند و خونه ها کنار هم. هم قنداقی بودیم. کلید خونه ما رواون داشت و کلید خونه اونها رو من. مهم نبود از مدرسه که میومدیم بریم خونه کی. بعد که شهرامون هم تغییر کرد, قصه کلید ها باقی مونده بود. باباش رو دایی صدا میکردم و مامانش رو زن دایی. هنوز هم پدر و مادر دومم هستن. تنها کسایی ان که میدونم با بودن کنارشون امنیت بودن در خانواده رو دارم. خانواده من هم برای اون همینن.
دوازده سالم بود فکر کنم. سالهای اول راهنمایی. رفته بودم خونشون که یه هفته ای رو بمونم. نک سینه هام تازه داشت جوونه میزد و وقت پوشیدن لباسهای گشاد بود برای پنهون کردن شرم بلوغ. برادرش تازه از سربازی اومده بود خونه. مثل همیشه اولش همه رو بوسیدم و با برادرش از سربازی و سختی اون حرف زدیم و فیلم های جدید.
اطاق اون کنار اطاق پدر و مادرش بود و طرف دیگه خونه اطاق برادرش. تابستون بود و هوا گرم. دیگه بزرگ شده بودیم و مثل اون موقع ها دوتایی رو یه تخت جا نمیشدیم. نوبتی هر شب یکی رو زمین میخوابید. پنجره اطاقش توری نداشت و هوا گرم بود. یه پشه بند داشتن که بزرگ نبود . من و اون و خواهرش همه رو زمین خوابیدیم اون شب که تو پشه بند جا بشیم.
من تو گوشه کنار در خوابیدم.
نصفه شب بود که حرکت دستی رو روی سینه هام حس کردم. میدونستم چی هست. ترسیدم. دست به طرف کمرم میرفت. چشام رو باز نکردم. فقط آروم زمزمه کردم: " برو. ترو خدا برو". بعد دستم رو گذاشتم رو دهنم. فهمید که بیدارم چند لحظه بعد دستش رو کشید بیرون و همونطور که روی زمین میکشید خودش رو از اطاق رفت بیرون.
چرا جیغ نکشیدم؟ این چرا رو هنوز بعد از سیزده سال دارم. میتونستم جیغ بکشم. اطاق پدر و مادرش کنار ما بود. همه بیدار میشدن.
اما میدونم چرا. تو همون عالم بچگی میدونستم که چقدر مامان و باباش ناراحت میشن. میدونستم که دیگه از من خجالت میکشن. میدونستم که پدر و مادر خودم هم میفهمن و این رابطه دو خانواده رو واسه همیشه خراب میکنه. میدونستم دوستم دیگه از من خجالت میکشه. میدونستم دیگه کلید دار بی معنی هم میشیم. با همه بچگی به پدر و مادرامون فکر میکردم. بیشتر به پدر ومادر اون و شرمی که خواهند داشت. یادمه حتی به این فکر میکردم که چقدر پدر و مادرشون از خودشون ناراحت میشن و از تربیت بچه شون. جیغ نکشیدم. تو عالم بچگی به همه اینها فکر کردم. ترجیح دادم قربانی ساکتی باشم تا شرم کسی رو ببینم. چرا؟
رفت و آمد هام تغییر کرد. میدیدم کی ها برادرش نیست تا من به خونشون برم. زن دایی شاکی بود که دیگه دختر ما نیستی و من میگفتم درس دارم. بعد از رفتن برادرش از خونشون مرز برداشته شد و باز هم کلید دار شدیم.
برادرش سالها قبل به امریکا اومد و خانواده دوستم چند سال قبل. هر چند هرکدوم یه ور کشور. هنوز دایی و زن دایی پدر و مادر دوم من هستن و من و اون هم همون دوستهای سابق. همون قنداقی ها. پارسال عروسی برادرش بود. نتونستم خودم رو راضی کنم که برم. نتونستم. به عکس عروس و داماد که نگاه میکنم زن شادی رو با لباس سفید میبینم. و به همه میگم: " وای چه عروس نازی." اما خودم میدونم که تو این نازی گفتن منظورم زیبایی نیست. نمیتونم لغت پیدا کنم . شاید منظورم طفلکی هست.
سیزده سال گذشته. اون پسر بچه اون موقع و مرد الان هم تغییر کرده لابد. اما من به اون دستها نگاه میکنم و میگیم چند تا سینه تازه نک زده دیگه رو لمس کردن؟ به طرف چند تا کمر دیگه غلتیدن؟
جیغ نکشیدم. اما فراموش هم نکردم. همیشه ازش فرار کردم. همیشه. سالها بود دیگه حتی با شنیدن اسمش خاطره رو حتی به یاد هم نمی اوردم. یادم میومد که ازش خوشم نمیاد اما فکر هم نمیکردم چرا. با تمام وجود خواستم که فراموش کنم اما دیروز دیدم که نمیشه. دیدم که هرگز فراموش نمیشه.
-------------------------------------
گفتم که یه کارگاه چند روزه نحوه برخورد با زنان قربانی تجاوز و خشونت رو دارم میبینم.
مربی بهمون گفت: اگه میخواهید بدونید چقدر سخته با یه انسان از تجاوزی که بهش شده صحبت کنید بگردید تو خاطرات بچگی و نوجوانی خودتون . ببینید میتونین موردی رو پیدا کنید که دستی فقط ناخواسته به بدنتون خورده و شما همیشه خواستید از اون فرار کنید. ببینید تونستید بعد از همه این سالها از پس حافظه بربیاید و فراموش کنید یا نه.
اون وقت در نظر داشته باشید وضعیت انسان قربانی تجاوز رو و بدونید با چه شرایطی حاضر هست با شما از تجربه اش حرف بزنه. و حسین کنید شجاعتش رو و احترام بذارید به حریم انسان بودنش.
گشتم تو سالها و یادم اومد که بعد از سیزده سال هنوز هیچ کس و مطلقا هیچ کس نمیدونه چیزی رو که اون شب گذشت. هیچ کس.خواستم بریزم بیرون اون تهوع شبانه رو . و راحت نبود.
---------
پی نوشت مهم: من کامنت ها رو باز گذاشتم بعد از کلی کلنجار با خودم.
با احترام به نظر همه ,قصدم از این نوشته نه برانگیختن ترحم کسی بود و نه شنیدن وای دلم برات سوخت. چون به این حرفها نه اون موقع احتیاج داشتم نه الان که ازش دارم حرف میزنم.
قصدم فقط و فقط گفتن حرفهای اون مربی آموزشی بود و نگرش در رفتارمون. مخصوصا وقتی از قربانیان حرف میزنیم و با اونها کار میکنیم. قصدم این بود که خودم یادم بیاد یه حادثه چقدر میتونه تلخ باشه. هر تلخی هم احتیاج به ترحم نداره.
Permalink
روزمره ها
چهار روزه تعطیلم. جمعه رو خودم مرخصی گرفتم و دوشنبه هم تعطیل رسمی هست ( بزرگداشت کشته شدگان جنگهای امریکا)
جمعه:
این جراحی هانی بالاخره انجام شد. یه درد قدیمی یادگاری فوتبال های ایران تو زانوی راستش. بالاخره بیمه ما پوشش داد و تونستیم عملش کنیم. عمل خوب بود و دکتراش هم راضی بودن. یه دلهره بدی داشتم تمام هفته قبل. با اونکه هزار بار با همه دکترها حرف زده بودم باز هم نگران بودم. بدیش هم این بود که نمیتونستم دلهره ام رو نشون بدم. جمعه هم از صبح تا شب پدرم تو این بیمارستانی که اصلا سیگنال نداشت در اومد.
الان همه چی خوبه و ما خودمون رو تو فیلم و تخت غرق کردیم. دیروز رفتم " هالیوود" رو خالی کردم. تا این لحظه " Walk the Line " , " Rumor Has It " , " Mona Lisa Smile "و " Get Rich or Die Tryin" رو دیدیم. من در مورد این آخری هیچ نظری ندارم. ار اون معقوله جو گیری هست. داستان زندگی " فیفتی سنت" !
واسه ذخیره امشب هم " North Country " رو داریم با " Family Stone" . تا فردا هم یه فکری میکنیم.
--------------------------
تو این هیر و ویری من دارم یه کتاب میخونم به اسم " Philosophy Gym" که بدجوری من رو جذب کرده. نمیدونم یه همچین چیزی تو زبان فارسی هم داریم یا نه. در موردش مینویسم. مخصوصا یه بخش که مصاحبه یه مرد مسیجی هست با خدا.
بیشتر از این الان نمیگم.
-------------------
بی هیچ دلیلی از وبلاگ نوشتن تو این شرایط احساس گناه بهم دست میده. اما از اونجایی که من یه ذره پر رو تر از این حرفام باز هم خواهم نوشت.
مونارچ , آرکو آرنا و جوجو !
پنجشنبه:
هانی از اول ترم میگفت که من این شیمی این ترم رو می افتم و خوب معلوم بود که نیفتاد. ما هم بهش جایزه دادیم قرار شد با بلیط مجانی که داشتیم بریم " آرکو آرنا" و تو این سالن عظیم بازی تیم زنان سکرمنتو و هیوستون رو از سری مسابقات لیگ بسکتبال زنان آمریکا دیدیم.
راستش ما خیلی دوست داریم مثل این آمریکایی طرفدار بسکتبال باشیم اما وقت نمیشه. در هر حال میدونستیم لباس سکرمنتو بنفشه. همین هم کافی بود. بلیط که مجانی باشه, همه چی توجیه میشه. به هر حال بازی رو ما! باختیم. ۶۱ در مقابل ۸۸. اصلا از ناراحتی شب هم خوابمون نمیبرد. اینقدی که نتیجه این بازی مهم بود.
ولی عجب سالنی بود این سالن. ما که موقع بازی یا داشتیم میخوردیم یا در حال شناسایی زوج های همجنس ! بودیم که ماشاالله تعدادشون هم کم نبود. من هم یک سخنرانی جامع داشتم در مورد زیبایی دیدن مسابقه با پارتنر. ولی رقص های وسطش خیلی خوب بود. ما همش منتظر بودیم تیم ها استراحت بگیرن گروههای رقصش بیان وسط. در کل رقص و سالن دو نقطه مثبت این بازی بود.
بلیط این مسابقه از طرف سازمانی که من کار میکنم به من داده شده بود. ولی خیلی هنر دارن بلیط بازی کینگ و لیکرز رو بدن. اون بازی باید دیدن داشته باشه. هر چند واسه من هنوز اون برنامه ای که صبحهای جمعه میداد و اسمش بود بسکتبال نوین بیشتر مزه داره تا دیدن بازی زنده تو آرکو آرنا.
------------------
یه پسر عمه جانی اینجا دارم - تنها فامیل ما تو سکرمنتو- که یه خانواده خیلی دوست داشتنی داره. یه خانوم ماه و دو تا پسر نوجون که اینجا بزرگ شدن. خیلی ایرانی هم بزرگ شدن و تمام سعی مامان و باباشون این بوده که بچه ها ایرانی بودنشون یادشون نره. برعکس اغلب بر و بچه های هم سن و سالشون هم فارسی حرف میزنن. اما خوب با تمام سعی که دارن یه وقتهای فارسی حرف زدنشون واسه ما خنده داره. مثل ما که فارسی رو به انگلیسی ترجمه میکنیم و مسلما واسه انگلیسی زبونها معنی دار نیست اونها هم یه کلمه هایی رو از انگلیسی به فارسی ترجمه میکنن که معنی درستی نمیده. پسر بزرگه باز بهتره اما سروش که کوچیکتره هست یه وقتهایی حرفاش خیلی بامزه میشه.
تو دیگه چرا عینک نمیپوشی؟
موهات چقدر دراز شده.
هنوز دنبال ماشین نگاه میکنی؟( هنوز دنبال ماشین میگردی)
کلی هم بامزه هست و به شدت چشاش دنبال خانوم! سیزده سالش بیشتر نیست اما دنیای هست واسه خودش. شب بازی برادرم و اون هم همراه ما اومده بودن. وسط مسابقه یواش به هانی میگه: این بازیکنا اینقدر " ورک اوت " کردن دیگه اصلا جوجو ندارن.
چقدر خندیدیم.
----------------------------
Permalink
ما دایی جان ناپلئون ها در فرنگ یا وقتی تصورات ما واقعی میشوند
امروز صبح تو وبگردی صبحانه ( من چند مدل وبگردی دارم: صبحانه , ظهرانه, عصرانه, شبانه, نصف شبانه و گاهی سحرگاهانه) به مدد وبلاگ آقای ژرف به این وبلاگ رسیدم. آی فکرم رو مشغول کرد. آی فکرم رو مشغول کرد...
دقت کردید ما آدما یه وقتایی دروغهایی میگیم که خودمون هم باورمون میشه؟ البته شما اصلا تا حالا تو عمرت دروغ نگفتین ولی من زیاد گفتم. یه وقتایی آدم خالیهایی میبنده که خودش هم باورش میشه. گاهی آدم تو این تخیلات زندگی هم میکنه. مخصوصا وقتی نوجونه یا اولی دوست پسر/ دوست دخترش رو تجربه میکنه. این دروغها گاهی اونقدر تکرار میشه که جزوی از تجربه شخصی یا تاریخچه زندگی فرد میشه. تو یه حرفی که یه بار از سر هرچی گفتی و کارت راه افتاد دیگه خودت هم باورش میکنی. ( من عادتم با دوم شخص صحبت کنم, شما به خودتون نگیرید)
یه وقتهای هم این حرفها واسه توجیه یه شرایط به خصوص هست. شاید زیاد دور از واقعیت هم نباشه ولی فقط یه بخش از واقعیت هست. مث اینکه تو یه عکس دسته جمعی سی نفره به لکه روی لباس یه نفر گیر بدی. اون قدر عکس رو زوم کنی که دیگه از آدمها خبری باشه نه بقیه لباس. فقط یه دکمه کناری و اون لکه معلوم باشه. بعد از یه مدت اون آدمهایی که خودشون هم تو عکس هستن باورشون میشه که هدف از اون عکس و اصلا از اون جمع فقط بحث و بررسی همون لکه بوده.
نمیدونم چطور میتونم منظورم رو دقیق بیان کنم. اما هدفم گریز زدن به جلوه ای از ایران هست که ما برای اطرافیانمون - که ایرانی هم نیستن- در خارج از ایران میسازیم.
یه پناهنده یا مهاجر که از ایران خارج میشه, به قول سیما مرض که نداره از سر خوشی تمام زندگی و تاریخ و دوست و آشناهاش رو ول کنه و رنج تنهایی و غربت رو بخره. لابد یه مشکلی داشته که از ایران بیرون اومده. اگه تمام امکانات زندگی تو خارج از ایران به علاوه آزادی براش مهیا بود آیا از کشور خارج میشد؟ ( معتقدم مهاجرهایی که ما به اسم خوشی زیر دلشون زده ها میشناسیم هم چیزهایی رو خارج از ایران به دست میارن که تو ایران نبود)
خوب این امکان مهاجرت برای بعضی ها فراهم هست و از این بعضی ها, عده ای میشن مهاجر و از ایران میان بیرون. از محیط ایران خارج شدن و خیلی چیزها رو یه شبه فراموش کردن همان. و البته یه چیزهایی رو هم به خاطر سپردن و مثل دایی جان ناپلئون هی بهش شاخ و برگ دادن هم همان.
از ایران که خارج میشه تقریبا دسترسی به رسانه های داخلی کمتر میشه. اگه هم اهل ماهواره ایرانی هم باشی ترجیح میدی طپش ببینی تا شبکه خبر. اگه هم یه ذره خارجی تر باشی میشه سی ان ان و اینترنت و روزآنلاین و وبلاگ. خبرها همه یه سمت و سویی دیگه میگیره. تویی که تا همین دیروز داشتی صاف صاف تو خیاتونهای تهران راه میرفتی و اونجا تنها زندگی میکردی, حالا به خودت میگی این دخترا چرا اینقدر بدون ترس راه میرن تو خیابون؟ مگه این همون تهران پر از مرد فاسد و معتاد نیست؟ یا چرا این دخترا این مدلی لباس میپوشن؟ شورش رو در آوردن. یا اینکه شلواری رو که خودت تا همین یه سال پیش میپوشیدی رو حالا اگه تن یه پسر ببینی میگی طرف گی هست.
اونقدر از اوضاع اقتصادی بد میشنوی که فکر میکنی دیگه همه فقط یه وعده غذا میخورن و اگه تو و خونواده ات تو ایران بودید تا حالا از گشنگی مرده بودید. یا از نبود آزادی خفه شده بودید!
یه بخش بزرگ دیگه هم هست. اگه تو اجتماع هم رفت و آمد داشته باشی و همکار یا همکلاس خارجی هم داشته باشی با توجه به فضولی ذاتی مردم ( حداقل تو امریکا) یکی از سوالهایی که مطمنی ازت میپرسن اینه که چرا از ایران خارج شدی و میپرسن.
تو که نمیخواهی بگی چون امریکا ( یا هر جایی دیگه) رویای تو بوده از بچگی یا چون حتی وقتی سوالهای دانشگاه آزاد رو خریدی باز هم کنکور قبول نشدی ( خودش میدونه کی هست) اومدی اینور. تو باید یه دلیل منطقی بیاری که به خیال خودت اطرافیانت رو مجاب کنی. برای ایرانیها کاری نداره. اونها هم به حرفهایی که یه روز خودشون گفتن باور پیدا کردن. راست و دروغ سرشون رو تکون میدن و میگن آره حق داشتی. همون بهتر که خلاص شدی. باید زودتر می اومدی ولی حالا که اومدی باز هم بهتر از موندن تو اون خراب شده هست. اما واسه اطرافیان خارجی
فقر, گرسنگی, حجاب اجباری, مشکلات مذهبی, اجازه کار نداشتن به خاطر عقیده, سر صف ایستادن و شعار مرگ بر آمریکا دادن به زور, خطر تجاوز و خشونت , گرفتن بجه ات, عدم تساوی در ازدواج, .... هزار و یک دلیل دیگه.
