" /> Baloot: April 2006 Archives

« March 2006 | Main | May 2006 »

April 30, 2006

واقعیات امروز ما

از کتاب " جامعه کشی نخبه کشی" نوشته رضا قلی :
"اوزون حسن ـ پادشاه آق قویونلو ها ۸۸۲-۸۷۳- برای تقویت ایران! سنگ بنای " باژگونه خوانی" فرهنگ صنعت را در ایران بنا نهاد. فرهنگی که پس ار ۵۱۵ سال از هیچ باد و باران و حمله و یورشی گزندی ندیده است! در مجموع فرهنگ آن روز ایران ( سال ۱۴۷۳م - ۸۷۷ ق) چاره را در آن دید که به جای یافتن ساز و کار قوی شدن و تسلط به ابزار, دست به دامن ونیزی ها بزند. از این رو از دربار سلطان کیوان شوکت قدر قدرت و ظل الله فی الارض سفیری به دریوزگی جهت تامین اسلحه و مهمات جنگ راهی دیار کفر شد و این اولین ارتباط از نوع انتقال تکنولوژی و صنعت بود. از آن روز تا به حال این بافت ارتباطی, هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت, به شدت بر ضرر ما ادامه داشته است. اروپا رو به توسعه بود. از اختراع چاپ چند سالی میگذشت. ایران همچنان درجا میزد. از آن زمان تا به امروز, جز تلاشهای گسیخته و نا هماهنگ, در هیچ موردی و در هیچ زمانی فرهنگ کلی جامعه ایران, راه های کار آمد توسعه را به نحوی که بر بخش قابل ملاحظه ای از جامعه مسلط و تبدیل به الگوی فکری و رفتاری اجتماعی شود نیافت."

-------------------------------------------------------------------


۱. زنستان چهارم منتشر شد.
۲. بیانیه‌ شماره يک کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها». من لینک رو از زن نوشت گرفتم.
۳. این رو از فرنگوپلیس داشته باشید تا جریان دعوت های مکرر من رو هم ار طرف ارتش و نیروی هوایی مدرسه تعریف کنم.
۴. خانم رایس هم تازه متوجه بازی حضرات شدند.( این هم متن خارجکی)
۵. تو برنامه بایکوت اول ماه می شهرتون شرکت می کنید یا نه؟ این برنامه در سکرمنتو تا حد زیادی به مهاجرت و جنگ اختصاص داره.
۶. پرزیدنت هم با همزادشون کلی خندیدند. این همون تلخک قدیمی خودمون نیست یا اون فرق داره؟

-------------------------------------------------------------


April 29, 2006

کتابهای بزرگ و زیادی تو زندگیم اثر گذاشتن. مادری داشتم که همیشه یه رمان بزرگ دستش بود و ابایی هم نداشت که اونها رو به دخترش بده که از پنج سالگی خوندن رو یاد گرفته بود. عموی که یه دوری آرزوی مرگش رو داشتم واسه اینکه شاید کتابخونه اش مال من بشه. خیلی دوسم داشت و واسه همین فکر میکردم اگه بمیره کتاباش به من میرسه. ۱۳ سالم بود که جلد اول کلیدر رو بهم داد و گفت هروقت خوندیش بگو جلد بعدیش رو بدم بهت. همون شب مجبور شد جلد بعدیش رو بیاره.
احمد محمود, ساعدی, هدایت, شاملو, اسماعیل فصیح , نادر ابراهیمی و بعدها گنحی و ادوارد سعید و دهها بزرگ دیگه رو مدیون عمو هستم.
رمان های خارجی مدیون مامانم و ایرانیهاش رو مدیون عمو علی. هرچند بزرگتر و مغرور تر که شدم و از تو همون کتابهای که بهم داده بود سرکشی رو یاد گرفتم. چقدر من کمبود کتاب دارم . چند ساله که دیگه نمیخونم . یادم نمیاد آخرین شبی که تا صبج بیدار بودم تا یه کتاب رو تموم کنم. هم دسترسی به کتابهای ایرانی ندارم که امانت بگیرم , هم هزینه کتابهای درسی اونقدر زیاده که پولی واسه بقیه نمیمونه. هرچند واسه کتاب خریدن هیچ بهانه ای نیست. باید از یه جا پول جور کرد واسش.
یه کتابهایی باعث بزرگترین دگرگونی زندگیم شدن. به نیستی رسیدم و به روح دنیا. از مذهب به انسان رسیدم و از انسان به انسان بودن به عشق. از ملاصدرا شک رو شروع کردم و نابود شدم. شیش ماه خودم رو تو فلسفه غرق کردم. باید لوا رو پیدا میکردم. عرفان رو تجربه کردم و دیدم که از من سوختن بر نمیاد. تناسخ پاسخ هوشمندانه ای بود, اما تو خون من نبود. بهش احترام میذاشتم اما رگهام حسش نمیکرد.
لبه تیغ سامرست موام من رو به دنیای دیگه ای برد. این کتاب رو خط به خط حفظم. موقع اومدن به عزیزترین دوستی که داشتم هدیه اش دادم. الان بهتر و بهتر کتاب رو درک میکنم.
همینگوی رو دوست نداشتم . دریا بندری بود که من رو وادار به تعظیم میکرد. اینجا همینگوی رو به زبان اصلی خوندم. سرهنگ هنری دریا بندری عاشقتر و دیوانه تر از سرهنگ هنری همینگوی هست.
یوستین گردر با " دنیای صوفی" باعث عمیق ترین نگاهها و بزرگترین تصمیمها تو زندگیم شد. این مرد و نوشتن این مرد به من یاد داد که میشه ساده نوشت و قشنگ نوشت و تاثیر گذار هم بود.
پبامبر رو به هرکسی که دوسش داشتم هدیه دادم. اینجا به زبون های مخلف پیداش کردم و برای هر تولدی به دوستانم از نژادهای مختلف یه پیامبر هدیه دادم. پیامبری که هدیه پریسا روحانی بود و کتابخونه همیشه بازش برای من.
از عرفان نیچه به " روح جهانی " کوییلو رسیدم و این " روح جهانی" رو بهتر درکش میکنم.
چقدر دلم میخواد تاریخ جهان ویل دورانت رو بخونم یه بار دیگه. هنوز خیلی تو تاریخ کم دارم. همونطوری که تو بقیه رشته ها کم دارم.
با " چهره عریان زن در عرب" که از تو کتابخونه عمو کش رفته بودم گریه کردم. اولین باری بود که برای زنان گریه کردم. به جرات میتونم بگم که این کتاب بود که من رو فیمینیست کرد . چه اتفاق شرینی از بطن یک کتاب تلخ.
و صدها کتاب دیگه. عصر شنبه هست و آهنک این وبلاگ ندا نمیدونم چه تلنگری زد که شروع کردم اینها رو نوشتن.
اما کتابی که اینروزها دارم میخونم جامعه شناسی نخبه کشی از رضا قلی هست و روایت واقعیات تلخ ایرانیت ما.
برمیگردم. باز هم حرف دارم .


