
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
«
صفحه اصلی
یک پست خیلی طولانی اندر حکایت یک خانوم بنز سوار ! »
زهر
راحته دوست داشتن کسی تو اوگاندا. راحته هر ماه برای بچه ای تو ی رواندا که ایدز داره پول و عروسک بفرستی. آسونه که آن لاین غذای نیجریه ای سفارش بدی و دفعه بعد که نگهبون شبونه اداره ات رو می بینی بهش بگی که از غذاهاشون خوردی. خیلی راحته که بگی فاحشه های تایلند و کوبا باید وضعشون درست بشه. راحته که بری تو یه هتل پنج ستاره و تو یه کنفرانس قاچاق جنسی در اروپای شرقی رو محکوم کنی. آسونه که برای روسپی های ایرانی حکم داشتن کارت بهداشت و خونه و جای امن رو صادر کنی. تو کلاسهات از حقوق همجنسگرا ها حرف بزنی و وقتی نوجوانهای ایرانی رو به جرم همجنسگرای اعدام می کنن, تو براش مقاله بنویسی و از کلاسات نمره اضافه بگیری.
آره. راحته. همیشه دوست داشتن اونی که فرسنگها با تو فاصله داره راحت تره و راهکار واسه حل مشکلاتشون آسون تر.
----
ولی یه وقتایی چیزی تو این گلو گیر میکنه. مثل وقتهایی که اون زن دوباره پیداش می شه و همه اون رو به تو حواله میدن. کسی پیشش نمیشینه. کسی نمی تونه پیشش بشینه. تو کالسکه بچه های دو ساله و سه سالش همیشه پر از استخونه و گوشتهای گندیده. هر وقت صدای یکی از بچه ها در می آد, یه استخون میده دستش. می آد رو صندلی کنار میزت میشینه. تا آخرین حد ممکن خودش رو به میز می چسبونه. به خیال خودش تو نمی فهمی که دستش رو می ذاره تو شلوار گرمکن همیشگیش. تمام نگاهش به سینه های تو دوخته شدن.
نفس عمیق میکشی. به خودت می گی فقط امروز رو صبر کن. فقط امروز. ازش می پرسی که چکاری مینتونی امروز براش بکنی؟
اگه خوش شانس باشه و بچه هاش خوابیده باشن, سریع به ارگاسم میرسه. اونوقته که آروم یه نفس عمیق می کشه و بهت می گه : می خوام امتحان تایپ بدم. تو که میدونی. دنبال کار دولتی ام. می شه همینجا رو میز تو امتحان بدم؟ لبخند میزنی. میدونی که حتی روشن کردن کامپیوتر رو هم بلد نیست. بهش می گی: نه . اینجا نمی شه. ولی هر وقت مدرک تایپت رو گرفتی بیا خودم واست فرمها رو پر می کنم. همین روزا یه کار خوب پیدا می کنی.
----
چقدر از خودت خجالت میکشی وقتی بعد از رفتنش همه میز و صندلی و حتی قاب عکسهای رو که دستش بهش خورده رو ضد عفونی می کنی؟ چقدر سخته که با عطر شانلت همه میزت رو می پوشونی؟ چقدر ته دلت دعا میکنی که دیگه نیاد؟ چقدر دلت می خواد این دفعه که اومد بهش بگی که سرت شلوغه و نمی تونی بپذیریش؟
سخته. مگه نه؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
سلام
من عاشق نوشته هاتم.چقدر خوب مي نويسي.
آذر
April 18, 2006 03:40 PM
آخ گفتی...
سيما
April 18, 2006 06:54 PM
چقدر قشنگ می نویسی ! تو رو به لطف خورشید خانوم پیدا کردم.امیدوارم همیشه بنویسی و مثل بعضی ها که بعد چند سال خواننده هاشون رو به امون خدا رها می کنن ، نباشی.
موفق باشی بلوط جان
maryam
April 18, 2006 11:14 PM