من نمیگم اینها نبود. همه اینها به نوعی داره تو ایران تجربه میشه. خود من حداقل سه چهارتا از این دلیل ها رو واقعا دارم اما آیا اینها به همون شدتی هست که ما میگیم؟
ما کجا حجاب رو به اون اسمی که اینجا میشناسن رعایت میکردیم؟ که وقتی میگیم ما مجبور به داشتن حجاب میشدیم اینها تصور زنان با روبند افغانستان دوره طالبان رو میکنن؟ آیا توضیح میدیم که ما اون رو چقدر واسه خودمون رنگی و راحتش کرده بودیم؟
وقتی از فحشا حرف میزنیم آیا به علتش هم اشاره میکنیم؟ آیا میگیم که جمعیت آماری اش چقدره یا میگیم همه از فقر دچار فحشا شدن؟
آیا وقتی از محدودیتهای تحصیلی و کاری برای اقلیتها صحبت میکنیم میگیم که اونها هم به هر نحوی شده راه خودشون رو پیدا کردند و میدونن که از چه در روهایی باید استفاده کنن؟
هزار و یک مورد دیگه هست. و من تنها دلیلی که برای اینهمه شاخ و برگ زیادی دادن به مشکلات داخل ایران میبینم توجیح مهاجرت هست. حتی اگه کسی هم از ما نخواد ما عادت داریم خودمون رو توجیح کنیم. نه فقط برای اطرافیان بلکه بیشتر برای خودمون. مایی که ته دلمون احساس گناه میکنیم که چرا هم رزمها, هم کارها, پدر و مادر پیرمون و ... رو گذاشتیم و حالا داریم بدون اونها از موقعیتها بهره مند میشیم. ما احتیاج به توجیه خودمون داریم. باید خودمون رو ثابت کنیم. بعد از یه مدت واقعا باورمون میشه که دیگه نمیشه تو ایران زندگی کرد. باورمون میشه که اگه اونجا بودیم یا از گشنگی میمردیم یا فاحشه میشدیم. باورمون میشه که واقعا تو مدرسه به خاطر دین کتکمون میزدن. باورمون میشه که چقدر به موقع فرار کردیم که اگه یه ثانیه دیگه مونده بودیم , الان جامون تو بهشت زهرا بود.
و ما همه اینها رو به اطرافیانی که ما براشون تمام کشور ایران هستیم منتقل میکنیم؟ چند درصد احتمال میدین که یه روز همکار یا دوست غیر ایرانی شما به ایران مسافرت بکنه؟ یا از ایران به عنوان یک کشور زیبا که الان دچار یه سری مشکلات هست یاد کنه؟ چند درصد دوستهای شما از ایران غیر از آخوند و تروریست و وحشت , شیراز و رامسر رو هم میشناسه؟
درسته که خیلی از ما مهاجرها یه تلاش جدی رو برای فراموش کردن ایران و ایرانی بودنمون شروع کردیم, اما ما مسولیم. ما در برابر چهره ایرانمون مسولیم. ایران غیر از احمدی نژاد و بمب اتمی, تخت جمشید هم داره. دماوند هم داره. ارگ کریم خان هم داره. سی و سه پل هم داره. جنگل سیسنگان هم داره. مردمی هم داره که عاشقشن و جونشون رو هم براش میدن.
هرچند ما دیگه عضو اون مردم نیستیم.
حرف دلی از گرگ بیابون
آقامون و آقاتون
چند وقت قبل یه خانومی که همکلاس کلاس زبان مامان و بابا بود بهم زنگ زد و گفت که دنبال کار میگرده. پارسال لاتاری برنده میشن و مستقیم میان اینجا. این خانوم که از اون مدل زنهایی کلیشه ای خودمون بودن. خونه بزرگ و دوست و همسایه و مهمونی و البته آرایشگر هم بودن و هستن. خوب معلومه که وقتی میان اینجا اولش به شدت تو ذوقشون میخوره. محبوس تو آپارتمانی که نه میتونن با همسایه ها رفت و آمد کنن, نه کسی از دوستان و آشنایان وقت مهمونی و دید و بازدید داره و نشستن تو خونه و منتظر شدن تا شوهر و بچه ها از سر کار و مدرسه برگردن. از این حرفهای مهاجرتی.
اینها بماند. بابا شماره من رو به این خانوم دادن و گفتن که کارم چیه. من که باهاش حرف زدم اینها رو گفت: " میخوام کار آراشگری ام رو ادامه بدم. یه جایی هم باید باشه که صبح که بچه ها رو میذارم مدرسه برم و ساعت سه و نیم که تعطلیل میشن بیارمشون و بعدش خونه باشم که واسه آقامون غذای گرم درست کنم. عادت ندارن شب غذای سرد بخورن. یعنی میخوام کارم ساعت نه تا سه باشه و یه جایی هم باشه که انگلیسی نخواد. اگه آرایشگری ایرانی باشه خیلی بهتره."
من بینوا مونده بودم چی جواب بدم. از آرایشگری شروع کردم که اینجا چقدر سخته مدرکش رو گرفتن و چقدر گرونه . حتی واسه اینکه هفته ای چند ساعت تو یه آرایشگاه یه صندلی کرایه کنی کلی باید پول بدی. بعد هم اینکه با این ساعتی که شما میخواهی و وضع زبان بهتره که تو یه رستوران یا فروشگاه نزدیک خونه دنبال کار بگردید.
گفت من جایی رو بلد نیستم و نمیدونم چی باید بگم. آخرش قرار شد یه روز برم دنبالش و چند جا با هم بریم. یه روز تو همون هفته هم قرار گذاشتیم.
روزی که میخواستم برم دنبالش, زنگ زدم که آدرس بگیرم گفتش راستش با کسی قرار داره که بره خانه سالمندان. مثل اینکه یکی از آشناها کاری براش پیدا کرده بود. خوب عزیز من نمیتونی زودتر بگی ملت هم برنامه خودشون رو بدونن؟
به هر حال بهش گفتم که موفق باشی و گفتم که اگه تو پر کردن فرم تقاضانامه هم مشکلی داشت حتما تماس بگیره.
این گذشت تا اینکه هفته بعدش زنگ زد و گفت مصاحبه داره و خیلی میترسه. یادم اومد که تو خونه یه فرمی دارم که شامل یه سری سوال کلی میشه که یه جورایی تو مصاحبه ها هست. گفتم من همچین چیزی دارم و میتونم بهش بدم.
نه راست نه چپ, گفت میتونی اون رو شب بیاری برام؟
بد جا خوردم. چون میدونستم خودش ماشین هم داره. گفتم الان نمیتونم اما آخر شب بعد از کلاسم میتونم. گفت اتفاقا امشب آقامون هم خونه نیست. هر ساعتی بیاین اشکالی نداره. دیگه داشتم خونسردی خودم رو از دست میدادم. گفتم : من با آقاتون مشکلی ندارم. هر ساعتی وقت داشتم میام. آدرس رو گرفتم.
شب گذاشتم ساعت ۱۱ رفتم. با هانی هم رفتیم. لباس ورزشی هم تنم بود و بطری آب به دست. در که زدم خودش اومد در رو باز کرد و به تمام ائمه قسم که بیا تو. گفتم عرق کرده هستم و وضعم مناسب نیست از طرفی هانی هم تو ماشین منتظره.
گفت : اشکالی نداره. آقامون اومدن خونه. میتونین به آقاتون بگین بیان تو !
کی گفته موقع کار نمیشه تفریح کرد و خندید؟
خلاص شدم !
تموم شد. همین الان, ساعت ۹:۳۰ شب سه شنبه بنده آخرین برگه رو هم تحویل استاد گرامی دادم و این وایو بدبختم رو باز کردم.
سه هفته خلاصم.
باورم نمیشه که تموم شد. فقط تموم شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرچم مقدس ترکیه
این یعنی چی ؟
و این ؟
پرچم ترکیه این وسط چیکار میکنه؟ چیکار میکنید با ایران من؟
مگه ایران بدون حتی یکی از آذربایجان و کردستان و مازندران و تهران خوزستان و بلوچستان, ایرانه؟
این درد چند وقته خوابیده که داره اینطوری بلند میشه؟ این قدر ایرانم بد شده که دست به دامن پرچم ترکیه شدیم؟
آخه وقتی درد یه چیز دیگه هست چرا ایرانمون رو این وسط گوشت قربانی کنیم؟
مگه الان درد تبریز و بلوچستان و رشت و تهران باهم فرق داره؟
این بغض بیست و هشت ساله چرا میخواد اینجوری بترکه؟
خانه امن خواهرم
" تو یک زنی , پس میتوانی"
خانه خواهرم یک سازمان غیر انتفاعی است که در سال ۱۹۹۹ به منظور پناه دادن و کمک به زنان قربانی خشونت خانگی ـ بالاخص زنان جزایر اسیای جنوب شرقی در شهر ساکرامنتو در شمال کالیفرنیا تاسیس شد. این سازمان برنامه های خود را در ابتدا با یک خط تلفن ۲۴ ساعته, یک دفتر کوچک و چند دختر جوان تحصیل کرده رشته های علوم اجتماعی , زنان و پزشکی آغاز کرد.
در ابتدا تنها ارائه خدمات به زنان فیلیپینی و جزایر وابسته به ان مد نظر سازمان بود , اما با استقبالی که دختران و پسران دانشجوی دیگر کشورهای اسیایی آن منطقه از خود نشان دادند, دامنه خدمات وسیع تر شد تا جایی که در سال ۲۰۰۱ این سازمان توانست خانه ای را به منظور پناه دهی به زنان قربانی اجاره کرده و نیز دست به کار برگزاری کلاسهای اموزشی و مهارتی برای این زنان شد تا این زنان بتوانند وارد جریان کار در جامعه گردند.
مهاجرین آسیایی ( شرق دور و اسیای جنوب شرقی) بخش اعظم مهاجرین شمال کالیفرنیا را تشکیل می دهند. اکثر این جوامع به شدت مرد سالار می باشند که نقش زن را تنها وسیله ای برای به دنیا آوردن بچه های بیشتر می دانند. نحوه بر خورد با این زنان در خانواده ها به شدت سرکوب گرانه و همراه با تحقیر نه تنها از طرف شوهر که از طرف فرزندان پسر هم می باشد.
کتک زدن زنان امری عادی به شمار میرود. این نحوه بر خورد و رفتار با زنان و دختران نه تنها در خانواده های بی سواد و طبقه کارگر که از طرف مردان تحصیل کرده - هر چند کمتر- دیده میشود. پسران اولویت اول برا ی رفتن به مدرسه و امکانات تحصیلی را بر خوردارند. ویرجین بودن دختران قبل از ازدواج واجب است و دختری که با پسرها دوست شود از محیط خانواده طرد میشود. از طرفی بنا به ساخت فرهنگی خاص این جوامع , تمام مسائل داخلی خانواده راز مگویی است که در دل افراد خانواره باید دفن شود. زنان آموزش دیده اند که مشکلاتشان را در دل نگه دارند و با کسی از کتک خوردنهایشان حرفی نزنند.
در این محیط تشویق زنان قربانی به اینکه از قانون یا سازمانهای بشر دوستانه کمک بخواهند کار آسانی نیست. چون این زنان بعد از پناه اوردن به قانون, نه تنها از طرف خانواده شوهر که از طرف خانواده خودشان هم طرد می شوند. چرا که با سکوت و سر به زیری در این فرهنگ تعریف شده است.
اما " خانه خواهرم" در طول این سالها با اتکا به داوطلبینی از نسل دوم و سوم همین خانواده ها توانست اعتماد زنان بسیاری را جلب کند. از طرفی بخش قانونی که در این سالهای اخیر به کمک سازمان امد و با کمک وکلای امور مهاجرت سعی در کمک به زنانی که کرد که از طرف شوهرانشان تهدید به گرفتن بچه ها یا باز گرداندن به کشور مبدا شده بودند.
در حال حاضر خدماتی که این سازمان انجام میدهد شامل موارد زیر می باشد.
۱- خط کمک ۲۴ ساعته که آماده شنیدن مشکلات و در دلهای زنان قربانی و دادن راه حل های اولیه است.
۲- خانه امنی با ظرفیت ۱۰ زن در یک زمان که مکانی است برای زنانی که دیگر قادر به تحمل شرایط موجود خانواده نبودند. مکان این خانه مخفی است تا احیانا تهدیدی از طرف خانواده های این زنان صورت نگیرد. تنها پلیس و کارکنان سازمان مکان این سازمان را میدانند.
۳- گروه وکلا که مراحل قانونی ( از جمله طلاق, مهاجرت و حضانت بچه ها) را تحت پوشش دارند.
۴- گروه آموزش و کامپیوتر که وظیفه آماده سازی این زنان برای بازگشت به جامعه را بر عهده دارد.
هزینه ها:
مانند بقیه سازمانهای غیر دولتی منبع اصلی بودجه این سازمان اعانه های خیرین , بانکها و دیگر مراکز خصوصی میباشد. از برنامه های هر ساله این سازمان یه برنامه دوی دسته جمعی , سخنرانی ها و تجمع های در روبروی مرکز پارلمان ایالتی می باشد که در این برنامه ها علاوه بر آشنا سازی مردم از آنها برای همکاری دعوت به عمل می آید.
از طرفی" انجنمن سراسری مبارزه با خشونت "نیز هز ساله بودجه ای نه چندان هنگفت را برای " خانه خواهرم" در نظر گرفته است.
خانه خواهرم رو به لطف ریسش نیلدا که واقعا تبدیل به الگوی رفتاری و کاریم شده پیدا کردم. یه روز بهم گفت تو که همه دغدغه هات زنها هستن, آیا فقط میخواهی برای زنهای ایرانی کار کنی؟ گفتم : نه . و با خودم فکر کردم چرا باید اینطور فکر کرد یا کجای رفتار من باعث شده که نیلدا اینطوری فکر کنه. شش هفت ماهی هست که روزهای شنبه تو کنفرانسها, تمیز کاریها, وارد کردن داده ها تو کامپتوتر , خرید, و خلاصه هرچی که از دستم بر میاد یه ذره کمکشون میکنم. دستم به موسسه ایرانی این مدلی - اگه هم باشه - بند نیست. هر چند واقعا هیچ فرقی هم نمیکنه. به ذره عذاب وجدان فقط حرف زدن و کاری نکردن رو کم میکنه.
شعاری که در تمام راهروهای این خانه به چشم می خورد این است: " تو یک زنی, پس می توانی" این جمله با بیش از ۳۰ زبان در تابلوها و پوسترها نوشته شده است و چه حقدر احساس غرور کردم وقتی به عنوان یک زن ایرانی هم نوشتم" من زنم پس میتوانم".
لباس ملی
به شخصه فکر میکنم این هم از همون دسته حرفهایی هست که تو طبقه بندی ها کنار صندوق مهر رضا و پول نقت سر سفره قرار میگیره. اولا که اخباری که اینجا درز کرده به شدت با اون قانون هنوز تصویب نشده ( که مسلما اسمش قانون نیست هنوز ) فرق داره. در ضمن اگه هم همچین چیزی تصویب و اجباری هم بشه باز هم مردم اون رو به مدلی که خودشون میخوان تبدیل میکنن. کاری که سالهاست دارن انجام میدن. تو وقتی که طرفداران دولت اصلاحگرا بعد از این همه سال تحمل بدحجابی ! از دولت توقع اقدام جدی داشتن و دولت هم اونقدر این ور و اون ور خرابکاری کرده که این دیگه از همه آخر تر میمونه تو لیست ترمیم ها. برعکس فرنگوپلیس که با استناد به خود این طرح گفته که این اقدامی هست که شاید به صنعت نساجی کمک کنه, فکر میکنم این جا هم مثل همه جاهای دیگه تو مملکت گل و بلبلمون آخرین کسایی که بهشون فکر کرده شده کارگرها و صاحبان صنایع خرد نساجی هستن . بزرگهاش که دست خود آقایون هست. اگه یه مانتو و روسری و شلوار جدید هم مد بشه تا صنایع ما برن دنبال وام و مجوز و قرارداد فروش, ترکیه همه اونها رو به ایران صادر کرده. سیاستمدارهای ما قدرتشون رو از قاجاریه به ارث بردن که ملت فدای ما.
طرح تبیض لباس اقلیت ها هم اصلا قابل عمل نیست. وقتی داد میزنیم میگیم از دولت بعیید نیست اینکار رو بکنه باید به جنبه های عملی اش هم فکر کنیم. یه ایرونی مسیحیی یا کلیمی یا بهایی چه جوری قابل شناسایی هست؟ درسته که وزارت اطلاعات شاید بشناسه اما همینجوری تو خیابون چه جوری قابل تشخیص هستن؟ نکنه قرار دولت بریزه تو خونه هاشون و تموم لباسهاشون رو جمع کنه و بهشون لباس ملی بده؟ یا فردا واسه همه یه کارت شناسایی مذهبی درست کنه که فقط با نشون دادن اون بشه لباس خرید؟ اصلا این طرح جنبه اجرایی نداره.
این جمهوری مامانی اسلامی این قلم رو دیگه باید به ما یاد داده باشه که هرچی رو که میشنویم یا هر طرحی که حتی شاید قانون میشه رو زیاد جدی نگیریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدید داوینچی کد اومد من شب اولش نرفتم؟ البته نه به خاطر درس. تلوزیون داشت " ۷ " رو نشون میداد و من برای بار هزارم نشستم دیدمش و مثل دفعه اول دوستش داشتم. این دیوید فینچر یه چیز دیگه هست.