April 28, 2006

دیشب موقع پرزنتیشن گریه نکردم اما عصبی شدم و از وسطش شروع کردم به تند تند حرف زدن که این ضریب اشتباه رو بالا میبره. یه لغتهایی یادم میرفت که باید سرهم میاوردمش ولی بد هم نبود. موضوع هم واسه کلاس جالب بود. وقتی آخر ش پرسیدم که کسی سوالی یا نظری نداره, یک نظر بسیار کارشناسانه داده شد با این نقل قول:
" من نمیگم دولت کوتاهی نکرد در مورد کاترینا. میتونست بهتر هم باشه. اما مردم لوییزییانا هم مقصرن. اونها بودن که تو منطقه طوفان نشین خونه داشتن و میدونستن که هر سال اونجا طوفان میاد. پس اونها هم میتونستن از اونجا برن به ایالت های دیگه" .
حالا من تو حرفام یک ساعت از آمار فقر تو این ایالت گفته بودم و اینکه ساکنان اونجا بازماندگان برده داری هستن که واقعا توان مالی رفتن از زمینهای ارباب هاشون رو نداشتن. ( این آمار رو وقت کنم مینویسم اینجا) یه جوابی به این همکلاسی محترم دادیم که خودمان هم کلی کیف کردیم. واقعا یه لحظه به ذهنم رسید. گفتم:
" همه میدونیم که یه روز یه زلزله بزرگ تو کالیفرنیا مخصوصا تو شمالش میاد. پس چرا شما از اینجا نمیرید؟"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


