
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
«
صفحه اصلی
سه موج جریان فیمینیزم »
از بحث شین های زنونه چند وقتی هست که گذشته ولی از اونجایی که من اون موقع ها وبلاگ دار نبودم, حرفهای که اون موقع رو دلم مونده رو الان می نویسم. در مورد حق انتخاب و کار زن در بیرون خونه بحث زیاد شد. هرچند من طبق معمول می خوام از یه منظر دیگه بهش نگاه کنم
همیشه گلایه داریم که چرا آمار طلاق ایرانی ها در خارج از ایران اینقدر بالاست و معمولا هم به این ربط داده می شه که آزادی اونجا بیشتره و زن و مرد هرکاری دلشون بخواد می کنن-مخصوصا زنها. این جریانی هست که چند وقت قبل شاهدش بودم و هنوز حتی فکر کردن بهش آزارم می ده.
---------------------------
مرده چند سال پیش بلیط لاتاری ( لاطاری؟) برنده میشه و می آد اینجا. بعد از اینکه سیتی زن می شه میره ایران, ازدواج می کنه و خانومش رو می آره اینجا. وقتی به من زنگ زد که از اومدنش سه ماه گذشته بود . هنوز گواهینامه نگرفته بود و باید از هفت صبح که شوهرش می رفت سر کار تا ده شب که بر میگشت, تو خونه تنها می نشست و در و دیوار رو نگاه میکرد. انگلیسی هم بلد نبود و واسه کوچکترین خرید یا بیرون رفتتی به شوهرش احتیاج داشت. تا اینکه تصمیم می گیرن خانومه بره سر کار که هم دیگه حوصله اش اینجوری سر نره, هم کمک اقتصادی خونه باشه و هم تو محیط کار زبان یاد بگیره . می خواستن کمکشون کنم واسه کار پیدا کردن.
پشت تلفن یه سری سوال پرسیدم واسه درست کردن رزومه اش.
- چقدر خوب! پس مربی رسمی شنای فدراسیون بودین ؟ با چند سال سابقه کار؟ ۵ سال؟ کامپیوتر چی؟ چقدر خوب! اینترنت هم همینطور؟ اوکی. پس من رو رزومه تون کار میکنم. فردا بعد از ظهر چه طوره؟ باشه. من منتظرم. روز خوبی داشته باشین. خداحافظ.
تو گوگل سرچ می کنم و مدرسه های شنای نزدیک خونه اش رو پیدا می کنم. به اولی که زنگ زدم خوش شانس بودم و من رو به مدیر استخدام وصل میکنن. خودم رو معرفی کردم و وضعیت رو تشریح کردم. اینکه این خانوم زبان بلد نیست ولی ۵ سال سابقه تدریس توی فدراسیون ملی داره. جواب میشنوم که برای شروع همین که علامتهای امنیتی رو بدونن کافیه و میتونن جوری ساعت کاری رو تنظیم کنن که بره کلاس زبان. و البته اگه یه دوره ۶۰ روزه و بعد امتحان عملی اونجا رو با موفقیت بگذرونن و استخدام دائم بشن, پول کلاس زبان و احیانا درس های مربوط به شنا و زبان تو کالج هم بهشون پرداخت میشه. (ووو. چقدر افسوس خوردم که چرا خودم هیچوقت شنا رو جدی نگرفته بودم.) برای دو روز بعدش وقت مصاحبه گرفتم. قرار شد که خودم هم به عنوان مترجم برم. حتی حرفی هم از رزومه نزد. ذوق زده بودم.
با شوهرش میان. دستهای هم رو محکم گرفته بودن. فهمیدم شوهره موقع حرف زدن به من نگاه نمی کنه. پایین رو هم نمی تونست نگاه کنه, چون دامن پام بود. رزومه رو بهش دادم و بعد جریان مدرسه شنا رو تعریف کردم, ساعت و روز مصاحبه رو گفتم و اضافه کردم که اگه لازم باشه خودم میتونم بیام دنبالتون.