- تصمیم داشتم تابستون که کلاس برمیدارم یه درس آسون بردارم با یه کلاس ورزش. به خودم قول داده بودم باز نشینم انتخاب واحدی بکنم که تا آخر ترم به خودم فحش بدم. خوب. از یه درس آسون به سه واحد فیزیک و چهار واحد فلسفه رسیدم. کتابهای فلسفه رو که از آمازون سفارش داده بودم همین الان رسید و من حیرت زده به خودم و کتابها نگاه میکنم و به کلاسهایی که فقط شش هفته هستن .شما میدونیند سن عاقل شدن و درس گرفتن از یه سری حماقت های تکراری کی هست؟ من آدم نمیشم.
- شده تا حالا بعد از یه مدت خیلی طولانی یه آهنگی رو بشنوین که یه هو خیلی چیزا بیاد جلو چشمتون. حتی آهنگهایی که مثلا مال بسیج و نوحه یا کلا چیزایی که خیلی بهشون علاقه مند نباشین؟ برای من خیلی پیش میاد که به آهنگی میرسم که یه دفعه من رو میبره به سالهایی که انگار قرنهاست ازشون گذشتم. وقتی امسال بعد از مدتها نوحه شنیدم یا آهنگهای دهه فجر رو که اون موقع ها سر صف میخوندیم. " خمینی ای امام, خمینی ای امام." " بوی گل سوسن و نسترن آید, عطر بهاران کنون از سفر آید..." " باز این چه شورش است که در خلق عالم است..." گریه کردم. واسه آهنگ بوی گل سوسن و نسترن آید من نشستم گریه کردم. خدا میدونه چقدر دور و بری ها بهم خندیدن.
الان تو وبگردی به یه وبلاگ رسیدم که دو باره همون حس رو زنده کرده. گریه نکردم اما یه چیز عجیبی پیچید توی تنم. حالا هم هرکاری میکنم لینکش باز نمیشه. اسمش بود ابوذر. نه باز شد. اینجا گوش کنید.
-من رسما شیفتگی خودم رو به آیکیا اعلام میکنم. دیروز با یکی از همکارام رفتیم اونجا که مثلا مسول استخدامشون رو ببینیم . دوستم من رو بعد از سه ساعت به سختی از اونجا کشید بیرون. و از اونجایی که ما هیج پولی فعلا برای عوض کردن مدل خونه نداریم ولی اگه من از اونجا خرید نمیکردیم , میمردم دیشب با هر جون کندنی بود مخ مادر جان رو زدیم که فردا بریم واسه خونه اش خرید کنیم. به بهانه تغییر فصل. ( بار الهی من که میدونم فیلمی ولی خوب یه مهری به دل این مامان ما بنداز واسه ما هم یه چیزی بخره)
کشتن ما با پنبه (۲)
خانم جین کیلبورن سازنده سه سری ویدوی " کیلینگ آس سافتلی" -یا کشتن ما به نرمی که من اون رو کشتن ما با پنبه ترجمه کردم- یک جامعه شناس شناخته شده هستن که به طور تخصصی در زمینه تبلیغات سیگار, مشروبات الکلی و چهره زنان در تبلیغات کار میکنن. به گفته خودش در دهه هفتاد یه عکسی که تبلیغ قرص ضد بار داری رو میکرد رومیبینه و به نظرش چیزی تو این عکس اذیتش میکرده یا نرمال نبوده. اون عکس رو به یخچال خونش میچسبونه و یواش یواش عکسهای دیگه ای هم به اون اضافه میشه. بعد هم یواش یواش متوجه بقیه قضایای تبلیغاتی دور و بر میشه و این جریان کل زندگی و تحصیلش رو عوض میکنه.
در سال ۱۹۷۹ اولین قسمت و در سال ۱۹۸۷ قسمت دوم ویدوی " کیلینگ آس سافتلی" رو میسازه که جایزه های زیادی رو هم میگره. تو همه این سالها هم برنامه ها و سخنرانیهای مربوط به چهره زن در تبلیغات رو داشته.
من قسمت سوم این ویدو رو دیدم. ۳۴ دقیقه فیلم که به نظر من همه زنها و مردهای ما باید ببیننش.
تو این ویدیو به مسیر تکاملی تبلیغاتی که زنها توش نقش دارن اشاره میشه و اینکه هزینه تبلیغات از بیست میلیون دلار در سال ۱۹۷۹ به صد و هشتاد میلیون دلار در سال ۲۰۰۰ افزایش پیدا کرده.
این ویدیو سی و چهار دقیقه ای به طور خیلی مختصر به این موارد اشاره میکنه.
-تصویر بدن زن نمونه و تعریف جامعه از زیبایی
- استفاده از زنان برای ترویج خصوصیات حیوانی و خشونت
- تحقیر قدرت زنان
- زن معصوم و سکسی ( چهره معصوم با هیکل برهنه سکسی)
- قابل قبول جلوه دادن پورنوگرافی و تجاوز به زنان ( به بهانه اینکه این خواست باطنی زنان هست)
کیلبورن از تکه های بریده شده عکسها و فیلمهای کوتاه تبلیغاتی قدیمی و جدید استفاده میکنه که روند تکاملی ( و البته بدتر شدن ) اونها رو نشون بده. اینکه که چرا باید بطری مشروب با بدن زن یکی بشه و این تصویر روی بیل بردهای بزرگ راهها باشه. یا اینکه چرا مدل ها خودشون رو به شکل ببر و شیر و خرس در میارن و با اون مدل مو و رنگ و چشم تصویر یک حیوان- زن رو نشون میدن.
وقتی فقط پنج درصد زنهای جامعه ما سایز بدن این مدل ها رو دارن چرا تمام رسانه ها باید تبلیغ لوازم برای این اقلیت رو بکنن. تکلیف نود و پنج درصد چهره حقیقی زنها چی میشه؟ آیا این زیبایی و هیکل مطلوب زن برای همه هست؟ یا زن رو احمقی نشون بدن که هر کاری رو برای جلب یک مرد میکنه و هیچ چیز دیگه ای براش مهم نیست؟ و تمام رسانه ای که داره به ما می قبولونه که این هیکل استاندارد" بای دیفالت" هست. اگه شما این هیکل رو ندارید این مشکل کم کاری شماست. شما هستید که از رژیم غذایی که ما گفتیم, کمربند و گوشواره و ناف واره و.. لاغری ما استفاده نکردید. شما هستید که از این رنگ مو استفاده نکردید. شما هستید که به این سالن ورزشی که ما میگیم نمیرین. شما هستید که نمیتونید مرد پولدار قصه های ما رو پیدا کنید. اگه این ناممکن بود چرا همه قهرمانهای قصه ما این ها رو دارن؟ مشکل مصرف کننده هست.
یه جای فیلم به تبلیغات بچه ها اشاره میکنه که تو اونها هم پسرها قدشون از دخترا بلند تره و دختر کوچولوی هشت ساله داره با حسرت به شلوار جین پسر هم سن خودش که قدش از اون بلند تره نگاه میکنه. یا بچه شش ساله ای که تبلیغ رژ لب میکنه. آیا این همون پورنوگرافی بچه ها نیست که اینروزها اینقدر باهاش مبارزه میشه؟
یا تصویر زن معصومی که برهنه هست. چهره زنی که انگشت بر لب به علامت سکوت میخواد با بدن و لباسش حرف بزنه. عکسهای ااز این دست زیاد بود. زنهایی که یا ساکتن, یا دهنشون رو بستن یا حتی دوختن که یعنی احتیاجی به حرف زدن تو نیست. تو لباس و هیکلت همه حرف ها رو میزنه.
یه جایی عکسی از تبلیغ یه عطری رو نشون میده که سایه یه مرد از پشت داره نزدیک میشه و میگه " ماجراجویی تازه همیشه خوبه" ( یا همچین چیزایی) . وقتی شما تنها دارین راه میرین و سنگینی یه صدا یا سایه رو پشت سرتون حس میکنین, به چی فکر میکنید؟ رمنس یا وحشت؟ این تبلیغ چی هست؟ یا یه جایی یه عطر دیگه ای هست با این مضمون که اگه اون این عطر رو بزنه و به شما نه بگه, شما با حرکت گردنش میفهمین که اون واقعا ته دلش به شما بله میگه ( ترجمه به شدت ناشیانه من) . آیا زنها با تجاوز موافق هستن و این فیلمشون هست که میگن نه؟
یه جای فیلم به یه تبلیغ یه شوینده برای مو اشاره میکنه به اینصورت " اگه سینه های شما کوچیکه, بزرگه, خیلی نزدیک به همن , خیلی از هم دورن, خیلی بالا یا خیلی پایین هستن و... شما حداقل میتونید از شامپوی ما استفاده کنید که موهها قشنگی داشته باشید"
کیلبورن شوخی جالبی میکنه. میگه اون رو به این صورت برای مردها تغییر بدیم" پینس ( من هیچ کلمه فارسی با بار معنایی مناسب پیدا نمیکنم) شما ممکنه خیلی کوچیک, پژمرده, شل, کج و کوله و پر مو و... حتی دو اینچ بیشتر نباشه, اما شما حداقل میتونید یه شلوار جین خوب داشته باشید!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کشتن ما با پنبه (۱)
۱. به عنوان یک زن چقدر از هیکل و قیافه خودتون راضی هستید؟ چند بار برهنه روبروی آینه ایستادید و به بدن خودتون نگاه کردید؟ چقدر از دیدن هیکل بدون لباس خودتون و شریکتون در روشنایی کامل لذت میبرید؟ چقدر در لباسهایی که فرم بدنتون رو کاملا نشون میده راحت هستید؟ چند بار با رضایت از فرم بدنتون به عنوان یک بدن ایده آل حرف زدید؟ اصلا میدونید وزن سالم برای قد و سن شما از چند کیلو تا چند کیلو هست؟
۲. چند بار لامپ اطاق خواب رو شما زود تر خاموش کردید؟ چند بار لباسی خریدید که هرچند رنگش رو دوست نداشتید اما فکر کردین شما رو لاغر تر نشون میده؟ چند بار تو رژیم های عجیب و غریب من در اوردی بودید؟ چقدر خرج مواد شوینده و آرایشی میکنید برای اینکه چهره و قیافه واقعی خودتون رو بپوشونید؟ چند بار گفتید که از شکم و باسن و سینه و دست و پا و دماغ و لب و چشم تون بدتون میاد و دلتون میخواد همشون رو عمل کنید؟ چند بار ته دلتون حرف کسی رو که گفته " خوشگلم, تو قشنگترین و بهترین هیکل دنیا رو برای من داری" باور نکردید و فکر کردید داره خرتون میکنه؟
فکر نمیکنید عددهای جوابهای بخش دوم یه ذره زیادی بالاتر از عددهای قسمت اول هست؟ واقعیت رو قبول کنیم. اغلب ما زنها از هیکل و قیافه خودمون راضی نیستیم. همه میخواهیم لاغرتر , بلندتر, و برنز تر باشیم. زیبایی عیب نیست اما مدل ما برای زیبایی چی و کی هست؟ ما به کی نگاه میکنیم که خودمون رو زشت میدونیم و تصمیم به عوض شدن میگیریم؟
آیا مدلی که ما میخواهیم به اون تبدیل بشیم مادر سالمون هست؟ یا مادر بزرگ هفتاد سالمون که هنوز سر پا هست و همه کارهاش رو خودش میکنه و به عمرش یه بار هم سوتین نبسته؟ آیا هیچ وقت به فرم لگن و باسن و شکم و دست و پایی پدر و مادر و خانوادههاشون توجه کردیم؟ با ارثی که بهمون رسیده چه میشه کرد؟ اگه دست خودمون باشه از خودمون چی میسازیم؟ پاریس هیلتون ؟ تیرا بنکس ؟ جسیکا آلبا ؟ هلی بری ؟
به همین اسمهایی که الان نوشتم توجه کنید. سینما, تلوزیون, مجله ها و به طور کل رسانه ها.
این هست تصویر زن مطلوبی که ما از رسانه ها میگیریم. زنان سایز صفر یا دویی که به طور عجیبی لاغر, بلند, بلوند و موفق به نظر میرسن. عطری که اونها میزنن, رنگی که موههای اونها داره, ژیلتی که اونها استفاده میکنن, لباسی که اونها میپوشن, سیگاری که اونها میکشن و حتی مایع شستشوی توالت اونها هم یه قدرت جادویی داره. قدرت جادویی جذب یک مرد. جذب یک جنس مذکر. حتی خروسها هم دنبال این زن نمونه هستن! چه افتخاری.
چقدر تصویر این زن جادویی زندگی ما رو عوض کرده؟ چند بار بعد از اینکه یه فیلم هالیوودی دیدم نخواستیم چراغ اطاق خوابمون زیاد روشن بمونه؟ از چی خجالت کشیدیم؟
تبلیغات, تبلیغات و باز هم تبلیغات. تبلیغاتی که به طور خیلی نامحسوس و آروم از وقتی که میفهمیم تلوزیون یه جعبه جادویی هست که آدما توش راه میرن, میره تو مغز ما و یواش یواش تمام جنبه هایی زندگی ما رو محسور میکنه.
تبلیغاتی که به ما چهره ایده آل یک زن برای مرد ! رو آموزش میدن. زنی که باید لاغر, بلند, بلوند و همیشه لبخند به لب و اصلاح کرده باشه. بدون حتی یک خال مو ی اضافه در تمام بدن. زنی که باید در عین معصومیت سکسی هم باشه. چه تضادی هم ! اما این زن نمونه ما میتونه.
زنی که خونه رو با کفشوی جادویی " مستر کلین" تمیز میکنه تا وقتی شوهرش میاد تو خونه اون رو مستقیم ببره تو اطاق خواب. ( زن از هر وسیله ای استفاده میکنه که مرد رو به اطاق خواب بکشه)
زنی که رنگ موی جدید " گارنیر" باعث شده مردی دوست دخترش رو ول کنه و دنبال اون راه بیفته ( زن فقط به فکر خودش و مردش هست. دشمن بقیه زنها)
زنی که به خاطر صبحانه جدید مک دانلد به انگشتر الماسش هم نگاه نمیکنه.( و چه صبحانه جادویی باید باشه که زن از جواهر رو برگردونده)
دامنی که اگه اون رو بپوشی همه پسر های مدرسه دنبالت راه میافتن.( این خیلی مهمه. اصلا هدف از مدرسه رفتن همینه)
ریملی که مردهای نیویورک رو از کار بیکار میکنه.
سوتینی که اگه ببندین سینه هاتون دیگه زشت نیست.
رنگ مویی که که با اون میتونین فاجعه ای به اسم موههای خودتون رو قایم کنید.
ادامه بدم؟ من چند ماه وقت نذاشتم که برم تبلیغات تلوزیون و مجله ها رو بررسی کنم. دیشب یه ساعت وقت داشتم به یه کانال محلی که بدون تلوزیون کابلی هم میشد دیدش, نگاه کردم. یک ساعت تبلیغات از تلوزیون دولتی.
تو ایران که تا جایی که یادم مونده ( خدا رو شکر ما اینجا هیچ جور تلوزیون ایرانی نداریم, نه لوس آنجلسی نه جمهوری اسلامی) تبلیغاتی که زنها توشون نقش داشتن یا پودر لباس شویی بود یا کهنه بچه. همون زن نمونه مادر و خونه دار. نمی دونم تو سالهای اخیر چه تغییراتی کرده اما با توجه به محدودیتها نباید خیلی فرق کرده باشه. درسته؟
هیچ فکر کردید که حتی اگه به اینها توجه هم نکنید, اینها از پنج سالگی خوراک ذهنن ما هستن. به طور ناخود آگاه وارد مغز ما میشن و همونجا هم میمونن و دیگه اونوقت هست که هیچ غذایی رو بدون عذاب وجدان نمیخوریم. هیچ وقت موهامون رو به رنگ و حالت طبیعی نگه نمیداریم و همیشه قیافه مون رو با کرم و پودر رنگ میکنیم. و البته این رسانه ها که مخاطبشون فقط زنها نیستن. مردهای جامعه هم اونها رو میبینن و این به شدت سلایق رو تغییر میده. همونطور که تو این بیست ساله به شدت داده . حالا دیگه شرکای زنها هم اونها رو به پوشیدن یه لباس خاص یا داشتن یه رنگ مو و حتی استفاده از نوار بهداشتی تبلیغاتی دعوت میکنن.
رسانه ها ما رو به کجا میبرن؟
--------------
این قسمت اول نوشته هایی هست که بعد از دیدن ویدیو " کیلینگ آس سافتلی " نوشتم. به شدت ادامه داره.
روزی روزگاری بارسلونا !
همین چند ثانیه پیش یه دوست خیلی قدیمی که اصلا نمیدونم شماره من رو از کجا داره از ایران زنگ زد و گفت که خیلی نمیتونه حرف بزنه فقط زنگ زده تبریک بگه. گفتم باز چی شایعه کردن بین بچه ها؟ حامله ام که نکردن؟
گفت نه. قهرمانی بارسلونا رو میگم. وقتی جیغ کشیدم و گفتم کی؟ انگار آب یخ ریختم روش. گفت تو مطمئنی که لوایی؟
زیاد حرف نزدیم ولی باورش نمیشد که من حتی نمیدونستم که بارسلونا فینالیست بوده یا تاریخ بازی کی هست.
------------------------
اتاق رها روبه روی اتاق ما بود. در اطاق رو که باز میکردین فیگو و رونالدو و بهکام و ۱۱ بازیکن رئال می پریدن تو بغل آدم. از در و دیوار لباسهای رئال بود که آویزوون بود. اطاق من و منا این مدلی نبود. یه عکس محمد رضا فروتن تو پوستر فیلم قرمز پشت در بود. یه عکس تیمی بارسلونا بالای تخت من و یه عکس این آندره شوچنکو بالای سر منا.