با کلاسیم یا بی کلاس؟

همه ما این واژه با کلاس و بیکلاس رو زیاد شنیدیم و خودمون هم به کارش میبریم. " اون از باکلاسهای جامعه هست" " دیدی چقدر بیکلاس بازی درآورد؟ خیلی جواده" و این واژه "تازه به دوران" رسیده که برای افرادی بکار میبریم که ثروتشون با کلاس اجتماعیشون جور در نمیاد.
حالا اصلا این کلاس چی هست و با چی بدست میاد؟ اصلا میشه یکی کلاس خودش رو تغییر بده؟ مثلا باکلاس بشه؟ ایا اگه یکی محل زندگیش رو از جنوب به شمال شهر تغییر بده, کلاسش هم تغییر میکنه؟ یا اگه دهنش رو باز کنه معلوم میشه که به چه طبقه ای تعلق داره؟
الان بحث مهمی که ازش به مهمترین مشکل اجتماعی دور و برمون هم تعبییر میشه همین مشکل باکلاسها و بی کلاسهاست و مرز نادیدنی که داره افراد یه جامعه رو از هم دور و دور تر میکنه.
شما میدونین کلاس اجتماعی تون چیه؟ البته من فکر میکنم ترجمه "کلاس" همونی باشه که تو فارسی طبقه اجتماعی تعریف شده. طبقه کارگر یا پایین, طبقه متوسط و طبقه ثروتمند. البته بماند که همه سعی میکنن یه جوری خودشون رو تو طبقه وسط بچپونن که حرف و حدیث واسش کمتره.
افرادی که یه طبقه یا کلاس رو میسازن افرادی هستن که تقریبا ثروت و قدرت یکسانی دارن و یه ذره بالا و پایین به یه اندازه از خدمات و امکانات و منابع محیط و جامعه بهره میبرن.
مارکس برای افراد فقط دوتا طبقه داشت. فقیر و ثروتمند. طبقه متوسط در تعریف مارکس جایی نداشت. افراد یا مالک و ثروتمند بودن یا کارگر و فقیر. اما چند درصد افراد میخوان فقیر خطاب بشن؟ طبق تعریف آقای مارکس ۹۵ درصد جامعه که شاید هم بیشتر فقیر طبقه بندی میشدن که این اصلا خوش ایند نبود. من میدونم که پولدار نیستم اما خوب گرسنه هم نیستم و به صدقه هم احتیاج ندارم. من نمی خوام کسی به من بگه فقیر.
خوب چه کنیم چه کار کنیم ؟ بیایم یه طبقه دیگه بزنیم اون وسط مستا (؟!).
این بود که یه آقایی به اسم " ویلیام وارنر" اومد گفت که این تعریف رو این مدلی عوضش کنیم. بیاییم سه تا کلاس داشته باشیم. کلاس بالاها و کلاس متوسطها و کلاس پایین ها! این تقسیم بندی بر اساس مطالعات انسان شناسی اجتماعی وارنر انجام شد.
اما هر کدوم از این سه طبقه هم خودشون به طبقه هایی تقسیم میشن. اینجا هست که بحث جالب میشه.
طبقه بالا که اقلیت بسیار کم جامعه رو تشکیل میدن, اما بخش عمده ثروت, منابع و قدرت رو در دست دارن. این گروه خودش دو طبقه بالای بالا و پایین بالا تقسیم میشه. ( این ترجمه ها هیچ سندیتی نداره. من متاسفانه هیج منبع جامعه شناسی به فارسی ندارم و اصلا نمیدونم این واژه ها چی ترجمه شدن).
بالای بالایی ها اونهایی هستن که ثروتشون ارثی هستو از اجدادشون بهشون رسیده. خانواده کندی, بوش, راکفلر و چند تا خانواده محدود دیگه شامل این دسته هستن. معمولا این افراد با خودشون ( افراد همین خانواده ها) ازدواج میکنن که هم ثروت حفظ بشه و هم اسرار مگو (!) بیرون نمیره. قدرت اصلی جامعه رو هم همین شاید کمتر از یک درصد در اختیار داشته باشن.
اما پایین بالایی ها کسایی هستن که من فکر میکنم ما بهشون میگیم " تازه به دوران رسیده " . کسایی که کار کردن, شانس آوردن , مال بقیه رو خوردن و حالا به هر دلیلی یه ثروت افسانه ای دارن. این ثروت هم باید ثروت خالص باشه. یعنی اگه من برم یه خونه پنج میلیون دلاری بخرم و زمین گلف و یه فراری و همه اینها از کردیت کارت باشه, من ثروتمند به حساب نمیام. ثروت باید متعلق به من باشه نه به شرکت "ویزا".
جالبه که با این تعریف ثروتمند ترین انسان روی کره زمین " حاج آقا بیل گیتس" هم از این پایینی ها به حساب میان. " اپرا", " تام کروز", " مایکل جردن" و" تایگر وود" از این دسته هستن. البته باید بدونیم که هر ثروتمندی هم تو این دسته نیست. به قول خودمون " خر پول" ها میرن تو این کلاس اجتماعی.
میرسیم به طبقه متوسط که سعی میکنیم خودمون رو یه جوری توش جا بدیم.
این طبقه اما سه قسمت بالا, متوسط و پایین داره. طبقه متوسط بالا افراد متخصص با در امد بالا هستن. دکترها, وکلا, اساتید دانشگاهای بزرگ و هنرمندا و کسایی که ما ها اونها رو ثروتمند تعریف میکنیم معمولا تو این دسته هستن.
متوسط متوسط ( یا متوسط واقعی )گروهی هستن که تخصص و در امد دارن اما نه به اندازه گروه اول. کسایی مثل استادهای کالج, مدیرهای ادارات و صاحبان تجارت شخصی.متوسط پایین اما افرادی هستن که دارای تخصص در شغلشون هستن اما بیشتر این تخصص رو از تجربه به دست اوردن نه از تحصیلات. افرادی مثل افسرهای پلیس, معمارهای تجربی ساختمون و مدیرهای بخشی ادارات.
طبقه پایین جامعه که از اون به طبقه کارگری هم یاد میشه شامل دو بخش میشه.
پایین بالا که شامل کارگرها و افراد فاقد تخصص و تجربه میشن. و طبقه پایین پایین یا فقیر که شامل بی خانمانها و از کار بی کار شده ها میشه.
این تعریفهایی از کلاس اجتماعیی بود که لمسش عینی تر هست. تعاریف دیگه ای هم هستن و مسلما برای جوامع مختلف این تعاریف فرق خواهد کرد. شاید اون کلاسی که تو امریکا متوسطه برای ایران بالا باشه یا کلاس ثروت و قدرت تعریف نشه. ما معمولا نویسنده ها و هنرمندا رو باکلاس میدونیم در صورتی که شاید با این تعریف کلاس اجتماعی اونها پایین باشه و ...

ززززییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

کجا میرین؟ صبر کنین تکلیفاتون رو بگم که چیه. تنبلای بی کلاس.


April 27, 2006

اشکم دم مشکم شده و از این حالت متنفرم. هر روز هشت ساعت کار کن و بعد هم بدو که مدرسه ات دیر شد. هیچ الاغی هم اینقدر واحد بر نمیداره که توش بمونه. حسرت یه کتاب غیر درسی رو هم که دیگه باید به گور برد. هوا از قشنگی داره میترکه, اون وقت من فقط باید دیوار ببینم. این جا هم که همه از غم و قصه دارن حرف میزنن. ما ژن عزا داری داریم به خدا. اصلا این همه درس بخونیم که چی؟ که فردا کره خرامون سوار اسکلید بشن؟ می خوام صد سال نشن. دلم میخواد برم به آب بزنم اما کلاسم نیم ساعت دیگه شروع میشه و پرزنتشین واقعا پربار من در مورد بررسی نژادی فاجعه کاترینا.
-------
دو هفته پیش تو این دهات ما سخنرانی خانم مهرانگیز کار بود. من کلاس داشتم و نرفتم اما امروز فهمیدم که چه هیجاناتی رو از دست دادم.
--------
دوشنبه هم تو این دهات قراره بزرگترین تجمع در مورد این جریانات مهاجرت برگزار بشه که من هم به شدت علاقه مند به جیم شدن از سر کار و مارش رفتنم اما ظاهرا نمیشه. ای بسوزه پدر این وابستگی! چی میشد یه ذره از پول این جاسوسی ها که به بقیه وبلاگ نویس ها میدن به من هم میدادن تا دیگه سر کار نمی رفتم؟
--------
من امروز فهمیدم که خیلی آدم مهمی هستم و کلی اسم و رسم دارم. از دوتا جمع ایرانی بهم زنگ زدن واسه چه میدونم همکاری. در موردشون هروقت حالم بهتر شد مینوسم . اما نمی دونم اونا میدونستن من بنز و بی ام دبلیو ندارم یا نه. چون که بعید این ها به ماشینهای ژاپنی مدل قدیمی التفاتی داشته باشن. این جماعت خوشن به خدا. انجمن " حمایت از شاهزاده برای استقرار دمکراسی در ایران" !!!! به من از کجا رسیدن الله و اعلم.
--------
ملتفت هم شدیم که از حیوانات هم بسی پست تر میباشیم و این پست پویا خان خوشی امروزمان را صد چندان نمود.
الپر جان هم که همش توطئه افشا میکنه. بسه بابا. بذار دلمون به رویاهامون خوش باشه.
--------
چقدر شرط میبندین که وقتی دارم از آمار سیاه پوستها و سفید های نیو اورلئان و مقایسه اون با بقیه ایالت ها و بعد هم وضعیت موقع طوفان اونجا حرف میزنم , گریه کنم؟ احتمالش بالاست.