به شوهرش نگاه کرد و ساکت شد. " راستش ما به این نتیجه رسیدیم که خانوم اینجا شنا رو ادامه ندن. خودتون که بهتر میدونین... راستش من دوست ندارم خانومم برن تو این استخرهای مختلط. البته خودش هم موافقه. البته چون تو زمینه عملی کامل هستن,دوست داریم بعدها کلاسهای تئوری رو بردارن که مدرکی هم از اینجا داشته باشن و با اون اونوقت تو مدارس ابتدایی یا پیش دبستانی کار کنن ولی فعلا دنبال یه کار تو رستوران یا یه دپارتمان استور هست که سرش گرم بشه. "
هضمش نمی تونستم بکنم. از مزیتهای این کار گفتم, از حقوقش, از اینکه نزدیک خونشونه, از ساپورتش برای کلاسهای تئوری و زبان. یه دفعه یه چیز دیگه به ذهنم رسید. " خوب میتونن از این لباسهای یه سره که هست واسه شنا, که همه بدن رو می پوشونه استفاده کنن." با التماس به مرد زل زدم.
وضع زنی, که خودش هم موافق بود, از من بهتر نبود. به من نگاه کرد و گفت: " آره. اتفاقا پارسال که رفته بودیم دوبی من از همین لباسها گرفتم.خیلی هم خوب بود." " فرقی نداره عزیزم. این لباسها هم به همون اندازه بدن رو نشون می دن." و بعد هم به من گفت: " حالا کار عادی جایی سراغ ندارین شما؟"
"خفه شو" ی خیلی محترمانه ای بود. می خواستم داد بزنم و بگم مرتیکه, مگه اینجایی ها هم مثل تو ندیده هستن؟ فکر میکنی اینها تا حالا زن ندیدن و فقط منتظر بودن زن تو از ایران بیاد؟ تو وقتی خودت میری استخر به چیا نگاه میکنی که فکر می کنی همه به همون نگاه می کنن؟ کثافت محترمانه ترین واژه ای بود که میتونستم تو دلم نثارش کنم.
-------------------
چرا این زن باید دو سال دیگه که زبانش خوب شد و حق و حقوقش رو تو این مملکت فهمید, با این مرد زندگی کنه؟ اگه این یه طوافق دو طرفه از صمیم قلب بود, اون نگاه پر از التماس چی بود؟ تکلیفش با کاری که دوسش داره و میخواد ادامه بده چی میشه؟ این فرهنگ رو ما کی و چه جوری قراره عوض کنیم؟ این مرد این همه سال اینجا بوده ولی هنوز همون فرهنگ و همون طرز نگاه. کاشکی دخترهای ما قبل از اینکه با ازدواجهای این مدلی بیان اینور, به این چیزا هم فکر کنن.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
همه این حرفات درست... فقط نمی دونم چرا اینقدر هرس می خوری... اگه خوب فکر کنی می فهمی که اون مرد چندین سال تو اون کشور بوده و عوض نشده چرا تو فکر می کنی که باید نگاه التماس آمیزت رو خرج کسانی کنی که ... . از نوشتهات لذت می برم... مواظب خودت باش
حمید
April 14, 2006 12:49 PM
leva jan eshghe motlagh darim va eshghe nesbei amma az anja ke vaghti ghazziei eshghe motlagh myad vasat dige na asari az ashegh beja mymone va na mashogh pas eshghaei ke ghabele roiat va tashkhisan hamegi nesbian , manteghol teire attaro ke negah koni ye sherei dare ba mattlae " yek shabei parvanegan jamm amadand ,,, " oonja mibini ke eshghe motlagh vaghti be vogho mipivande chizi baghei nemizare ,,,
gooyand majnon dar ein halat bod ke be ou goftand ke leili amad! majnon sar az gariban baravard o goft : man khod leiliam! va sar be gariban foro bord!!!
payam
April 15, 2006 11:52 AM