بازی این دو تا تیم که میشد برنامه ای بود تو خونه. هر جایی که بودم سعی میکردم واسه شب بازی خودم رو برسونم خونه. از دم در کاغذهای پر کرکری های ما بود که به در و دیوار چسب میخورد. منا طرفدار میلان بود اما موقع بازی های رئال- بارسلون طرفدار بارسلون بود. ما بودیم که رو در اطاق رها کاغذ میچسبوندیم. " دم دروازه میگن عدس پلو, دلبوسکه تیمت رو بردار و برو" " رئال امشب سوراخه. ای رهای بیچاره" اون هم به نوبه خودش واسه ما شعار میفرستاد. چقدر مامان حرص میخورد. ته دلش هم طرفدار رئال بود. هر چی باشه پسر ته تغاری گفتن. نمیشدکه مادر طرفش نباشه. بابا هم که فقط میگفت خداداد عزیزی!
ساعت ۱۱ بود فکر کنم که بازی ها شروع میشد و رها کاملا مسلح با لباس رئال و سر وصورت رنگ کرده یه ور و ما یه طرف دیگه. ما لباس بارسلون هم نداشتیم. معمولا خونه تنها نبودیم. همیشه دوستامون بودن که این جریان خونه ما رو میدونستن و یا خودشون می اومدن یا با تلفن تا ۱ صبح همراهی میکردن. بازی با هر نتیجه ای که تموم میشد تلفنهای تبریک و تسلیت بود که شروع میشد. بابا میگفت نمیشه بهشون بگین فردا زنگ بزنن؟ و ما بهش میگفتیم تا فردا هیچکی یادش نمی مونه. چقدر اون موقع ها دلمون یه تلوزیون ۵۲ اینچ میخواست. فقط تو سایت سامسونگ دیده بودیمش. فکر کنم اون موقع ها چند ملیونی بود. چقدر فکر میکردیم فوتبال با اون تلوزیونها لذت بیشتری داره.
---------------------
حالا تلوزیون ۵۲ اینچ تو حال خونه مامان اینها هست. رهای ۱۷ساله ما تو اتاق خودش کنار دسک تاپ و لب تاب پرینتر و اسکنر و آمپلی فایر و هزارتا چیز سیم دار دیگه که من حتی اسمش رو نمیدونم یه تلوزیون هم داره که از اون تلوزیون حال خونه مون تو ایران خیلی بزرگتره. تو اطاقش کنار پرچم شیر و خورشید رو دیوار, عکس " لیل جان" و " ۵۰ سنت" هست و " لبرون جیمز". عضو تیم فوتبال مدرسه هست. فوتبال نه ساکر!! ساکر بازی دخترا شده.
جام جهانی نزدیکه مگه نه؟ ولی دیگه چه اهمیتی داره که لوییز فیگو رو به روی علی کریمی بازی میکنه. کی میتونه وقت بذاره ساکر نگاه کنه؟ اصلا فوتبال بدون صدای فردوسی پور چه لذتی داره؟
فوتبال به تیم و بازیکن و کشور و تلوزیون نیست که فوتباله. یه چیز دیگه داره. یه چیزی که اینجا گم شده. فوتبال به تلفنهای ساعت ۱ شبه. به مسخره کردن کارشناسهاشه. به فحش دادن بی اراده و سرخ شدن بعدشه. فوتبال هیچ ربطی به یه توپ گرد و ۱۱ تا آدم بیکار که دنبال اون میگردن نداره. فوتبال یه چیز دیگه داره.
بد جوری دلم گرفته.
کودتای بزرگ
روزهای خوبی رو نمیگذرونم. جدای این امتحانها که هفته دیگه بالاخره تموم میشه و اصلا ازشون راضی نبودم , قضیه های دیگه ای هم هست که مزید علت شدن. چیزهای مهمی هم که حتما باید تو دو هفته امتحانات اتفاق بیافتن وگرنه اونجایی آسمون میاد زمین!
یه سالی هست که اینجا کار میکنم. البته این سازمان چند تا دفتر تو سطح شهر داره که من تو یکی از اونها هستم.
این سازمان ما به نسبت بقیه سازمانهای غیر انتفاعی که با پول اعانات هر ساله خیرین زنده هستن پولدار به حساب میاد. دفترها و برو بیاهای خودش رو داره و به خاطر کارهایی که تو این سی سال که از تاسیسش میگذره, تقریبا شناخته شده هست. مخصوصا تو آسیایی ها.
پارسال هیت مدیره ( همون برد هست دیگه؟ ) وقتی موسس اینجا بعد از ۲۸ سال خودش رو بازنشسته کرده یه ریس جدید انتخاب میکنن که گلاب به روتون تو این یه سال همش از اون کار بد بدا کرد تو این موسسه ما. جوری شده که حالا بعد از فقط ۱۱ ماه , موسسه تقریبا شصت درصد منابع مالی و برنامه هایی رو که هر سال از دولت میگرفت و به خاطر تموم کردنشون پرداخت میشد رو از دست داده. حالا پول بماند, این آقایی " لی" به شدت ریسسیت تشریف دارن هر چند به شدت انکار میکنه اما اگه یکی اینجا " مانگ " باشه نونش تو روغنه و اگه نباشه ... در هر حال ظاهرا سواد و تحصیلاتی که داره به درد مدیریت نمی خوره و موسسه ای که تو این همه سال تونسته این همه کار مثبت بکنه و این همه وجهه خوب رو با سختی بسازه بد جوری داره ضربه میخوره از سیاستهای اشتباه ایشون.
هفته قبل یازده نفر از همکارام تصمیم گرفتن برن تو جلسه برد و تمام این مسایل رو عنوان کنن. تبعیض نژادی, سیاستهای اشتباه و حتی دروغهایی که این آقا به برد تحویل داده. خیلی سری با بعضی از کارکنان که فکر میکردن باهاشون همکاری میکنن تماس گرفتن. وقتی میگم سری واقعا بساطی بود. به من ساعت ۱۱ شب زنگ زدن و اینجا معمولا کسی به خودش اجازه نمیده بعد از ساعت ۹ به کسی زنگ بزنه.
من با تمام این حقایق موافق بودم. هر چند در حق خود من هیچ تبعیضی نشده بود و با من هم همیشه خوب راه اومده بود این آقایی لی مخصوصا که ساعت کاری من رو جوری تغییر داد که به کلاسهام هم برسم. اما خوب من نمیتونم چیزهای دور و برم رو انکار کنم. القصه تصمیم بر این شد که افراد مخالف همه برن تو جلسه برد و اخراج " استیو لی" و یه همکارش و همینطور تغییرات اساسی تو سیستم مدیریت موسسه رو بخوان. تا اینجاش خیلی خوب بود اما بخش دوم این حرکت بود که من نمیتونستم راجع بهش تصمیم بگیرم. قرار شد اگه برد با خواسته های این گروه موافت کرد که هیچی اما اگه موافقت نشد, همه افراد این گروه راس ۱۵ روز استعفا بدن. یعنی خودشون رو بیکار کنن.
خوب من واقعا تو شرایطی نیستم که بتونم یه مدت بیکار بمونم. از جهت پولش و مخصوصا بیمه پزشکی سر کارم. کسایی که اینجا هستن میدونن خرج و مخارج یه دکتر ساده رفتن اندازه کار یه هفته میشه. من مزیتهایی خوبی دارم اینجا که مطمئنم به سادگی نمیتونم جایی دیگه پیدا کنم. اما دوراهی بدی بود و هست.
اگه این گروه موفق نشن و استیو بمونه ( که خیلی بعیده) من دچار عذاب وجدانی میشم که به خاطر یه مسئله شخصی و البته مالی از گروهی که میدونستم حرفشون درسته دفاع نکردم.
اگه هم اون گروه موفق بشن و من جزیی از اونها نباشم آیا تو سیستم جدید جایی واسه کسی که حمایتشون نکرده هست؟
در هر حال من با سر گروه این همکارا حرف زدم. گفتم که ممنون از اینکه به من اعتماد کردن و من رو هم در جریان گذاشتن. گفتم که من هم کاملا موافق هستم و در مورد حرف زدن با برد هم همینطور اما تو شرایطی نیستم که بتونم کارم رو ترک کنم و شرایطم رو توضیح دادم که چقدر به این کار احتیاج دارم. اونم فقط ازم خواست که صدای این قضیه رو در نیارم تا آخرش معلوم بشه.
این گروه هفته قبل برد رو دیدن. امروز از طرف برد یه ایمیل مفصل نظر خواهی در مورد استیو اومده که بدون اسم هست و باید حتما جوابش رو داد. فردا هم همکارها قراره بعد از ساعت کاری تو خونه یکی جمع بشن و در مورد این جریان بیشتر صحبت کنن. من هم میرم.
در هر حال تا آخر هفته بعد همه چی معلوم میشه. محیط کار به طور عجیبی ساکت هست و همه عصبی هستن هرچند به روی خودشون نمیارن.
دو روزه وبلاگ هم نخوندم. یه امتحان فاجعه دیشب دادم که قرار بود استاد امروز ایمیل بزنه نتایجش رو بگه. هنوز هیچ خبری نیست. مرگ آور انتظارش.
یه تحقیق خوشگل شروع کردم که هر چند کوچیکه ولی واسه خودم خیلی خوبه. تحقیقایی اینجوری که واسه پرزنتیشن کلاس نیست و واسه دل خودمه رو خیلی دوست دارم. الان لو نمیدمش تا وقت کنم مفصل در موردش بنویسم.
فعلا همین.
اورانیوم!
بابا ول خرجی کرد یه ماشین دیگه خریده. دست دوم از یه پاکستانی. میگم اگه چونه میزدی تخفیف میداد. بابا میگه میدونی طرف چی میگفت؟
شما ایرانی ها اورانیوم دارید. ثروتمندین.
دمکراسی از نوع امریکایی در ایران ( ۲)
انتخابات آینده فرماندار کالیفرنیا نزدیکه . همینطور انتخابات ریس پلیس شهر.
این انجمن دست به طرفداری گسترده از کاندیدای دموکراتها زده و میخواد با نزدیکی و جمع کردن رای ایرانی ها, بتونن در آینده ازش بهره بگیرن. این ایده خوبی هست که ایرانی ها در سرنوشت جایی که توش زندگی میکنن شریک باشن اما چه چشمداشتی میشه به وضعیت ایران داشت؟ آیا این کاندیدای دموکرات اگه فرماندار بشه ریس جمهور رو مجبور به لشکر کسی به ایران میکنه؟
فکر میکنم دیگه خودشون متوجه شده بودن که از این آب کره در نمیاد. تقریبا آمده شده بودن که برن. ازشون کارت خواستم که اگه شد تماس بگیرم و همینطور آدرس وبسایتشون رو. جالب بود که وبسایتی رو هنوز آماده نداشتن. به جای کارت خودشون کارت شاهزاده رضا رو بهم دادن که من ربطش رو نفهمیدم. روی اونهم هیچ آدرس تماس یا وب سایتی نبود.
یک طرف کارت عکس مردمی هست که پرچم ایران و آمریکا رو دارن و به طور حتم خارج ایرانه با یه عکسی از پرچم شیر و خورشید. یه طرفش هم اینها نوشته هست.
- انتخاب رژیم آینده با رای ملت
- پیروی از اصول دمکراسی با رعایت موازین جهانی حقوق بشر
- آزادی بیان و اندیشه , احزاب و اجتماعات
- تفکیک قوای سه گانه کشور بر اساس قانون اساسی
- تضمین استقلاق قوه قضایی
- تضمین حکومت قانون و برابری مردم در برابر آن
- تضمین استقلال دانشگاهها و مراکز عالی آموزشی
- تضمین حقوق اجتماعی زنان
- تضمین اختیارات قانونی نواحی مختلف کشور در چارچوب فرهنگ بومی و قومی
پاینده ایران
زیرش هم مارک شرکتی هست که کارت رو طراحی کرده.
آخر سر بهشون گفتم اینهایی که روی این کارت نوشته خیلی عالی و خوب و متعالی هست. اما منی که از اونجا فرار کردم به خودم اجازه نمیدم اینجا بشینم و برای دوستای خودم حکم صادر کنم که برن تو خیابون جلوی گلوله. گفتم مردم ایران دیگه تحمل خون رو ندارن. انقلاب و جنگ و اون همه بلا بسشون بوده. کسی که اونجا هست باید فکری بکنه. من اگه بتونم اینجا کار کسی رو راه بندازم خیلی بیشتر خوشحال میشم اگه برم واسه صد نفر حرف بزنم که اونجا اینجوری هست و اونجوری.
من فرار کردم. همین بسم هست. کاری هم از منی که اینجا هستم برای اونجا بر نمیاد.
نمیدونم. شاید بهتر بود بحث میکردم یا میرفتم تو یکی از جلساتشون و اونجا سعی در نشون دادن یه سری واقعیت میکردم اما چه فایده؟ کسی که سی ساله ایران نبوده چی رو میتونه از وضعیت الان ما درک کنه. اونی که هنوز داغ خونه و ویلای مصادره شده اش رو داره از درد من که از سال ۷۶ که سحر رو سوار اون مینی بوس لعنتی کردن و بعد از نه سال هنوز کسی هیچ خبری ازش نداره, چی میفهمه؟
فایده داشت؟ نه. مطمئنم که نداشت.
ولی اینکه بالاخره ایرانی ها تصمیم گرفتن تو انتخابات جایی که دارن توش زندگی میکنن شرکت کنن خبر خوبی بود. حتی اگه واسه منفعت خودشون هم باشه.
دم رفتنی ازشون پرسیدم از هیچ انجمن ایرانی که برای زنهای مهاجر یا بچه های قربانی خشونت , فقر یا فحشا کار کنه خبری دارن؟ بیخبر بودند. میشد حدس زد.
انجمن دفاع از شاهزاده برای استقرار دمکراسی در ایران!
چند وقت قبل گفته بودم که از یه جایی به اسم " انجمن دفاع از شاهزاده پهلوی برای استقرار دمکراسی در ایران" با من حقیر تماس گرفتن. من که دفعه اولی اصلا شوکه شده بودم که اینها تو این شهر درندشت شماره و اسم و رسم من رو از کجا پیدا کردن چون ما واقعا کمترین تماس رو با جامعه ایرانی داریم ( ماشاالله اینقدر که کم دردسرن) . حتی وقتایی هم که هوس کباب ایرونی میکنیم زنگ میزنیم اگه خلوت باشه میریم. اون دفعه که فقط گفتم من از کارهایی سیاسی لذت نمیبرم و خودم رو درگیرشون نمیکنم. در همین حد هم مونده بود تا اینکه حضرات مجدد تماس گرفتن و خودشون رو به سرکارم مهمون کردن.
به هر حالی حال و احوال و جواب دادن به اون سوالات معروف که " چند وقته اومدید و با کی اومدین و اینجا چه جوری کار گرفتین و خواهر مجرد داری یا نه ( این رو از خودم در آوردم) " رفتن سر اصل مطلب.
من واقعا باید یه کاری بکنم. این چه وضعی هست که هرکی به خودش اجازه میده از اصل و نسب آدم سوال کنه؟ من نمیدونم اینها به یه آمریکایی هم میرسن همین سوال ها رو می پرسن یا نه. ولی دیگه من دارم نسبت بهشون حساسیت پیدا میکنم. هر دفعه هم با خودم تصمیم میگیرم ایندفعه که یکی پرسید بگم که این به بحث ما مربوط نیست یا چرا براتون جالبه یا همچین چیزی اما نتونستم. یه راه حل اساسی میخوام.
بماند.
دو نفر بودن یه آقا و یه خانوم که اومده بودن من رو به طور رسمی برای شرکت در جلساتشون دعوت کنن و شاید هم برای صحبت در یه مناظره ای تو دانشگاه ساکرامنتو. من فارسی حرف زدنم افتضاحه چه برسه به انگلیسی.
ازشون پرسیدم که چی شد به من رسیدن و چرا فکر میکنن من باهاشون همکاری میکنم. گفتن که تو فستیوال نوروزی ایرانیان اینجا که سازمان ما هم یه غرفه داشت و به معرفی سرویسهاش می پرداخت متوجه من شدند ! و از اونجا که اونها هم یه " نان پرافت" هستن و من جوونم و اونها نیروی جوون ندارن و شاهزاده محور کار و برنامه ریزیش برای جوونها هست و ...( یه عالمه دلیل دیگه هم بود که من یادم نمونده) اومدن سراغ من.
از افراد سازمانشون پرسیدم. تقریبا هیچکی رو نمیشناختم. اینقدر گفتن دکتر فلان مهندس فلان که من اسمها یادم رفت. بماند اگه فقط هم اسم بود من کسی رو نمیشناختم. اما یه سوال پرسیدم اساسی. گفتم از این افراد کی از همه جدید تره؟ کی بعد از انقلاب یا تو سالهای اخیر اومده؟
جواب جالب بود. " همه از قدیمی هایی این شهرن که قبل از انقلاب اینجا بودن اما همه در جریان مسایل ایران قرار دارن" .گفتم چه جوری در جریان مسایل ایران قرار دارن وقتی سی سال اونجا زندگی نکردن؟ منبع رادیو صدای امریکاست یا تلوزیون های ایرانی یا چی؟
اینجا بود که دیگه خانومه نتونست لحن " فانی " اش رو حفظ کنه و گفت شما باید متوجه باشید که این افراد همه تحصیل کرده و با تجربه هستن که علاقه مند هستن از نیروی جوونها هم استفاده کنن و خوب اینها و شاهزاده همه هم و غم ( درسته؟) شون برای آینده جوونهایی مثل شماست.
من هم خیلی محترمانه در این مورد خفه شدم. هر چند خیلی حرف داشتم اما بیفایده بود گفتنشون.
از اهدافشون سوال کردم و اینکه از کجا شروع کردن و به کجا میرسن.
گفتن افرادی که پایه اصلی این انجمن بودن افرادی هستن که همیشه از خانواده پهلوی و شاهزاده و ملکه دفاع کردن و در تموم این سالهای سختی که اونها در غربت داشتن ( الهی من بمیرم ) از همه لحاظ مادی و معنوی ساپورتشون کردن.