April 26, 2006

"تاکو"ی کثیف

این نوشته رو میذارم تو قسمت جدای صفحه اصلی واسه اینکه نخونیدش. ولی باید می نوشتمش برای خودم که از زهرش کم بشه. اما همین هوس " تاکو" خوردن من بود که باعث شد حرفهای این زن رو بشنوم, بعد اون جور حالم بد بشه . اون درد همیشگی از یه جا بزنه بیرون و من نصفه شبی پنج تا مسکن بخورم و اور دوز شدن و از این مسخره بازیهای پزشکی و اون دادی که دکترم سرم کشید.
فهمیدم چه قدر ضعیفم. چه قدر ادعای بیخود دارم و چه قدر پاهام هنوز سسته. اون زنی که فیلم زندان زنان رو میسازه کی هست؟ از چی ساخته شده؟ من کی ام؟ جز یه بی عرضه که هیچ غلطی غیر از چرت و پرت نوشتن ازش بر نمیآد؟ من اگه ایران بودم میرفتم استادیوم ؟ می رفتم انقلاب که کتک بخورم؟ وقتی یکی بهم میگفت روسریت رو بکش جلو معذرت خواهی میکردم؟ من هنوز خیلی راه دارم تا بتونم درس زنان رو بخونم. هنوز یه بچه کوچولو ام که با شعرهای سعدی خوندن میخواد خودش رو بزرگ نشون بده. به قدرت این زن حسودیم شد. به قدرت زنی که زن هست حسودیم شد. راهم زیاده تا کوه شدن. تا دریا شدن. تا آسمون شدن. راهم زیاده تا زن شدن.
حالم بده. خیلی بد.

ادامه ""تاکو"ی کثیف"

April 25, 2006

آرزوهای یک اور دوز شده

الهی !( اگه هستی این یه دفعه رو ثابت کن دیگه) میشه یه جوری بشه من برم ایران, بعد هم سانتیاگو برنابو خراب بشه هم نیو کمپ, بعد ایران هم بشه امن ترین جای دنیا, اون وقت قرار بشه بازیشون تهران باشه , بعد اون وقت من برم استادیوم از نزدیک بازی رو ببینم ؟
حالا تو که همه این کارها رو کردی میشه یه کاری هم بکنی ریوالدو هم به بارسلون برگرده و ما ۵-. رئال رو ببریم؟
حالا ببین چه کاری از دستت بر میاد دیگه. آقا خیلی مخلصیم.


April 24, 2006

و اما اینبار وبلاگ شهر برای من

وقتی طراح بلوط زیر اسم بلوط نوشت " نوشته های روزانه لوا" گفتم تغییرش بده به " نوشته های لوا در مورد جامعه اطراف" , ولی تعریفی که واسه خودم نوشتم اینه:" یادداشت های من در مورد جامعه , مهاجرت و زنان" .
چند روز پیش به دوستی گفتم که دغدعه اصلی من از نوشتن تو بلوط آوردن جامعه شناسی به درون ذهن هاست و دلم میخواد اینقدر بتونم اون رو ساده بیان کنم که خواننده من بدون اینکه با اسمها و تئوری های بزرگ درگیر بشه , بتونه علمی فکر کردن رو در مورد جامعه دور و برش یادبگیره. بفهمه که برای توجیه روابط و شرایط و تصمیم ها و عکس ا لعمل ها کافی یه ذره دقیق تر نگاه کرد. بدون اینکه اسمی از " برین درین" شنیده باشه بتونه پدیده فرار مغزها رو توجیه کنه و یا اینکه بفهمه چرا یه آمریکایی خرید تمام کشور مکزیک رو راه حل مهاجرین غیر قانونی میدونه.
یه عمو داشتم ( و البته هنوز هم دارم و بقای عمرش رو هم آرزو دارم) که وقتی نوشته هام رو میخوند به من می گفت " تو به مرض ساده نویسی دچاری". من هر هفته دارم مقاله های چندین صد صفحه ای میخونم و باید حداقل چند صفحه ای در موردشون بنویسم و مجبورم که از لغات و اصطلاحات خاص رشته ام هم استفاده کنم. اما حتی خود من این لغتها رو اون طور یاد میگیرم که از قبل تو حافظه ام بوده. در واقع این فرایند یادگیری چیزی جز اضافه کردن چند تا شاخ و برگ جدید به درختی که از قبل وجود داشته نیست که اگه اینها هم سنگین باشن مطمئنا درخت تحملش رو نداره یا دیر قبولش میکنه.
من به مرض ساده نویسی دچارم. قبول. ولی دور و بر ما پر از کتابها, تئوری ها, اسم ها و متن های سنگین هست. هر کسی میتونه به سادگی به اونها دسترسی داشته باشه و لی نوشته هایی که با یه بار خوندن تو ذهن حک بشن زیاد نیستن. من هم ادعا ندارم که اینقدر خوب می نویسم ولی تلاشی هست که می خوام ببینم به کجا میرسه. اگه اسمش هم ساده انگاری, ساده نویسی یا هر چیز ساده دیگه ای هم بشه اشکال نداره. من انسان ساده ای هستم و خیلی هم از این اعتراف خجالت نمیکشم.
در مورد وقایع دور و برم هم فضولی کردم و میکنم. اما اگه واقعا حرفی نداشته باشم, چرا باید قاطی ماجرا بشم؟ که خواننده بگه " این چه ربطی به اون داشت؟"
این ها رو نوشتم که حرفای دلم رو به خودم بزنم که از این وسوسه در مورد همه چی نوشتن و هر روز نوشتن و هر روز به روز هم نوشتن خلاص بشم. همین. اما خوشحال میشم اگه نظر قدیمی تر ها رو هم بدونم.


و اما وبلاگ شهر ما (۲)

برای من نوشتن تو وبلاگم یه سرگرمی نیست. درسته که میگم دارم مثل " هابی" واسه اش وقت میذارم یا خرجش میکنم اما احساس می کنم تعهداتی هم نسبت بهش دارم. شاید با دوستهایی که مثلا تو سالن ورزشی یا کتابخونه پیدا میکنم رابطه فیزیکی تری داشته باشم اما اعتراف میکنم که نسبت بهشون تعهدی ندارم. اگه بفهمم یکیشون به یه ایالت دیگه مهاجرت کرده, احساس غمی بهم دست نمیده. یا طرز فکر و نگاهشون معمولا تلنگری به من نزده.
اما تو این پرسه زنی های وبلاگی, عصبانی شدم, بغض کردم, فکر کردم, مطالعه کردم, خندیدم, افسوس خوردم و از فیلتر شدن دوستی ( هرچند اینجا برایی من معنی نداره) ناراحت شدم و به خودم حق دادم برای انسانهایی که غیر از فونت نوشته هاشون چیز دیگه ای رو نمیشد با حواس لامسه حس کرد نامه همدردی یا گلایه یا تشکر بنویسم. اما سوالی که الان واسه من مطرحه شده و امیدوارم که اگه خواننده ای هم دارم نظرشون رو بدونم این هست که ما چقدر میتونیم نسبت به مسائل خونه های بغلیمون صاحب نظر باشیم؟
الان صاحب سیبستان داره از تجربیاتش و دیدگاهاش تو امریکا مینویسه. سیما و صنم و نازلی از این که تونسن از حق قانونیشون دفاع کنن خوشحالن. بحثی هست در مورد مدل نوشتن و شاید هم ابتذال نویسی. و البته صدها مطلب دیگه از جمله کیک های رنگی, برخورد با به اصطلاح بد حجاب ها و ...
خوب اگه ما ملت همیشه در صحنه باشیم باید راجع به همه اینها پست داشته باشیم. ولی من که راجع به همه اینها صاحب نظر نیستم. من میتونم راجع به این مسائل تحقیق کنم ( تنها کاری که تو این دنیا بلدم) و بعد هم پستهای بلند بالا بنویسم , ولی آیا لازمه؟ اگه ننویسم متهم میشم به بی توجهی به مسائل اطرافم و شاید بیهوده نویسی و اگه هم بنویسم مطمئنم که یا تکراری خواهد شد یا بی معنا.
( ادامه خواهد داشت)


فوق لیسانسهای جغرافی

- کن ای هو ا گرانده نان فت موکا پلیز؟
( من میتونم یه موکای متوسط با شیر بدون چربی داشته باشم لطفا؟)
- شور. وات ایز یور نیم؟
( حتما. اسم شما ؟ واسه نوشتن روی لیوان کاغذی)
- لوا. ال. ایی. وی. ای.
( معلومه دیگه)
- بیوتیفول. وات داز ایت مین؟
( چه قشنگه. معنی اش چی میشه؟)
- این مینز فلگ این پرژن.
( به فارسی یعنی پرچم)
- اوه. آر یو پرژن؟
( شما پرژن هستید؟)
- یاپ
(بله)
- ایت ایز مای دریم تو گو در. آی گو وان دی. آی نو.
( این آرزومه که برم اونجا. یه روز میرم. میدونم)
----
حالا همین گفتگو اگه شما به جای ( آی ام فرام پرژیا ) بگین ( آی ام فرام ایران - یا به قول خودشون آیران)
----
- آى ام فرام آیران.
(من اهل ایرانم)
- اوه. ایت ایز گتینگ ورس اور در. یو آر لاکی دت یو آر هیر. ایتز ا دنجرس پلیس تو لیو دیس دیز.
( اوضاع داره اونجا بدتر میشه. تو خوش شانسی که اینجایی. این روزا اونجا جای خطرناکی هست واسه زندگی کردن.


و اما این وبلاگ شهر ما (۱)

ذهنم مشغول سوالی هست که می دونم در موردش تا حالا زیاد صحبت شده. این که وبلاگها چه جایگاهی تو زندگی ما دارن ؟ و ما چقدر میتونیم در مورد همه موارد مورد بحث در بقیه وبلاگها نظر بدیم؟
وبلاگستان شهری تعریف شده با خیابانهای متعدد, کوچه ها, درخت ها و البته شهروندان متفاوت. گاهی کسی میاد و خونه نویی میخره, ساکن میشه. همسایه های جدید پیدا میکنه. قهر و آشتی ها و دوستی ها و درگیریهای خودش رو داره. بعضی ها موندگار میشن و بعضی هم زود یا دیر اسباب کشی می کنن و میرن. همه سعی میکنن نسبت به جریانی که برای همسایه ( ها) داره اتفاق می افته صاحب نظر باشن و یا همدردی کنن یا سنگ بندازن. من با این مسئله مشکل دارم.
بعضی ها هم وبلاگ رو دفترچه خاطرات خودشون می دونن و اینترنت رومکانی که آزادانه می تونن جریان ذهنشون رو در اون به حرکت در بیارن. من با این تعریف هم مشکل دارم.
اول اینکه اکثر وبلاگ نویسها, به این نتیجه رسیدن که وبلاگ اونقدری که ساکنانش در گیرش هستند و اون رو مهم میدونن, در جریان زندگی " خارجیها" اثر نداره. این شهر علاوه بر ساکنین پرسه زن خودش که مرتب از این خونه به اون خونه می رن, یه تعداد مشخص "توریست" داره که یک بار یا شاید هم مرتب به دیدن این شهر میان. اگه به آمار "توریست" های مثلا این وبلاگ نوزاد من نگاه کنیم, بیشترین لغتی که باعث جلبشون شده کلمه فخیمه ! " سکس" و بعد از اون هم " جنسی" بوده که البته میتونه جنس شلوار کتان یا جنس زن هم باشه. خوب مسلما این " توریست" تو وبلاگ من نمی تونه تفریحی داشته باشه و به سراغ " سرچ" بعدیش میره. خوب مسلما هایو هوی من در مورد " عدم اجبار به سکس" یا " جنس برتر در جدول مساوی نر نیست" هیچ اثری در این فرد نداره. خواننده ثابت هم اگه داشته باشم معمولا هم عقیده هام هستن که اونها هم احتیاجی به این حرفا شاید نداشته باشن و " آلردی" خودشون این های و هوی ها رو از برن.
اینکه وبلاگ دفترچه خاطراته, هم تعریفی هست که برای من اسمش با تعریفش جور در نمیاد. تا جایی که من یادمه تو دفترچه های خاطرات مسائل شخصی فرد نوشته میشه. من همیشه از اینکه مامانم دفترچه خاطراتم رو ببینه وحشت داشتم. دفترچه ام ته ته کمد هفت قفله ام قائم بود. تو دفترچه خاطرات من همه چی با اسم و رسم نوشته میشه. من نمیتونم این رو وبلاگم داشته باشم. شخص حقیقی که بخشی از روز من مثلا باهاش گدشته ,شاید نخواد اسمش و سرگذشتش در معرض دید قرار بگیره. در ضمن, اینکه من امروز کفش خریدم یا با همکارم حرفم شد, می تونه برای مخاطبین جدی من مهم باشه؟
نمی خوام پست طولانی بنویسم. اما این بحث ادامه داره.