حالا هم شاهزاده داره انجمنی رو رهبری میکنه که میخوان یک رفراندوم آزاد تو ایران داشته باشن. شاهزاده فقط میخوانن سلطنت که تو خون خانوادگی شون هست بهشون برگرده و کاری به حکومت ندارن. یک انتخابات آزاد برای ریس دولت و اصول کامل دمکراسی که سلطنت تو اون نقشی نداره . مثل بلژیک و انگلستان فقط جنبه تشریفاتی داره.
پرسیدم از کجا میدونن ایرانی ها و جوونهایی ایرانی با سلطنت موافقن؟ گفتم تا جایی که من میدونم جوونها همونقدری که از این وضع الان حکومتی بدشون میاد از سلطنت هم دلخوشی ندارن و حاضر نیسن زیر یه دیکتاتوری دوباره برن؟
آقاهه یک نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت دخترم شما که اون موقع نبودید. این ها هم حرفهایی هست که شما تو مدرسه های جمهوری اسلامی یاد گرفتین. حتما پدر شما میدونن که اگه اون موقع ها شاه بود عدالت هم بود ارزونی هم بود تحصیلات هم بود. در هر حال اگه هردوتایی اینها هم دیکتاتوری باشه جوونهای ایرانی باید بتونن بین بد و بدتر لااقل بد رو انتخاب کنن.
گفتم خوب گیریم که حرفهای شما درست . حالا از چه راههایی میخواهین این دموکراسی رو به ایران ببرین؟ به راههای عملی اش هم فکر کردین یا فقط حرف و کنفرانس ؟
گفتن این انجمن از پشتوانه مالی خوبی برخوردار هست که میتونه تشکیلات خوبی رو تو ایران رهبری کنه و از اینجا هم نفوذی رو انجمن های حقوق بشر یا دولتی داشته باشه.
اینجا بود که این علامت $$$$$ برق زد و گفتم آی برم یه مدت الکی سر بدوونمشون و بارم رو ببندم اونوقت راهت راهم رو بگیرم برم برکلی و مثل آدم بشینم درسم رو بخونم. اصلا شاین مخ یه پیرمرد پیر زنی رو زدیم ما رو به فرزند خواندگی قبول کرد همه ارث و میراثش رو داد به ما! ( مغز رو ببینین که تا کجا رفت)
از شوخی گذشته میخواستم ببینم که مثلا تو انجمن های اینجا چه کارهایی میتونن بکنن یا وقتی از نفوذ تو دستگاههای دولتی حرف میزنن منظورشون چیه.
پست طولانی شد. ادامه میدم
رها, برادر هفده سالم, هر وقت یه جای کارش لنگ میشه, ماشین میخواد, با دوستاش یه چیزایی میخواد بخوره که خونه مامان اینها نمیشه, با جی اف جان قرار داره یا به هر عنوانی یاد خواهر بزرگش میافته و زنگ میزنه اینطوری شروع میکنه:
" چه طوری آنجلینا جون. اصلا من هیچوقت بهت گفتن تو چقدر شبیه جسیکا آلبا هستی؟ البته یکی از همکلاسیهام میگه بیشتر به چارلیز ترون میخوری..."
نوجون و پاکی و صداقت دیگه. کاریش نمیشه کرد. هیچ ربطی هم به وقتهای که این حرفا رو بهم میزنه نداره. خوب شاید بقیه وقتا حواس نیست و یادش میره دیگه . مهم اصل مطلب هست که این بچه چقدر راستگو هست و البته چهره شناس!
----------------------------
تمام یه ترم گزارش بنویسی در مورد زنان و خشونت و تبعیض و سرویسهای اجتماعی و جنگ و چه میدونم هر موضوعی که دلت میخواد حالا موضوع گزارش امتحان پایان ترمت این باشه. " شما از امتحان ایالتی برای گرفتن دیپلم دبیرستان دفاع میکنید یا نه؟"
آخه مادرت خوب, پدرت خوب. منی که اینجا اصلا دبیرستان نرفتم و اصلا نمیدونم این امتحان خروجی شما چی هست از کجا مطلب بیارم بنویسم. اون هم چی. فقط دو ساعت بدون کامپیوتر با یه دسته کاغذ, یه مقاله مرجع و دو تا دونه خودکار سیاه.
قضیه درس گزارش نویسی این ترم من این بود که ما در طول ترم در موارد مختلفی که به پیشنهاد خودمون و با نظر استاد تعیین میشد, باید گزارش مینوشتیم. امروز پایان ترمش بود. یه مقاله به ما دادند که با استناد به اون نظرات مثبت یا منفی خودمون رو بگیم و بعد از دیدگاه خودمون در اون زمینه دفاع کنیم. در کل کار سختی نبود به شرطی که لااقل یه موضوعی بود که آدم ازش یه پیش زمینه ای داشته باشه.
ظاهرا از سال ۲۰۰۶ یه قانونی تو دبیرستانهای کالیفرنیا گذاشتن که بچه ها باید یه امتحان ریاضی و انگلیسی رو بدن و اگه اون رو پاس کردن و اون مقدار واحدهای لازم رو هم برداشته باشن اون وقت فارغ التحصیل میشن و دیپلم میگیرن. اما اگه امتحان رو پاس نکنن , حتی اگه واحد ها رو تموم کرده باشن, دیپلم بی دیپلم.
حالا منی که اولین بار بود این قانون رو میشنیدم و اصلا نمیدونستم چی هست چه جوری میتونستم بدون مطالعه از توش نظر مثبت و منفی در بیارم. بیشتر از قوه تخیل بهره گرفتم تا حقایق ( چیزی آخه نمیدونستم ). در هر حال اون همه کتاب آیزاک آسیموف خوندن نوجوونی الان داره خودش رو نشون میده.
مقاله ها رو هم چهار تا استاد غیر از استاد خودمون میخونن و برای قبول شدن باید سه تاتوش اون رو قبول کرده باشن. واقعا نمیدونم چی میشه. هنوز دوتا امتحان دیگه هم مونده و من دیگه هیچ روز مرخصی هم ندارم.
کدوم یکی از این ائمه آل عبا تخصصش تو امتحان پایان ترمه؟
---------------------
این طرح به عنوان طرح برتر از ترم بعد در تمام دانشگاههای کالیفرنیا اجرا خواهد شد!
درس دارم. درس دارم. درس دارم.
فقط این رو بخونین. از وبلاگ حرفه: خبرنگار کش رفتم.
به قول ای کیو سان: بر میگردم.
حقوق شخصی
خیلی علاقه مند بودم بدونم چه جوری میشه با دانشگاههای ایران مکاتبه کرد. اینکه دانشجویی که خارج از ایران داره درس میخونه یا فارغ التحصیل شده چه جوری میتونه با یه استاد راهنما تو ایران مکاتبه کنه و اگه زمینه تحقیقاتش به ایران یا جامعه ایرانی برمیگره بتونه از منابع ایرانی بهره ببره. به طور مثال منی که میخوام در مورد زنهای ایران یا خشونتهای خانگی در جامعه ایرانی تحقیق کنم, آمریکا یا ایرانیان محدود اون نمیتونن منبع خوبی برای انعکاس واقعیت موجود تو ایران باشن. بهترین راه بودن در اون مکان و تحقیق ملموس هست اما واسه من این امکان فعلا وجود نداره. مشتاق بودم بدونم استادها یا حتی دانشجوهای گروههای درسی ایران چه جوری میتونن کمک باشن, منابعی رو معرفی کنن یا بشه از تحقیقات مشترک استفاده کرد و به تبادلشون پرداخت. همین وسوسه بود که پای من رو به وبسایتهای دانشگاههای ایران باز کرد.
تو این وب سایت اطلاعات خوبی گرفتم در مورد وبسایتهای دانشگاههای ایران و خوب از سایت " یو تی" هم شروع کردم.
این وب سایت بزرگترین دانشگاه ایران هست ! نه خیر. من اصلا پر توقع نیستم. طراحان وب سایتی که من تو ایران دیدم و دارم میبینم خیلی عالی هستن. با بهترین ها تو دنیا قابل مقایسه. تو ایران ما مشکل توان علمی نرم افزاری رو نداریم. یعنی واقعا نمیشه برای بهترین دانشگاه ایران یه سایت جامع تر درست کرد؟ خیلی از لینکهای این وب سایت هم باز نمیشه.
من هم نامه ای رو که تهیه کرده بودم به آدرس ایمیلی که داده شده بود فرستادم. ( این جریان شاید مال سه چهار ماه قبله) و هنوز هیچ جوابی دریافت نکردم. حتی اینکه بگن فلانی ایمیل شما رسید. اون رو دیلیت کردیم! در حالی که اخلاق نامه نگاری های اداری حکم میکنه که حداقل به فرستنده نامه دریافت نامه و مراحل بررسی اون نامه رو خبر بدن. اون نامه چند بار دیگه هم به این دانشگاه و چند دانشکده دیگه علوم اجتماعی فرستاده شد اما دریغ از یه جواب!.
سایتهای دیگه هم به همین ترتیب . شهید بهشتی , شیراز , امیر کبیر و چند تایی دیگه. جالب هم اینه که همه یه بخشی دارن به اسم نظر خواهی راجع به وب سایتشون. من تو همه اونها حتی اونهایی که به رشته من ربطی نداشت یه چیزهای نوشتم اما دریغ از یه جواب.
باز بعضی از این سایتها یه ذره بهتر بودن. مثلا سایت امیر کبیر برای کار براش یه اسم عبور و رمز عبوری گذاشته بود , اما بعضی ها واقعا دیگه نوبر بودن.
یه نگاه به این سایت بندازین . این سایت دانشکده عمران هست. دانشگاه آزاد که به نظر من وقتی یه آدمی پول بیشتر هم میده باید آش بیشتر هم بخوره. هر چند سیستم دانشگاههای خصوصی ایران ظاهرا فرق داره.
مسولین این سایت حتی زحمت نکشیدن یه بخش واسه دانشجوی بیچاره که داره هر ترم خدا تومن بهشون پول میده درست کنن. به صورت بسیار شیک ریز نمرات دانشجوها رو به فرمت پی دی اف گذاشتن اون تو. تکلیف اون بنده خدایی که نخواد یکی دیگه نمره اش رو بدونه چیه؟
نگین اینها همه پسرن و پسرها از این قرتی بازی ها بلد نیستن. پسرهای همدرس من تو عمران واسه یه نمره گریه هم میکردن.
اینترنت چیز خوبیه. مامانیه. نازه. اسباب بازی خوبیه. باهاش میشه خیلی کارها کرد. بی اف جی اف پیدا کرد, چت کرد, وبلاگ نوشت, فضولی کرد, عکسایی خانوادگی مردم رو نگاه کرد, یه وقتهایی هم باهاش کار مفید کرد مثلا درس خوند و آهنگ بنیامین گوش کرد! اما محض رضای خدا که چی بگم. محض رضای نوامیس مردم , چیزی هم هست به اسم " پرایوت پالسی" که باید چیزهای خصوصی مردم رو توش پنهون نگه داشت. همکلاسی ها اصلا هیچی. شاید این بنده خدا واسه دوست دخترش کلی قر و فر مهندسی اش رو اومده که شاگرد اولم و از این حرفا. فردا اگه بابای دختره بخواد بره تحقیق چی؟ نکنید این کار رو. با زندگی و آینده یه جوون بازی نکنید. یه کلمه عبور واسه یه دانشجو درست کردن که دیگه ماموریت غیر ممکن نیست که تام کروز بیاد انجامش بده که! شما که یکی از حداقل یکی از همون نمره تک هاتون یه طراحه سایته. تازه یه ده هم بهش بدین حاضره همه کاری بکنه واستون. ( چیه؟ انتظار ندارین که لینک بدم که حالا بگردین دنبال نمره هاش)
من از این موندم که این همه بچه نابغه ما داریم چرا یکی این سایت رو هک نمیکنه؟
یک داستان واقعی واقعی
ساعت سه ونیم از سر کار تعطیل میشید. نیم ساعت طول میکشه برسین خونه و ساعت شش هم باید باشین سر کلاسی که یه امتحان خفن دارین. دست کم هفت فصل هست که اصلا نخوندیش و از این هفت فصل حتی نمی دونین سه فصلش در مورد چی هست چون سر کلاس یا داشتین وبلاگ میخوندین یا وبلاگ مینوشتین. اگه اینترنت هم قطع و وصل میشد کارت بازی میکردین. خوب الان شما دو ساعت کامل وقت دارین. دوتا فلش کارت پنج در هشت ( اینچ) هم مجازین که ببرین سر امتحان که اگه با فونت هشت تایپ کنید کلی مطلب میتونین توش بنویسید. شما فکر میکنید یک انسان عاقل در این دو ساعت چه کاری میکنه؟
۱. میره استارباکس سر خیابون یه موکای بزرگ میگیره ( تو اکسترا شات پلیز هم بهش اضافه میکنه ) که هوش و حواسش بیاد سر جاش, اما بد تر خوابش میگیره و ترجیح میده همونجا بشینه " سکرمنتو بی" بخونه و از باز هم باختن این " کینگ" حرص بخوره.
۲. راهش رو کج میکنه و میره " راس" یه لباسی رو که اصلا لازم نداره ولی الکی فکر میکنه تو راس ارزونه میخره.
۳. باز هم راهش رو کج میکنه و مثل ندید بدیدا میره " می سیز" یه مارکی رو همینطوری انتخاب میکنه و میشنه که یه خانوم خوشگلی یه ساعت آرایشش کنه بعد هم هیچی نخره و با لبخند بیاد بیرون.
۴. میاد خونه و با خیال راحت لباس شنا میپوشه و تا استخر هم همون طور دو تیکه این ور و اون ور رو تکون میده. بعد هم تو آب نرفته, میگیره میخوابه که همچی برنزه بشه خوشگل.
۵. از همون وسط راه به یه رفیقی زنگ میزنه و در مورد تموم دوستان و آشنایان داخل و خارج و زنده و مرده حرف میزنه و بعد هم که خرف همه مردم تموم شد و یاد دوران دانشجویی و خونه گیشا و پیتزا پیکو و نوستالژی و از این حرفها میکنه.
۶. ایران ساعت سه صبحه اما به اون چه؟ این مشکل اون دوست بدبختی هست که ایرانه. به اون زنگ میزنه و باز هم صد البته غیبت و فحش و نوستالوژی.( این نوستالوژی اصلا چی هست حالا؟ هر چی هست با کلاسه ولی )
۷. می ره خونه مامانش اینها و با اون که تو رژیمه اما فقط همون یه دفعه از پلو خورشت بادمجون مامانش میخوره و چون خودشون تلوزیون کابلی ندارن غذا خوردن رو یه ساعت طول میده که یه ذره تلوزیون نگاه کنه.
۸. میاد خونه. به خودش تلقین میکنه که سر درد داره و تا ساعت شیش میخوابه.
۹. میاد خونه و یه سر به وبلاگ خودش میزنه که فقط ببینه کامنتی هست یا نه. اما تا سرشون رو بلند میکنه میبینه ساعت شش شده و تو یه وبلاگی هست که اصلا نمیدونه از کجا اومده و در مورد یه دزدی تو گینه بیسائو مطلب می خونه.
۱۰. و بالاخره اینکه میاد خونه. سیم اینترنت رو قطع میکنه . از وایرلسش هم استفاده نمیکنه. مثل بچه آدم ورد رو باز میکنه , کتابش رو هم همینطور و شده فقط به خلاصه هر بخش یه نگاهی می اندازه و یادداشت بر میداره.
---------
اما از اونجایی که تمام این فرافکنی های انسان عاقل دیروز تموم شده بود و باز هم تو یه موقعیت مشابه قرار گرفته بود یک ایده بسیار جالب به ذهنش رسید. یه لامپ دویست بالا سرش روشن شد و ....
نزدیک آپارتمان ما یه مجتمع خیلی خوشگلی هست که من هیچ وقت توش نرفته بودم. دیروز کله ام رو انداختم پایین و مستقیم رفتم دفتر مدیر مجتمع. گفتم که دونبال یه آپارتمان دوخوابه دو حمومه میگردم. یه ربع صبر کردم تا یکی اومد آپارتمان مدلشون رو بهم نشون بده. اینقدر قشنگ بود که نگو. یه ساعت توش چرخیدم و از ریز همه چی سوال کردم. از اینترنت و کیبل گرفته تا قیمت لاندری . بعد هم آدرس و شماره تلفن خونه و موبایل و سر کار و ایمیل و همه هستی ام رو بهشون دادم که به محض خالی شدن خبرم کنن.
حالا فقط مسئله یه چیزه. ما نه قصد اسباب کشی داریم و نه حتی به فکرش هستیم. در واقع همین هفته قبل هم قراردادمون رو واسه یه سال دیگه تمدید کردیم.
امتحان؟ صد تا سوال چهار جوابی بود ( اگه این اسکن تران بیشتر جا داشت به خدا بیشتر سوال میداد) با ده تا سوال تشریحی. فکر هم نمیکنم بهش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا زنها بیشتر از مردها طاقت خیانت رو دارن؟ جدی میپرسم.
بر خلاف اون چیزی که شاید به نظر بیاد این یه مسله ایرانی نیست و فقط مختص زنهای ما هم نمیشه که بگیم به خاطر بافت فرهنگی خاص و نوع تربیت هست که زنها صبور تر و رنج کش تر هستن.
قبلا هم فکر کنم گفتم که جایی که کار میکنم واقعا یه آمریکایی کوچیک هست. در حدود سی تا کارمند که شاید با بیش از هفده هجده تا زبون و فرهنگ یه جا جمع شدیم. شاید ما به همه چشم بادومی ها بگیم چینی ژاپنی اما زمین تا آسمون فرهنگ یه فیلیپینی با یه مانگ یا با یه تایوانی فرق داره. چین اونقدر وسیع هست که زبون مردم شمال و جنوبش فرق داره و یه چینی کانتونی با یه چینی مندوری کلی تفاوت دارن. زبون هم رو هم نمی فهمن. همینطور در مورد مردمی که ما همه رو به اسم روس میشناسیم اما از بلغارستان و گرجستان تا بلاروس و اوکرایین گسترده هست و همه هم با هم متفاوت.