April 23, 2006

به خاطر یه تحقیق کلاسی مجبور شدم بشینم سری کامل " بهشت - کجاست و ما چه جوری می تونیم بهش برسیم؟" رو ببینم. و چه اجبار خوبی هم!
باربارا والترز تو این برنامه که برای کانال " ای بی سی" تهیه شد, با افراد مذاهب مختلف مصاحبه می کنه. رهبران فرقه های اصلی مسیحیت, رهبران یهود و مسلمون در امریکا, دالایی لاما, افرادی که تنها به خاطر اعتقاد مذهبی جون خودشون و بقیه رو میگیرن ( همون تروریستهای خودمون) , پزشکهای که در مورد وجود ژن مخصوص مذهبی یا ژن اعتقاد به بهشت تحقیق میکنن , و بالاخره افرادی که تا در دروازه بهشت رفتن ولی باز به این دنیا برگردونده شدن و حالا آرزوی دیدن اون رو دوباره دارن.
والترز سوالهای مختلفی می پرسه. در مورد فیزیکی یا جسمانی بودن بهشت, مکانش, این که آیا افراد مذاهب دیگه هم به بهشت راه دارن یا نه, روابط انسانی در بهشت, و نحوه رسیدن به بهشت.
تو این لینک میتو نین تقریبا تمام مطلب رو پیدا کنید. اما یه چیزایی واسه خودم جالب بود . از جمله اینکه از هر ده نفر تو امریکا ۹ نفر به بهشت اعتقاد دارن. تقریبا همه مذاهب به این اعتقاد داشتن که اعتقاد به وجود خدا و رفتار نیکو داشتن راه رفتن به بهشته . اما ریئس فرقه " اوانجلی" اعتقادش به این بود که تنها وقتی می شه به بهشت رفت که دوباره از نو و با اعتقاد به مسیح متولد شد. ظاهرا بهشت اونها فقط اندازه مسیحی ها - اون هم کسایی که دوباره منولد بشن و با زهد زندگی کنن- جا داره.
این آقای تروریست مال جنبش حماس هم که تمام صحبت های این دوست سرباز ما رو تایید کرد.
در مورد رودخانه های شیر و عسل و شراب و ۷۲ ویرجین خانومی که منتظرشن حرف زد و به باربارا والترز هم رسما گفت که نمی تونه بره بهشت چون مسلمون نیست. البته بعدش مرجع مسلمونهای امریکا آقای امام عبدل رئوف یه ذره وضع رو بهتر کرد و گفت که پیروان مذاهب مختلف به شرطی که به خدا اعتقاد داشته باشن میرن بهشت. هرچند این آقای عبدل رئوف هم نتونست جواب بده که اگه شهید ها میرن بهشت , پس اون قاتلی که جون این همه آدم بیگناه رو میگره و شهید به حساب می آد تکلیفش چیه؟
ولی از همه آرامش بخش تر مصاحبه با دالایی لاما بود. چقدر این مرد دوست داشتنی هست. اگه من می تونستم مذهب رو قبول کنم, بدون شک مرید اون می شدم. دالایی لاما از عشق و از تولد و تناسخ حرف زد و از بودا شدن گفت که خود بهشته. از اینکه بهشت بالا و پایین و شرق و غرب نیست. اینکه بهشت خود آدما هستن. ( و چه تناسبی داشت صحبت هاش با عرفان ما).
از انجمن هایی با خبر شدم که با مسئله اعتقاد به اون دنیا مبارزه می کنن و تو کمپهاشون به بچه ها یاد می دن که زندگی فقط همین دنیاست . قبلی نبوده و بعدی هم نخواهد بود.
در هر حال شکی به این نیست که اعتقاد به وجود اون دنیا هیچ فایده ای هم که نداشته باشه , کمک هست برای التیام کسی که عزیزش رو از دست میده. حتی اگه عقل هم بنا به هر دلیلی نتونه بهشت رو باور کن, دل میخواد که بهشت وجود داشته باشه. کی از ۷۲ تا ویرجین زن و مرد بدش میاد؟
---------------------------------------------------------------------------


April 22, 2006

تو یک زنی, پس می توانی.

---------------------------------------------------------------------------------------


خواهرم حجابت را

نمی دونم چرا هیچ وقت این فلسفه حجاب رو درک نکردم. این که زنی مجبور بشه خودش رو حبس در پوششی ناخواسته بکنه که شاید مردی با دیدن این زیبایی دچار لغزش بشه؟ آیا اگه این مشکل واقعا یک ضعف مردانه هست چرا زن باید تقاص این ضعف رو پس بده؟ واقعا فکر میکنم که این همه صحبت از پوشش و عفاف و عدم لغزش نتیجه کاملا معکوسی داشته تو جامعه ما. آیا واقعا این مو و پیچ و تاب بدن زن هست که مرد رو وادار به خیانت به خودش میکنه؟ مسئله گرایش به جنس مخالف ( و موافق) یه مسئله کاملا ذهنی هست که اگه نبود اینهمه اطاقهای چت سکسی تو اینترنت راه نمی افتاد که با حروف الفبا مخاطبین خودش رو به معراج! ببره.
چرا فکر نمیکنیم که این همه محدودیت ما رو جری تر کرده؟ آیا با راه افتادن این همه مرسدس و سیاه پوش مشکل حل میشه؟ آیا اگه مردهای ما دیگه مانتو تنگ و روسری رنگی و صورتهای آرایش کرده رو نبینن, مشکل فحشا تو جامعمون از بین میره؟ فکر نمیکنین که به تعداد خونه های مجردی و یا مکان های امن شهرمون اضافه میشه؟ این باور که زن برای استفاده مرد هست, این باور که اگه زن خودش نمی خواست این مدلی نمیگشت, پس مقصر باز هم زنه. با این باورها چه می کنیم؟

-----------------------------------------------------------------------------


این دهکده جهانی خیلی چیزاش مطلوب نیست. این که حرف یه مشنگی که صادقانه اعتراف می کنم از مملکتش فرار کردم اینقدر تو این نقطه دور دست اثر بذاره که یه خونواده دو نفره که ماشینهای ژاپنی چهار سیلندر کم مصرف هم دارن ,و نه اس یو وی فورد و شوی, تو یه ماه فقط ۳۰۰$ پول بنزین بدن خیلی درد آوره. این اعتیاد امریکایی به استفاده از ماشین از دردناک ترین دردهایی هست که بهش دچاریم. تمام سیستم کار و درس بر مبنای مسافتهایی هست که بدون ماشین شخصی نمی شه از پسش بر اومد. سیستم حمل و نقل عمومی مخصوصا تو جاهایی که از مرکز شهر دورن واقعا تو شهر ما افتضاحه و نمیشه روش حساب کرد.
این رو هم از سی ان ان ببینید که مردم ساعت و انگشترشون رو می فروشن که پول بنزین رو بدن. واقعا که اعتیاد شده.


April 21, 2006

کلاس " گروههای اقلیت در ایالات متحده" رو دوست دارم و ندارم. دوستش دارم چون مو ضوعش خیلی جذابه و تو کتابهاش زمینه های تاریخی هر کدوم از این گروهها رو هم جمع آوری شده. از طرفی فقط ۲۰ تا دانشجو تو کلاسیم که با ۲۰ تا دنیای متفاوت تو سر و کله هم می زنیم. یه زن و شوهری که تو اداره سوشال سکیوریتی کار میکنن و به نظرشون برنامه های دولتی مثل انجیلی که از آسمون اومده و تنها راه حل نجات مردم, تسلیم برنامه های دولتی شدن هست. یه دختری که نصف دنیا رو گشته و واسه هر چیزی, از فحشا تو کوبا تا غسل هندوها تو رودخونه گنگ, تجربه زنده داره. یک سرباز نژاد پرست سفید که تازه از جنگ برگشته . یک دانشجوی روانشناسی که تمام مسائل اجتماعی رو حاصل " من زیاده خواه" میدونه و بالاخره من لامذهب خاورمیانه ای تروریست.
این یه ترکیب کاملا ایده آل واسه یه کلاس جامعه شناسی هست , اما متاسفانه استادی به پستمون خورده که انگار فقط می آد که ساعت کاری بگیره. می آد از رو طرح درسش می خونه, چندتا عکس نشون میده و دتز ایت! هر چند بچه ها خیلی زود متوجه شدن و از همون جلسات اول خودمون اینقدر لکچرش رو قطع کردیم و حرف زدیم که حالا باید باید واسه درس دادن اون بحث ما رو قطع کنه. اما در هر حال اگه این استاد یه ذره " با حال" تر بود, کلاس خیلی بهتر می شد.

پ.ن: من اگه یه روز معلم بشم, سعی میکنم معلم " با حالی" بشم ,مثل این خانوم احمد نیای نازنین.
پ.ن ۲: در هر حال برو بچز دپارتمان باید هوای هم رو داشته باشن دیگه!

-----------------------------------------------------------------------------------


گفتگو

هانی: می گما ! تو فیمینیستی؟
من ( با غرور) : بعله.
هانی: و فیمینیستها ضد مرد نیستن؟
من: ( با قیافه مثلا متعجب) : نه. به هیچ وجهه. کی گفته؟
هانی: و فیمینیستها میگن که زن و مرد حق و حقوقشون باید برابر باشه؟
من: ( با قیافه حق به جانب) : بعله.
هانی: پس چرا تو خونه ما همیشه تو برابر تری؟
من: ( بدون هیچ قیافه ای) : ممممم... می گم هانی! شام بریم بیرون!


April 20, 2006

لذت جنسی!

لحظه هایی هست توی زندگی که فقط یه بار جرات انجام یه عمل رو داری و بعد که اون لحظه می گذره می فهمی که دیگه هیچ وقت اون تجربه رو تکرار نمی کنی.
مثل وقتی که داری با سرعت ۱۱۰ مایل توی جاده ای که سرعت مجازش ۶۵ مایل هست رانندگی می کنی و خودت هم می دونی که نصفه شبه , احتمال اینکه پلیس بگیرتت خیلی بیشتره و اگه تو این جاده بیشتر از ۲۰ مایل روی سرعت مجاز برونی, با دستبند می تونن ببرنت. همون لحظه هم چراغ چشمک زن پلیس رو پشت خودت میبینی. می زنی کنار. گواهینامت رو میگره. ازت می پرسه که مستی؟ تو هم میگی نه. به قیافه ات نگاه می کنه و خیلی خونسرد گواهینامه ات رو پس میده. " خوش شانسی. من امشب فقط دنبال مستام" و تو ناباورانه سویچت رو می چرخونی. حتی ازت تست الکل هم نمی گیره.
----
چقدر زن بودن لذت بخشه.