در حدود نود درصد همکارهای من زن هستن. با خصوصیتهای مخصوص فرهنگی خودشون و البته ویژگی های زنانه مشترک. تازگیها متوجه یه چیزی شدم. متوجه شدم که حداقل چهارتا از زنهایی که من باهاشون همکارم از خیانت شوهراشون خبر دارن. حرف دهن به دهن میشه و این مختص ایران نیست, همه جاییه.
از این زنها یکیشون مانگ هست ( اهل لائوس) یکی مال شمال چینه. یکی مکزیکی هست و یکی دیگه آمریکایی. فاجعه اونجاست که دوتاشون ( لائوسی و مکزیکی ) حامله هم هستن. هر چهار تای این زنها جزوه مدیرهای بخششون هستن و میدونم که در امد بدی هم ندارن. در واقع پول خوبی هم میسازن. همشون هم حداقل لیسانس دارن.
یک چرای بزرگ تو کله ام هست؟ این زنها چی میخوان؟ میدونم که فرهنگ آسیایی ها به شدت بسته و سرکوب گرانه هست در مورد زنها. اما در مورد اون زن امریکایی چی؟ اون حتی بچه هم نداره.
آیا میخوان زندگیشون رو به هر قیمتی نگه داشته باشن؟ به خاطر بچه هاشونه؟ دیگه براشون مهم نیست؟ این وضع عادی هست؟ مرد رو اونقدر دوست دارن که نمیخوان از دستش بدن؟
یه زن چقدر میتونه یه رقیب رو تحمل کنه؟ زن و مرد که نداره. مرد چقدر میتونه؟
هیچ جوابی که خودم رو قانع کنه پیدا نمیکنم. تو این موردی که من باهاش مواجه ام نه فقر هست نه بیسوادی نه جبر.
آیا حامله شدن رو راهی پیدا کردن برای گدایی توجه بیشتر؟ یا برای اضافه کردن یه پایه دیگه به این داربست متزلزل؟
دارم سعی میکنم خودم رو تو موقعیت این زنها بذارم و تصمیم بگیرم. تو مردی رو با تمام وجودت دوست داری. مرد به تو بی توجه نیست, خونه و زندگی مرتب خودت رو داری. درس , موقعیت, کار و پول. هر دوتاتون دارید. اما یه چیزی کمه . مگه نه. بدون حس اعتماد به همراهت چه طوری میشه ادامه داد؟
آیا بی توجه میشم و من هم دنبال دلخوشی های خودم میگردم؟ من هم بعد از یه مدت یه کس دیگه رو یواشکی پیدا میکنم؟ چه دلیلی برای ادامه با مرد اول هست پس؟
درک نمکنم. این رفتار اصلا برای من زنانه تعریف نمیشه. تحقیر هست نه گذشت. پستی هست نه بزرگ منشی.
نمیدونم. شاید من هم اگه تو این شرایط قرار بگیرم بزنم زیر حرفهای قلنبه سلمبم. شاید اون قدر صبر کنم و گذشت نشون بدم که برگرده , اما حتی اگه مرد ( یا زن) برگرده اون حس اعتماد بر میگرده؟ آیا این زخمی هست که یه روز ترمیم بشه بدون هیچ اثری؟
من فکر نمیکنم. من اونقدر بزرگ نیستم که این یه مورد رو از ته دلم ببخشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح که می اومدم سر کار تو خبرها شنیدم که تو یه پمپ بنزین ( باورتون میشه اول نوشتم بنزین فروشی؟ خاک بریزن توی سرم دودستی) بنزین اشتباهی گالنی ۰.۰۰۲ سنت فروخته شده. با توجه به اینکه الان قیمت بنزین اینجا الان گالنی ۳.۳۰ $ هست. یعنی در حدود هزار و شصد و پنجاهم قیمت! مشتریها هم می اومدن و باکشون رو پر میکردن و کسی هم به روی خودش نمی آورد. تا اینکه یه خانومی میره داخل و کارکنان پمپ بنزین رو خبر میکنه.
لینک خبر رو پیدا نمیکنم. این یه مورد مشابه هست که پارسال اتفاق افتاده و هیچ ربطی به جریان دیروز نداره.
بحث هم تو رادیو در مورد این بود که اگه شما بودید چه میکردید؟ این یه سوال کلی رو واسه خود من به وجود آورد. البته وقتی چیزی می خریم چون بار کد داره کمتر اشتباهی رخ میده اما خیلی وقتها هم شده که کمتر یا بیشتر پول دادیم و متوجه اش هم شدیم. اون وقتها چیکار کردیم؟
اون وقتها همیشه پیش می اومد که راننده تاکسی کم یا زیاد برگردونه . وقتهای که کم بر میگردوند بدون بر و برگشت میگفتم. حقم بود خوب ! اما وقتهای که زیاد بر میگردوند. اون دیگه بستگی به مودم ! داشت. اگه فرشتهه میگشت بالای سرم و اون روز لوا خوبه بودم میگفتم اما خیلی وقتها هم نمیگفتم ! اصلا کی گفته که کرایه تاکسی ها باید اینقدر زیاد باشن!
بد ترین کاری که در این مورد کردم و هیچ وقت یادم نمیره تو ترکیه بود. یادم ما دلار و یورو داشتیم و اونها رو تو ترکیه به اصطلاح چنج ( تبدیل به لیر) میکردیم. یادمه اون موقع ها صد دلار میشد نزدیک ۱۱۰ میلیون لیر و صد یورو میشد ۱۹۰ میلیون یه یه همچین چیزایی. هزینه یه ساعت کافی نت من هم بود یک میلیون لیر.
القصه ما یه روز رفتیم این " ایش بانک" که پول چنج کنیم. صد دلار دادم و صد یورو. اما اون خانوم بانکیه همه اش رو به یورو تبدیل کرد. من اونجا که نفهمیدم ولی وقتی برگشتم خونه دیدم نزدیک هشتاد میلیون اضافه هست. ( هشتاد ساعت کافی نت). تازه من ترکیه کار میکردم و وضعم خوب بود. واقعا احتیاجی نداشتم ولی...ولی پول رو نبردم بانک پس ندادم. به همین شیطانی که الان گفتمش!! نمیدونم چرا. واقعا نمیدونم. احتیاج مالی نبود فقط یه لذت گناه خیلی بزرگ بود.
به کسی هم نگفتم. اگه به خواهرم میگفتم الم شنگه به پا میکرد اما یادم واسه رها و منا ( برادر و خواهرم) یه چیزی خریدم یا کافی نت مهمونشون کردم یه همچین چیزی. فکر کنم یه شلوار هم خریدم واسه خودم. دقیق یادم نیست چیکار کردم باهاش. ولی هیچ وقت یادم نرفت. نه که احساس گناه و از این حرفا باشه. من معمولا زود وجدان درد میگیرم, اما واسه این یه کار هیچ وقت وجدان درد نگرفتم. شاید توجیه هایی که واسه خودم کردم خیلی قوی بودّ !!! اصلا من دختر خیلی خوبی بودم و این یه هدیه بود! آدم که هدیه رو پس نمیده.
الان هم نمی دونم اگه تو اون وضعیت یا وضعیت مشابه قرار بگیرم چه میکنم. جا نماز الکی آب نمیکشم که بگم نه الان عاقل شدم بزرگ شدم میرم پول رو پس میدم. ولی شاید پس بدم شاید هم نه. واقعا بستگی به روزم داره.
اگه همین امروز باشه و الان باشه پس میدم. (امروز از دنده راست بیدار شدم) ولی هیچ تضمینی واسه بعد از ظهر وجود نداره. من امروز اونقدر خوب شدم که تو راه اومدن واسه همه همکارام دونات خریدم !!
( خدایش صداقت رو دارید؟)
سال ۷۸ بود که فکر میکنم دیپلم رو گرفتم . معدلم شده بود نوزده و هشتاد و اندی تو ریاضی . کی جرات داشت بگه میخوام برم زبانها بخونم یا روانشناسی یا جامعه شناسی. بی انصاف هم نباشم. مامان و بابا هیچ وقت مجبورم نکرده بودن برای مهندسی. ولی اون همه کلاس. ساعت چهار صبح تا بعضی وقتها یک شب. اون همه خرجی که میدونستم تو چه شرایطی برای من کردن که من از دوستام عقب نیفتم .که کمبود مالی بچه شون رو از درس خوندن ,که آرزوی هردوتاشون بود , نندازه. باید میرفتم مهندسی. همه آرزوی بابام این بود که دخترش رو سر یه ساختمون وقتی نقشه دستشه و داره با اوستا بنا ها سر و کله میزنه ببینه. قبول شدم. سال اول با یه نمره عالی . عمران.
ریاضی رو دوس داشتم و دارم. همینطور فیزیک رو. اما هیچ تجسمی از هیچ شئی سه بعدی نداشتم. تمام رسم فنی ها رو صفر میگرفتم. ترم دوم مشروط شدم. نمیتونستم. تمام وقتم با بچه های ادبیات بود و علوم اجتماعی. تو تاتر و کتابخونه و گالری و یا زیر زمین واسه بحثهای سیاسی شبونه. هفته های امتحان که میشد تمام صورتم رو تبخال میگرفت. میشدم یه سگ هار که نزدیکش هم نمیشد رفت. از یه ماه قبل امتحانا آرایشگاه نمیرفتم که صورتم پر بشه و بیرون نرم. همه چی تعطیل بود. چه استرسی بود خدایا. بدم می اومد. از هر چی ساختمون و پل و نقشه بدم می اومد.
ترم سوم بود که دیدم نمیتونم. نشستم با بابا و مامان حرف زدم. گریه کردم که من همه آرزوهاتون رو خراب کردم. من هیچ کاری نمیتونم بکنم. شدیدترین افسردگی های زندگیم رو اون دوران داشتم. به هیچکی غیر از مامان و بابا جرات نداشتم که بگم. لوا رل مادل تمام بچه های فامیل بود که بتونن تو شرایط سخت هم ادامه بدن. رل مادل اطرافیان پولدار هم بود. یه بهونه داشتن که غر بزنن سر بچه شون که اینها که هیچی نداشتن رو ببین. آخه تو چیت کمه که نمی خونی.
مامان کمک کرد که انصراف بدم. بابا هم هیچی نمی گفت. فقط یه حرف بود. هرکاری خودت میدونی صلاحه بکن.
حالا یه دختر نوزده بیست بود که تو عمرش غیر از درس خوندن هیچ کار دیگه نکرده بود. نه یه کلاس نقاشی نه موسیقی نه رقص نه حتی ولگردی و خوشگذرونی. وقتی تمام دنیای یه آدم یه دفعه خراب بشه و هیچ راهی واسه جلو و عقب رفتن هم بلد نباشه , اون وقت چیکار باید کرد؟ من هرگز هرگز هرگز نمی ذارم بچه هام فقط با درس بزرگ بشن. اگه اون رو ازشون بگیرن مثل من باید برن بمیرن دیگه.
هیچی بلد نبودم. هیچ کاری. حتی خونه داری. صبح ها ساعت هشت پا میشدم میرفتم کتابخونه و ساعت پنج که تعطیل میشد برمیگشتم خونه. چقدر سخت بود اون چند ماه.چقدر سخت بود.
ولی گذشت و ممنون کسی هستم که تو اون دوره گذار اون همه به من کمک کرد. چقدر پایه های زندگی من متزلزل شده بود. یه ماه مونده به کنکور باز شروع کردم. میدونستم هرچی بخوام قبول میشم. خودم رو میشناختم. حقوق رو دوست داشتم به خاطر اینکه فکر میکردم میشه ازش گریز هایی پیدا کرد برای کمک به زنهایی که رنج کشیدنشون رو حس میکردم. از حقوق برابری نمی خواستم فقط حق زنها رو می خواستم. و قبول شدم هر چند اگه میدونستم قراره بیام این ور آب هیچ وقت اون همه وقت واسه فقه اسلامی خوندن و حقوق جزایی اسلامی صرف نمیکردم.
دوسالی که ایران حقوق خوندم دوره خوبی بود هر چند هرچی بیشتر از قوانین می فهمیدم اعصابم ضعیف تر میشد. از این همه حق کشی مکتوب. تبخالها و خر خونی های موقع امتحانها ادامه داشت همچنان. ایران بود و سیستم امتحان های فقط مخصوص خودش که الان می فهمم چقدر نوبره.
تا اونکه ترم پنح یا شش بودم که اون اتفاق فرخنده افتاد و شرایط اومدنمون محیا. اون خودش یه داستان دیگه هست. ولی دقیقا وقتی بود که خواهرم روانشناسی قبول شد و اینهمه درس خوندن دختر بزرگه و به هیچ جا نرسیدن بابام رو نگران وضع اون دوتای دیگه هم کرد.
نمیدونم چرا اینها رو نوشتم. ولی نه میدونم. اول اینکه امروز تو ماشین ابی گوش دادم و یاد اون همه جنون دبیرستان و سالهای اول دانشگاه افتادم و دیگه اینکه امتحانهای پایان ترم از این هفته شروع میشه. با اونکه دارم تو هفته بیشتر از پنجاه ساعت کار میکنم و تمام وقت هم دانشجو ام و نمره هام هم واسه انتقالم خیلی مهمه ولی اصلا استرس اون وقتها رو ندارم. نه اینکه اصلا استرس نباشه که اون محاله ولی به نسبت خیلی کمتره. میدونم که همون قدی که تو کلاس شنیدم و این قوه تخیل که همه چی رو به هم میدوزه خیلی کمکه. کسی هم ننشسته روبرو که عقده نمره ندادن داشته باشه و تمام جبر زندگیش رو بخواد سر من خالی کنه.
این فاینال هم میگذره. مثل بقیه فاینالهایی که گذشت و اون همه تبخال. کسی که مثل من تبخالی میدونه چه نعمتی هست که اثر تبخالها رو صورت نمیمونه.
آخیش. یه ذره آروم شدم. به شدن وجدان درد داشتم که چرا مثل بچه آدم نمیشینم درس نمی خونم. حالا لااقل فهمیدم چرا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کبوتر چپ دست!!
هانی: زن و مرد مثل بالهای یه کبوترن. اگه هر کدومشون نباشن نمی شه پرواز کرد. وجود هر دوتا لازمه واسه پرواز.
من: ( ذوق کنان) کاملا موافقم جیگر.
هانی: آره. داشتم میگفتم. مرد مثل بال راسته و زن مثل بال چپ که .......
من: ( فریاد کشان) زکی. کی گفته؟ زنها خیلی تو پرواز مهمترن. چرا مرد بال راست زن بال چپ؟ این که همون مرد سالاری شد ولی مودبش. قبول نیست. حرفت رو یا پس میگیری یا من میرم قهر.
هانی: حرف مرد یکیه. همون که گفتم. یا بال چپ یا هیچی.
من: قهر قهر تا روز قیامت.
............
............
............
ده دقیقه بعد.
هانی: میگم جیگر؟
من: جیگر مرد.
هانی: قبول. زن بال راست مرد بال چپ....
من: ( با یک خنده پیروز مندانه) اوکی. حالا شد یه چیزی.
هانی: ولی با یه شرط.
من: چه شرطی.
هانی: که کفتره چپ دست باشه.
(بدجنس)
شما چه میکنید؟
نمی دونم پارسال بود اتفاق افتاد یا اینکه جایی خوندم که تو یکی از محله های نیویورک زنی مورد حمله قرار میگره. سه بار فریاد میکشه. جوری که محله و همسایه ها هم صداش رو میشنون. اما کسی اهمیت نمیده. این زن دم در خونه اش کشته میشه. در صورتی که اگه با همون اولین فریاد کسی به پلیس زنگ میزد زنده می موند.
این وضع تو جامعه ما ایرونی ها چه جوری هست؟ ما ها که تا رگ و ریشه زندگی مردم رو ندونیم نمیتونیم شبها بخوابیم, تو شرایط این مدلی چقدر به خودمون اجازه اظهار نظر میدیم؟ این وقتهاست که تازه میگیم زندگی خصوصی مردم چه ربطی به ما داره؟
اگه ببینیم دختری داره تو پارک یا خیابون اذیت میشه آیا به پلیس زنگ میزنیم؟ یا اینکه میگیم حتما خودش هم میخواست؟
آیا اگه بدونیم مردی زنش رو کتک میزنه جلو میریم و دخالت میکنیم یا نه؟ یه بجه ها رو؟ نمیدونم. شاید قوانین ایران بر این اصل نباشه که بشه تو همچین مواقعی به پلیس زنگ زد یا از جایی کمک خواست. اما خیلی وقتها فضولی به موقع میتونه جون یه نفر رو نجات بده. اگه متوجه شرایط مشکوکی شدیم عکس العمل نشون بدیم. شاید هم اتفاقی نیافته ولی کار از محکم کاری که عیب نمی کنه. بد میگم؟
آدمها اصولا با غریبه ها زود تر درددلشون باز میشه. واسه همینه که ما با راننده های تاکسی از همه چی حرف میزنیم. از سیاست گرفته تا زن اصغر آقا. ولی چرا به حرفهایی که مخالف عقیده مون هست و باهاش مخالفیم گوش میدیم و چیزی نمیگیم؟ آیا همه مرد ها و زنها بد کاره ان؟ یا همه مهاجر ها دزد و جنایتکارن؟
خود من از اون دسته آدمهایی ام که واقعا به دور وبر کاری ندارم. اون قدر فضولی کردم و کله ام به سنگ خورد که الان یه جور " آنتی فضولی" بدنم تولید میکنه. ولی بعد از دیدن این برنامه به این نتیجه رسیدم که اگه تو محیطی که هستم چیزی اتفاق میافته که حتی یه درصد خیلی کوچیک برای صدمه دیدن کسی هست یه عکس العملی نشون بدم. حتما لازم نیست به پلیس زنگ بزنید. گاهی فقط خشم هست و عصبانیت زود گذر. تو این مواقع فقط خودتون رو نشون بدید که وجود دارید تا از عصبانیت و اون خشم لحظه ای کم بشه. فقط حضور خودتون رو نشون بدید. مطمئن باشید دو طرف دعوا بعد از یه مدت ممنون حضورتون هم میشن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما چه می کنید؟
در حال قدم زدن تو پارکی هستید که میبینید زن و مردی در حال دعوا هستن. به نظر نمیرسه زن و شوهر باشن. مرد زن رو نمیزنه , اما هلش میده یا با زن رو از شونه هاش گرفته و محکم تکونش میده.
----------------------------
یک زن و مرد که به نظر میرسه جا افتاده و زن و شوهر هستن رو میبینید که در حال دعوا هستن. مرد حالت حمله فیزیکی به زن رو داره و دستش رو طوری تکون میده که انگار میخواد زن رو بزنه. مرتب هم تکرار میکنه" " تو زن من هستی. نمیتونی این کار رو بکنی"
---------------------------
چند تا بچه رو میبینید که به یه بچه دیگه حمله کردن . کیف و کتاباش رو گرفتن و دارن هلش میدن. همه لباسهای خوب و مرتبی هم پوشیدن. بچه ای که بهش حمله شده هیچ کاری از دستش بر نمیاد.
--------------------------
بچه ای مورد حمله چند تا بچه دیگه قرار گرفته که به نظر میرسه عضو یه باند هستن. لباسهای مخصوص و آرایشهای عجیب غریب دارن.
--------------------------
سوار تاکسی میشین و راننده شروع میکنه از زنها بد گفتن. اینکه زنها جامعه امروز رو خراب کردن و به اصطلاح کرم از خودشونه. تا زن نخواد مرد کاری نمیتونه بکنه. زنها پر توقع هستن و ...
--------------------------
تو یه کوچه خلوت یه دختری رو میبینید که لباس تنگی پوشیده و آرایش غلیظی داره. به نظر میرسه چند تا پسر مزاحمش هستن و دارن سعی میکنن اون رو به درون یه ماشین بکشن.
------------------------
تو یه مهمونی هستین و زنی داره از یه گروه اقلیت ( مثلا مردهای افغان مقیم تهران- یا مکزیکیها تو امریکا) بد میگه. که اونها جامعه رو خراب کردن و باید همه رو برگردونند.
---------------------
اگه شما در هر کدوم از موقعیتها بالا قرار میگرفتید چه کاری میکردید؟
کانال " ای بی سی نیوز" یه برنامه داشت چند وقت قبل با همین عنوان " شما چه میکنید" . هنرپیشه هایی رو استخدام کرده بودند که جلوی دوربین مخفی تو پارک و تاکسی و بقیه مکان های عمومی بعضی از موقعیتهایی که گفتم رو اجرا میکردند و اونها اونور دوربین منتظر عکس العمل مردم بودند. نتایج واقعا جالب بود.
تو موقعیتی که چند تا بچه به یه بچه دیگه حمله کرده بودن و لباسهای خوب داشتن, از هشتاد نفری که شاهد صحنه بودن یازده نفر عکس العمل نشون دادن که این عکس العمل شامل تلفن به پلیس یا جدا کردن بچه ها بود. زنها بیشتر از مردها عکس العمل نشون دادن.
اما وقتی که گروه مهاجم لباس گنگ تنشون بود و آرایشهای عجیب داشتن عکس العمل ها به شدت سرعت گرفت و اینبار مردها بیشتر دخالت کردن. ( حس خطر بیشتر شده بود)
یه موقعیت دیگه دعوای یک جفت جوان بود. اول یه جفت سفید پوست و بعد هم یک جفت سیاه پوست.
چیزی که مسلم بود این بود که در مورد سفید پوست ها مردم به خودشون اجازه میدادن جلو تر برن و وارد حریم دعوا بشن اما در مورد سیاه پوستها این دخالت به طور محسوسی کمتر بود. کسایی که حتی به پلیس زنگ میزدن سعی می کردن از محل دور بشن و بعد زنگ بزنن. آیا واقعا مرد سیاه پوست خطر ناک تر از مرد سفید هست؟
اما این دعوا وقتی جالب میشد که زوج ازدواج کرده به نظر میرسیدن. یعنی مرد مرتب به زن میگفت. ما ازدواج کردیم یا بچه داریم . چیزی که وقتی مردم رد میشن متوجه بشن اونها یک زوج ازدواج کرده هستن. عکس العمل ها به شدت کم شد. حتی با اونکه برخورد مرد به شدت بد تر و خشن تر شده بود و تا مرز کتک زدن هم رفته بود. به گفته روان شناس برنامه هنوز مردم زن ازدواح کرده رو جزو تعلقات و املاک مرد میدونن و این زن از کمترین میزان حمایت رو در یه جایی عمومی برخوردار میشه.
مورد بعدی یه راننده تاکسی نژاد پرست بود که بنا به نوع مسافراش ضد سیاه, ضد مکزیکی یا ضد عرب و اسلام میشد. از چهل و نه مسافر فقط هفت نفر با راننده مخالفت کردن و حاضر نشدن حرفاش رو قبول کنن.
همه اینها درست . اما ما چه می کنیم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این " ماموریت: غیر ممکن " رو هم دیدم و اگه من الان در موردش حرف نزنم میترکم.
۱. هانی از تام کروز خیلی خوشتیپ تره.
۲. پیدا کردن یه هنرپیشه -مدل خوشگل که قدش از تام کروز بلند تر نباشه کار سختیه.
۳. هر کسی از ایده خالی میشه یه روز. تام کروز هم آدمه دیگه.
۴. غذای خرگوش یک مسله خیلی مهمی در روابط خارجی دولت فخیمه ما اینجا داره. ( آلمان , ایتالیا و چین هم درگیر این مسله حیاتی هستن)
۵. اگه نمیتونین این فیلم رو الان ببینید میتونین بت من, جیمز باند, ترمیناتور , کیل بیل , زورو و حتی کینگ کنگ رو باهم مخلوط کنید, یه ذره غذای خرگوش بهش اضافه کنید و این میشه " ماموریت: غیر ممکن ۳".
۶. من بدجنس نیستم, ولی ما از دسامبر سال قبل منتظر پنج می بودیم. واسه همین شاید پر توقع شده بودم. آخی . طفلی تام کروز. نازی.
۷. حالا دلم رو به " داوینچی کد" که هفته بعد میاد خوش کردم. ولی عمری نرم. امتحان دارم. ( باور میکنید؟)
۸. اونجایی که تام کروز میره غذای خرگوش رو از اون ساختمون در میاره, اینقدر که دیگه نمی دونستن چی کار کنن, دوربین رو میارن تو ماشین همکاراش که منتظرش بودن و از دعایی که یکی واسه گربه گمشده اش میخوند حرف میزنن به جایی اینکه عملیات تام کروز رو نشون بدن.
۹. نه. نه. فیلم رو تعریف نمی کنم. خودتون برین ببینین حالتون گرفته بشه.
۱۰. شانگهای هم شهر قشنگی ها !
شنبه ای هم سر کار بودیم. یک عدد کنفرانس داشت این موسسه ما برای جوانان ۱۴-۲۱ ساله. بد نبود. اون بخش " سیف سکس" خیلی جالب بود. آموزش از این سن واقعا کار درستی که من نمیدونم از چند صد سال دیگه قراره در مملکت ما انجام بشه. خوبی اش هم این بود که بچه ها هم از تجربیات مثبت و منفی شون حرف زدن. مادر عروس ( خودم) هم یک جمله قصار فرمودم که" شما ها نمی دونین کی اتفاق می افته. تو مدرسه یا کتابخونه یا ماشین مامانتون. پس همیشه یه کاندوم تو کیفتون باشه " به دختر ها هم تاکید کردم که همیشه از کاندومهای زنونه کنار رژ لباشون تو کیف دستی داشته باشن. سنگین که نیست. اما بچه رو نه ماه داشتن یه ذره سنگینه.
بخش های خوب دیگه ای هم بود . از کالج های محلی و کارفرما هایی که واسه تابستون نوجونها رو استخدام می کنن هم اومده بودن. ناهارش هم خوب بود. یه عالمه اضافه اومد که من رو یه هفته از آشپزی معاف کرد ( چقدر هم من تو خونه غذا درست میکنم!).
آها . ریسمون باهام حرف زد. در مورد اینکه که من در مورد جنگ چی فکر میکنم و این جنگ احتمالی چه اثری میتونه رو تعداد مهاجرهای ایرانی شهر بذاره. آیا کاری هست که بشه در مورد پناهنده ها انجام داد یا نه؟
دیدم مشکوک حرف میزنه. بعدش فهمیدم با یه سازمان وابسته به کلیسا که کارهای تازه واردین پناهنده رو انجام میده صحبت کرده و حالا در صدد سواستفاده ! از زبان فارسی من بر اومده. البته واقعا اینطور نبود. اون سازمانی هست که من هم جدیدا باهاشون صحبت کردم که چه سرویسهایی میشه برای پناهنده های ایرانی به خصوص در نظر گرفت.
اما یه مسله ای که ذهنم رو راحت نمیذاره دردسر کار کردن با ایرانی ها هست. بد جوری توقعشون بالاست. انگار دولت و ملت اینجا بهشون بدهکارن و حالا اونها اومدن حقشون رو بگیرن. تا حالا واقعا کمتر تجربه مثبتی از کار کردن با ایرانی ها و یا برای ایرانی ها داشتم. شاید من کارم رو خوب بلد نیستم , شاید ... نمی دونم. دوست ندارم بیشتر خودم رو درگیر جامعه ایرانی اینجا بکنم. شاید کسایی که اینجا هستن بهتر بدونن من چی میگم. شاید هم حمل بر خود خواهی بشه ولی واقعا من به این نتیجه رسیدم کار کردن با ایرانی و برای ایرانی دردسره و اعصاب میخواد که من تو این سه هفته آخر ترمی اصلا ندارم ( کی داشتم البته؟) آره. میدونم. من خودم هم از همین ایرانی هام. ما باید درستش کنیم. ما حق نداریم اینجوری حرف بزنیم و ... من نه وطن فروشم نه غرب زده نه فراموش کار . یادم هم نرفته از کجا اومدم . می دونم که عضوی از این جامعه ام. ولی فرار کردم که سرم تو لاک خودم باشه. که واسه خودم زندگی کنم. خسته شدم از بس به هر ایرونی رسیدم مجبور شدم تاریخچه کامل مهاجرتم رو تعریف کنم. طرف اینطوری شروع میکنه : " خوب خوب هستی؟ اسمتون؟ بله. چند ساله اومدین؟ ویزای مهاجرتی داشتین؟ بابات کیه ؟ ننه ات کیه؟" به تو چه آخه؟ تو اومدی کارت راه بی افته یا اومدی جاسوسی؟
باز نکنم در دل رو که خیلی پره.
ولی میدونم اگه برای پناهنده های تازه وارد کاری باشه انجام میدم. مخصوصا اگه تو کارهای اداری روزهای اول اومدنشون با اداره های مختلف باشه. به شدت به این اعتقاد دارم که سرویسی رو که من از جامعه گرفتم حالا که میتونم باید بهش برگردونم. غر هم بسه.
دغدغه های زندگی ساده من
- به ناخونهای دست و پام لاک زدم. بعد از شاید یه سال و نیم که به هرچی فکر کرده بودم غیر از به خودم رسیدن. اونقدر ذوق زده ام که حد نداره. هی به دست و پام نگاه میکنم. مثل یه دختر کوچولویی که واسه اولین بار دامن بلند گشاد میپوشه و میرقصه و فکر می کنه شبیه مامانش شده.
- امشب میرم این " ام ای تری" رو ببینم اونهم تو سالن نه با نسخه غیر قانونی بی کیفیت. تو شب اول اکران. دل بعضی ها بسوزه. ( لینک هم نمیدم که دیگه آبروش نره ولی خودش میدونه)
- یک عدد پرزنتیشن تحویل استاد و کلاس دادیم دیشب با این عنوان " قرآن , تعصب و حملات انتحاری" . خیلی اون چیزی که می خواستم در نیومد ولی تو کلاس یه سری آیه قرآن رو که بهشون اشاره کرده بودم رو اول به عربی خوندم بعد به انگلیسی. بماند که همه عربی اش رو غلط خوندم ولی کسی که نفهمید. کلی موجب "فان" همکلاسیها شدیم.
- درس دیشب در مورد گروههای مسلمون تو امریکا بود. از بنده هم سوال شد که اگه از تجربیات زندگی بنده در یک کشور اسلامی سوال بشه ایرادی نداره. من هم گفتم نه. یک سوال این بود. " با توجه به مسئله حجاب ایا زنها در دریا هم با چادر شنا میکنند؟" عرض شد : " نه خیر ( عقل کل). بخش شنای زنها و مردها با دیوار از هم جدا شده." دیگه نگفتم که تو ایران تو استخر زنونه هم به من اجازه پوشیدن مایو دوتیکه نمی دادن.
- چند تا مطلب جدیدا تو وبلاگها خوندم که من رو بسی به فکر فرو برد مخصوصا در مورد تجربه ها و تحرکهای فیمینیستی.
از این مطلب سیما اون بخشی که به جریان فیمینیستی اشاره میکنه جالب بود. من تا حالا از این منظر به قضیه نگاه نکرده بودم.
اشاره ای که خداداد خان هم کردن به نظر من خیلی به جا بود. زیادی گاهی خودمون رو تحویل میگیریم.
ژرفا حرفهای که تو این مقاله اش گفت اندازه یه کتاب مطلب داره. چقدر جالب و قشنگ مطلب رو بیان کرده.
پویا به مطلبی اشاره کرد که به شدت وصف الحال این روزهای ایران ماست. دو دستی خودمون رو تو چاهی می اندازیم با تصور یه نردبون خیالی.
دیگه همین فعلا. بریم بلیط " ام آی تری" بخریم.
همیشه دلم می خواست می تونستم طنز بنویسم اما نتونستم. طنز نوشتن یکی از سخت ترین مدلهای نوشتن هست. اما گاهی تو زندگی روزمره یه اتفاقاتی می افته که طنز زنده هست و آدم خودش یکی از شخصیتهای این داستان میشه.
این اتفاقی هست که دیروز سوم آپریل دوهزاز و شش در ساعت سه بعد از ظهر برا ی شخص بنده اتفاق افتاد.
اگه کس دیگه ای تعریفش میکرد من فکر میکردم داره رنگ و لعاب زیادی بهش میده. اما این عین یه گفتگوی تلفنی هست که بنده یه ظرف خط بودم.
سر- نوشت یک: پرانتز ها رو خودم اضافه کردم.
سر- نوشت دو: جملات خانم خیلی محترم رو با دهن کج و کوله و لهجه عجیب غریب از اون مدلهایی که فارسی از بلدشون رفته بخونید. ( این خیلی مهمه)
----------------------------------
خانم خیلی محترم : الو. خانم لوا؟
من: بفرمایید.
خانم خیلی محترم : سلام. من ... هستم. از طریق یکی از دوستان ایرانی متوجه شدم شما کمک می کنید برای کار پیدا کردن تازه وارد ها.
من: بله خانوم. خوشحال میشم از کاری از دستم بر بیاد.
خانم خیلی محترم : من شاید یک سال اینجا بمونم . البته وکیلم دنبال کارهام هست. اما فعلا با ویزای توریستی اینجام.
من: یعنی سوشال سکیوریتی ندارید؟ ( کارت شماره هویت ملی که قانونی بودن و اجازه کار شما رو نشون میده)
خانم خیلی محترم : نه . البته اقدام کردم و شاید سوشال موقت بگیرم.
من: پس به هر حال اجازه قانونی کار ندارید؟
خانم خیلی محترم : برادر شوهرم که ما با دعوت نامه ایشون اومدیم خیلی متمول هستن و فکر بکنم بتونن این مشکل رو حل کنن. از این نظر مشکلی نیست. ( من فکر کردم که حتما آی کیو من خیلی پایین و متوجه ربط تمول برادر شوهر این خانوم با مسئله سوشال نمیشم.)
من: می تونم بپرسم در چه زمینه ای سابقه کار دارید؟
خانم خیلی محترم : من دبیر زبان آلمانی بودم. دوره گریمم رو هم تموم کردم. شوهرم هم مهندس هواپیماست. ( باز هم من متوجه ربط شغل شوهرشون با سوال خودم نشدم)
من: البته میدونید که اینجا نمی تونید انتظار تدریس داشته باشید. اگه از اینجا بتونید مدارک لازم رو بگیرید میتونید از سابقه ایرانتون استفاده کنید ولی برای تدریس در دبیرستان حداقل باید از اینجا لیسانس تو رشته تون رو بگیرید و البته اجازه کار.
خانم خیلی محترم : بله. بله میدونم ( خدا رو شکر)
من: خوب حالا که میدونید پس دنبال چه کاری هستید؟
خانم خیلی محترم : یه کار شیک ( باور کنید این عین عبارت بود)
من: ( با لبخند) خوب تعریفتون از یه کار شیک چی هست؟
خانم خیلی محترم : خوب ببینید خانوم. ما چه در اینجا و چه در ایران خانواده خیلی متشخصی داریم. با توجه به اینکه من چند تا از کشورهای آسیایی و اروپایی رو دیدم فکر میکنم بتونم تو یه آژانس مسافرتی کار گیر بیارم. کار باکلاسی تو ایران و همینطور تو کانادا هست. فکر میکنم اینجا هم همینطور باشه.
من: ( که سعی میکردم نفسهام رو آروم کنم) ببینید خانوم. این صنعتی هست که داره یواش یواش از بین میره. دیگه همه از رزرویشن های آن لاین استفاده میکنن که ارزون تر هم هست. کار تو آژانس رو هم اگه پیدا کنید, کار پر درامدی نیست.
خانم خیلی محترم : اه. جدا؟ البته بگم اینجا همه دور و برییهام بهم میگن که من فقط برای رییل استیت ( همون بنگاه معاملات ملکی خودمون) ساخته شدم.
من: رییل استیت کار پردرآمدی هست ولی علاوه بر گذروندن دوره تخصصی و دونستن قوانین باید زبانتون خیلی قوی باشه و منطقه رو هم به خوبی بشناسین. ظاهرا شما مدت زیادی نیست که اینجا هستید.
خانم خیلی محترم : بله. من یه ماه اومدم.
من: میتونم بپرسم زبان انگلیسیتون چطوره؟
خانم خیلی محترم : من دبیر زبان آلمانی بودم.
من: و انگلیسی؟
خانم خیلی محترم : هفته قبل تو کلاس " ای اس ال" ( انگلیسی به عنوان زبان دوم) اسم نوشتم و از یه ماه دیگه کلاسام شروع میشن. ای ام لرن ( لرنینگ هم نه!)
من: ( که تعداد نفسهای عمیقم به شدت بیشتر شده بود) بسیار خوب. قبول دارید که وقتی هنوز اجازه کار ندارید و انگلیسی رو هم به اون صورت نمیدونید نمیتونید انتظار داشته باشید که هر کاری رو که دلتون می خواد بگیرید دیگه؟
خانم خیلی محترم : البته بگم تو همین یه ماهه چند تا کار برام پیدا شده مثل بی بی سیتری ( پرستاری بچه) و کار تو رستوران. اما برادر شوهرم گفتن که این کارها در شان ما نیست.
من : ( که نگاهم به بعضی از انگشتهام ! خیره مونده بود) من هیچ قولی نمیدم که قبل از گرفتن سوشال سکیوریتی بتونم کاری اونهم کار دفتری براتون پیدا کنم. اما شما تشریف بیارید . مدارکتون رو هم بیارید تا من ببینم چه جور رزومه ای براتون درست کرد و کاری کرد یا نه.
خانم خیلی محترم : یه دنیا ممنون. شوهرم هم دنبال کار هستن . ایشون هم میتونن بیان؟
من: ( لابد الان باید تو بویینگ یا ناسا واسه شوهرش دنبال کار گشت) بله. خواهش میکنم. فقط قبلش زنگ بزنید که من باشم.
خانم خیلی محترم : خیلی مرسی. تنک یو. بای.
من: ( کوفت تنک یو) بای. ( با دهن کج و کوله )
------------------------------
نمیدونم چرا دیروز عصر بعد از این گفتگوی خیلی شیک همش یاد زمستون سال اول خودم اینجا می افتادم که شبها ساعت ۹ بعد از اینکه کف رستوران رو میشستم , دستشویی ها رو تمیز میکردم و آشغالها رو رو کولم میذاشتم و ۲۰۰ متر پشت مغازه میکشیدم , باید تا ساعت یازده شب مثل بید از ترس و سرما تو ایستگاه اتوبوس میلرزیدم تا با آخرین خط اتوبوس برم خونه و همونجا دم در از خستگی از حال میرفتم.
گره های اجتماعی ما (۳)
ارتباطات تو دنیای اینترنت انسانهای جدیدی رو به زندگی میاره. که هرکدوم دری به یه دنیای تازه هستن. با وبلاگ نویسی که مرتب نوشته هاش رو میخونی احساس یه رابطه میکنی. اما این روابط چقدر قابل اعتمادن ؟ آیا ما به همون سادگی که به همکار یا فامیل یا حتی یه دوست تازه در دنیای ملموس شماره تلفنمون رو میدیم, حاضریم به یه دوست وبلاگی بدیمش؟ یا اون رو به خونه مون دعوت کنیم یا به منزلش بریم؟
فرض کنید یه دوست وبلاگی تو فرانسه دارید. چند ساله وبلاگ هم رو میخونید, برای هم کامنت میذارید و گاهی به هم ایمیل میزنید. همفکر هستید و معمولا تو بحث های وبلاگی یه طرف دعوا رو دارید. آیا حاضرید سفر خودتون رو به پاریس بر مبنای این آشنایی بذارید؟ یعنی از اون شماره تماس و آدرس بخواهید و انتظار داشته باشید که یه هفته میزبان شما باشه؟ حالا این رو مقایسه کنید با نوه خاله عمه مامان که در همین حد هم با هم تماس دارید.
آینده روابط مجازی ما به کجا میره؟ آیا یه روز روانشناسی رنگها و فونتها و شکل و شمایل اطاقهای چت و پنجره ها و قالبهای سایتها شکل میگیره و مثلا اگه یه فردی با فونت آریال ۱۲ آبی بنویسه و مرتب از :) استفاده کنه, میشه از ضمیر این آدم خبر دار شد؟
ما به چه مقدار رابطه نیاز مندیم؟ این سوال اساسی من بود؟ آیا دلیل وجود این همه فلش نیاز و احتیاج واقعی ما هست؟ گاهی فکر نمی کنیم " اور رابطه" شدیم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گره های اجتماعی ما (۲)
اما حالا ما با نحوه جدید ارتباطات مواجه ایم. ارتباطات ما در دنیای مجازی.
به تمام فلشهای جدیدی که تو این سالهای اخیر تو اینترنت برای خودمون ساختیم نگاه کنید: وبلاگ , یاهو مسنجر, گوگل تاک. اورکات, بینگو, مای اسپیس و گروهای مدرسه ای و صندوقهای پستی . اینها اینقدر زیاد شدن که دیگه به سختی میشه کلمه عبور و اسم کاربری همه رو از حفظ داشت.
چرا راه دور بریم؟ چقدر خودمون رو نسبت به لیست لینکهایی که کنار نوشته هامون تو وبلاگ داریم مقید میدونیم؟ چقدر می خواهیم که نوشته انسانی رو که هیچ وقت ندیدیم و خیلی وقتها حتی نمیدونیم چند سالش هست و جنسیتش چیه و کجای دنیا هست, به محض به روز شدن بخونیم؟ چند بار در طول روز ایمیل ها , آف لاین مسیج ها و کامنتهامون رو چک میکنیم؟
آیا ما به این همه ارتباط نیاز داریم؟ آیا در دنیای ملموس واقعی ما این همه رابطه و حساسیت رو روابط وجود داره؟ آیا اونقدی که وقت به مثلا سردرد دوست ندیده وبلاگی اهمیت میدیم ( که واسش کامنت میذاریم یا ایمیل میزنیم و دستور پزشکی صادر میکنیم یا " گت ول سون" میگیم) به سردرد دختر خاله یا همکار یا عموی بابامون اهمیت میدیم؟ آیا اون وقتی که برای گردش و مطالعه تو اینترنت میذاریم با وقتی که در دنیای واقعی برای کتابخونه و گردش میذاریم یکی هست؟
یکی از ایراداتی که تو سالهای اخیر به استفاده مفرط دانش آموزها و دانشجوها وارد شده ازدیاد گرههای اجتماعی اینترنتی هست. مشاورین مدرسه ها و دانشگاهها از این شاکی شدن که ارتباطات در دنیای سایبر به تنها راه برقراری ارتباط برای محصلین بدل شده. یه دانشجو مثلا تو شمال کالیفرنیا میتونه روابط مالی, درسی یا عاشقانه ای با یه دانشجو تو توکیو برقرار کنه اما نمیتونه با همخونه اش حتی یه قهوه بخوره یا در مورد آب و هوا حرف بزنه. واژه ها و کلمه های ما هم یواش یواش دارن به زبون کامپیوتر تغییر میکنن. برادر ۱۷ ساله من وقتی پشت تلفن واسه من جک تعریف میکنه آخرش همینجوری میگه " دو نقطه دی" یا وقتی سرو صدای خواهرم در میاد بهش میگه " اینقدر بوز نزن" . تو همین نوشته من از چند تا واژه که تا ۱۰ سال پیش اصلا نمیدونستم چی هستن , استفاده کردم؟ باورتون میشه همکار من رو میز بقلی خیلی وقتها به جایی اینکه یه ذره خم شه و یه فرمی رو به من بده اون رو ایمیل میکنه که من خودم پرینتش کنم؟
خود من دست کم روزی ۱۲ ساعت با کامپیوترهام ( سرکار, مدرسه , خونه) در حال معاشقه ام! که شاید فقط ۳۰ دقیقه اش کاری خارج از اینترنت و با این ویندوز مایکروسافت باشه. تقریبا تمام تماسها و ارتباطاتم با دوستام تو گوشه و کنار دنیا ایمیلی شده..و اگه خیلی هنر کنم باهاشون چت کنم ( خیلی به ندرت ) .تمام قبض ها با اینترنت پرداخت میشه. حقوق ها مستقیم به حساب بانکی میره و دیگه تقریبا پنجاه درصد خریدهام هم اینترنتی شده. ( تا صد در صد در مورد وسایل درسی). این ها همه از روابط ساده اجتماعی من کم کرده. دیگه حتی اون کارمند بانک رو که مثلا میشد باهاش یه خوش و بشی کرد یا کتابخونه ای که میشد توش چرخید رو هم ندارم , اما قبول دارم که دنیا یا دنیاهای جدیدی هم به روم وا شده که تازگی دارن.
گره های اجتماعی ما (۱)
سر نوشت: فضولی ها یه ذره نتیجه داد و حالا یه ذره آروم تر میرم.
------------------------------------------------------------------------------
موضوعی که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده میزان و حد روابط اجتماعی ام هست. کیفی و کمی.
ما به عنوان یک انسان به رابطه با دیگران احتیاج داریم. میزان این احتیاج در افراد مختلف کم و زیاد هست اما کسی رو نمیشه پیدا کرد که به طور مطلق بی نیاز از این روابط هست. طبق تحقیقات " امیل دورکهایم" در کتاب معروفش " خودکشی" که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد مهمترین دلیل خودکشی نه فقر هست , نه بی مذهبی, نه خوشی زیاد و نه مواد مخدر و الکل. دوکهایم تو تحقیقاتش به این نتیجه میرسه که هرچی میزان روابط فرد با اطرافیان و جامعه اش کمتر باشه و به اصطلاح گره های اجتماعی کمتری داشته باشه, امکان خودکشی در اون فرد بالا تر میره.
اولین گرههای اجتماعی ما از خانواده ( که میتونه تعداد و تعریفش متغییر هم باشه) شروع میشه و با بزرگ تر شدنمون, رفتن به مدرسه , محیط کار و یا ازدواج گسترده تر میشه. خودتون رو تصور کنید در وسط یک برگه کاغذ که با فلشهای به کسایی که باهاشون رابطه ( از هر نوعی ) دارید متصل هستید. چندتا فلش به سمت شما میان یا از شما بیرون میرن؟ سرتون چقدر شلوغه؟
این فلشها اندازه یکسانی هم ندارن. بعضی دور ترن بعضی نزدیک تر. بعضی محکم تر و کلفت ترن و بعضی نازکتر و شکننده تر. معمولا همه ما به غیر از اعضای خانواده مون با فامیلها دور و نزدیک , دوستان مدرسه و محل کار و حتی با فروشنده سوپر سر کوچه یه رابطه ای داریم . ( خارجکی ها این آخری رو نخونده بگیرن). میزان قدرت این روابط بسته به مدت و موضوع رابطه فرق میکنه. مسلما روابط ما با رئیسمون که ماهی یه بار تو جلسه ماهانه میبینمش با همکار میز بقلی یکی نیست. همونطور که رابطه با اعضای خانواده همسر بعد از ازدواج به سختی میتونن دقیقا همون رابطه با خانواده خود فرد باشه. ( خدایش شما خواهر همسرتون رو همونقدر دوست دارید و رابطه اش باهاش مثل خواهر خودتونه؟)
----پایان قسمت اول-----دیری دیری دیم---------------
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی به ما هم بگه چی شده. من هم زنم . من هم میتونم. چی شده از این دیشب تا حالا. از اون پست صنم و حالا هم آسیه. من این سر دنیا اون قدر با این بچه ها احساس یکی بودن میکنم که تقریبا با هیچ کدوم از اعضای خانواده این حس رو ندارم. الان واقعا نمیتونم بنویسم. چون حتی نمیدونم چی شده. ای کیو من هم اونقدر بالا نیست که از نوشته های سانسور شده این بچه ها چیزی رو بفهمم. فقط میدونم زلزله ای که کوهها رو بلرزونه باید خیلی قوی باشه.
خورشید این شهر نمی میره.
وارش هم بند نمی آد. ( ام شهر که بی وارش نتونده دوام بیاره)
کسی هست که تاحالا اینجا کامنت گذاشته باشه و کامنتش پابلیش نشده باشه؟
یکی از خواننده ها گفته که تا حالا کلی کامنت گذاشته و من پاکش کردم. در صورتی که من کامنتی نداشتم. میشه اگه مورد مشابهی بود به من ایمیل بزنید. مرسی. ( من مگم این چند صد هزارتا خواننده چرا کامنت نمیذارن. پس بگو مشکل جایی دیگه ای هست. -مثلاـ)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این عادلانه نیست که من نتونستم و نمیتونم برم تو این مراسم شرکت کنم. به هیچ وجهی نتونستم مرخصی بگیرم. هرچند خیلی از اداره ها و مدرسه ها و سازمانها تعطیل هستند اما سازمان ما اینطور نبود. امیدوارم بازتاب خوبی داشته باشه. دوستانی که میرن و رفتن جای ما رو خالی کنن.
----------------------------------
صبحها که میام سرکار, به یه ایستگاه رادیویی گوش میدم که سه تا خل هر روز از ساعت ۵ تا ۱۰ برنامه زنده دارن. از اونها خلتر من هستم که بهشون گوش میدم. این ایستگاه رو همینجوری یه سال و نیم پیش پیداش کردم. دنبال یه جایی بودم که به جای آهنگ حرف بزنن برای تقویت زبانم. به اینها رسیدم. به هرکسی هم پیشنهادش رو هم دادم نپسندید. لحنشون تند, تلخ و زننده هست و از مسخره کردن هیچکس حتی شنوندهها هم ابایی ندارن.
ترکیب ثابت سه نفره ای دارن. یک مرد پولدار بیش از حد متظاهر و مغرور که لحظه ای نیست که به ثروت و سفیدبودن و سوادش ننازه. یک سفید دیگه که زندگیش در شکم و پورن خلاصه میشه. بیش از حد نژاد پرست و بیسواد که فکر نکنم حتی بدونه خاورمیانه کجاست وقتی به مردمش بد و بیراه میگه. آخریشون هم یک زن اونهم سفید هست که به شدت سعی داره خودش رو از طبقه متوسط نشون بده . این خانم برعکس اون دوتا مذهبی, مهربون, طرفدار مهاجرها هست و کسی رو مسخره نمیکنه.
میدونم عجیبه. اگه سری به وب سایتشون هم بزنین بیشتر متعجب و احتمالا عصبانی میشید. میتونین آن لاین یکی از برنامه هاشون رو گوش کنید تا بفهمین که چرا هرکسی که من این ایستگاه رو بهش معرفی کردم شاکی شد. ولی... ولی چی بیشتر از این میتونه ترکیب اصلی جامعه طبقه متوسط امریکا رو نشون بده. به نظر من این سه کاراکتر نماینده اصلی ترین و بیشترین شخصیت های این مملکتن.
پولداری که فکر میکنه چون پول داره و امریکایی هست حق تسلط به همه دنیا رو داره. از به سخره گرفتن کسی هم نمیترسه چون میدونه از آزادیش میتونه هر استفاده ای بکنه. مردی که جز شکم و پورن و آرزوی یه مرگ در حال خوردن چیزی نداره. با تمام وجود از مهاجرها بدش میاد چون میگه اونها موقعیت کاری اینها رو گرفتن. اون زن هم در عین مهربونی و شخصیتی که من تحسینش میکنم( بخش فیمینستش رو), نماینده زنهایی هست که وقتی با کیف " کوچ" این ور و اون ور میرن حرف از بخشش و صدقه به فقرا میزنن . خنده های بی وقفه این زن واقعا شروع جالبی هست برای روزم.
من نمیگم همه اینطورن ولی کم نیستن امریکایی هایی که این مدلی فکر میکنن. این روزها با این تورم وحشتناک, اعتراض به وجود مهاجرین هم بیشتر شده و جالبه که از افکار کسایی که اون رو به زبون نمیارن ولی ته دلشون ارزوی دیپورت مهاجرها رو دارن باخبر شدن. البته به نظر من این موج جدید مخالفت بر علیه مهاجرها یه جور فرا فکنی هست که مشکلات دولت رو به گردن مهاجران بذارن. دولتی که نتونسته به وعده هاش عمل کنه و تو شیش سال این همه هزینه رو به مردم جامعه اش تحمیل کرده. به این میگن " تئوری دروازه فرار" . مردم هم شاید تنبلی ها و شکستهاشون رو از این دروازه به بیرون ببرن. هرچند کیه که ندونه که بدون این مهاجرها امریکایی وجود نداشت و بدون این مهاجرین غیر قانونی پیشرفت و صنعتی نبود.
یه چیز دیگه هم از این برنامه رادیویی بگم و ببندمش.
یه بخشی دارن به اسم " خبرهای بد روی موزیک شاد" . تو این بخش خبرهای چندش اور و وحشتناک و مرگ و میرهای ناجور رو از همه جای دنیا مخصوصا ۵۲ ایالت جمع میکنن و رو یه موسیقی شاد پخشش میکنن. شعارشون هم واسه این بخش اینه: " یادتون باشه این ها بد نیستن مگه اینکه واسه خود شما اتفاق بیافته" !
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category