April 19, 2006

یک پست خیلی طولانی اندر حکایت یک خانوم بنز سوار !

چیزی که ما به عنوان American Life یا -American Family می شناسیم و اون رو با یه خونه دوبلکس, یه حیاط پر از گل و نرده های کوتاه, دو تا ماشین تو گاراژ, زن و شوهری خوشبخت, تحصیل کرده و شاغل, دو تا بچه, یه سگ و یه همسایگی خوب و سفید و روشن تعریف یا مجسم می کنیم, چیزی جز تعریف کلاس اجتماعی طبقه متوسط نیست. این American Familyرویای امریکایی هست که همه فکر می کنن در دهه ۶۰ و ۷۰ وجود داشته و حالا همه آرزوی برگشتن بهش رو دارن. اما در حقیقت این تصویری هست که رسانه ها به ما تحمیل کردند. American Family توی یه ساب ارب سفید ثروتمند با -American Family یک خانواده سیاه تو دون تان هیچ شباهتی به هم ندارند, هر چند هردو خانواده امریکایی تعریف میشن.
بیشترین تصویری که در داخل ایران درمورد زندگی تو امریکا میشه همین تصویری هست که رسانه ها سالهاست در حال ارائه اش هستن. درسته که بعد از انقلاب سعی در نشون دادن بقیه جنبه ها به منظور تخریب این رویا شد , اما از اونجایی که دولت در بقیه موارد نتونسته بود اعتماد کسی رو جلب کنه , این مورد هم نه تنها طبق میل دولت نشد که بر عکس با هجوم رسانه های اغلب غیر مجاز مثل ماهواره و اینترنت, استحکام این تصویر هم تقویت شد.
در این وسط نباید نقش ایرانیان ساکن امریکا رو هم نادیده گرفت. اکثر ایرانیانی که قبل از انقلاب به امریکا مهاجرت کرده بودند, از نظر مالی متمول بودند که تونستند اینجا برای خودشون حداقل زندگی متوسطی- که البته همون هم تو ایران تمول به چشم می اومد- رو تدارک ببینن. قشری هم که بعد از انقلاب به عنوان سرمایه گذار, پناهنده سیاسی و مذهبی و بعضا دانشجو وارد امریکا شدند , اکثرا دارای زندگی حداقل متوسطی شدند نه به خاطر دلارهایی که تو خیابون ریخته بود و نه به خاطر خونه و ماشینی که گفته می شد مجانی به همه میدن, که به خاطر کاری که کردن و درسی که خوندن. مسلما نمی شه حکم کلی صادر کرد ولی به طور نسبی, ایرانیها از مهاجرین موفق امریکایی به شمار میرن. شاید به خاطر کمبود همیشگی موقعیت در ایران , این تازه واردین از حداکثر امکانات- که دیگه محدود هم نبود- استفاده بهینه رو بردن.
بعد از جنگ هشت ساله, وقتی یواش یواش راههای ارتباطی باز شد یا گسترش پیدا کرد, این فضا به ایران بسته و شاید هم قحطی زده بعد از جنگ راه پیدا کرد. این موفقیت ها بودند که به ایران گذارش می شدن و البته رنگ و لعاب هم به خودشون میگیرن. خریدن خونه و ماشین, فارغ التحصیلی ها, بچه های خوب و درسخون و موفق. و البته کسی هم از مشکلات حرفی نمی زنه. شاید به خاطر شاد نگه داشتن خونواده ای که داره دوری رو تحمل میکنه و شاید هم به خاطر نشون دادن موفقیت ها و عرضه شخصی.
همه اینها , جلوه این زندگی امریکایی رو برای ما پررنگ و پررنگ تر کرد تا جایی که ما شدیم ملیتی که به عشق سفر به امریکا و دوست داشتن امریکا -حداقل تو منطقه خاور میانه -معروف شدیم. و ضعیت بد اقتصادی و اجتماعی که روز به روز هم شدید تر شد و می شه, امریکا رو تبدیل به بهشت موعودی کرد که برای رسیدن بهش باید هرکاری کرد. ازدواج پستی, تغییر مذهب, رنچ زندگی تو کمپهای اروپایی و خیلی چیزایی دیگه که می دونیم هست.
این اسکیزوفرنی ایرانی هم که همیشه همراه ما بوده: افتخار به تاریخ ۲۵۰۰ ساله و قدرت طلبی که حالا تو امریکا نماد پیدا کرده. ما ایرانی ها بنده قدرت مطلقیم. ( این دیگه یه پست جداست , اینجا شروعش نمی کنم).
اما حالا یکی پیدا شده که میگه بابا جان ! ما تو این یوتوپیا مشکلاتی هم داریم. اینجا هم فقر هست, گرسنگی هست, کارتون خوابی هست, بیکاری هست, تجاوز هست, تعصب هست, تبعیض هست, خشونت هست, اعتیاد هست, تمام اون چیزایی که شما ها ازش فرار کردین , اینجا هم هست. حالا چون شما وضعتون خوب شده و چشاتون رو بستین که دلیل نمیشه این بهشت همون تصور شما باشه که!
تویی که وقتی داری از تعطیلاتت تو ریودوژانیرو برمیگردی و از همین حالا برنامه سفر ماه بعدت رو هم مشخص کردی, حق نداری به عنوان یک ایرانی نظر موافق جنگ بدی و بگی مرگ یه بار شیون یه بار. تو حق نداری از مردمی که معلوم نیست امشب شام دارن یا نه بخواهی برن بجنگن. یا بگی این جونها که همه معتادن, بودن یا نبودنشون چه فرقی داره؟ و بعد هم فکر کنی که چهار سال دیگه همه ایرانیها خوشبخت و آزاد میشن.
لازم نیست حتما دانشجوی رشته های علوم اجتماعی باشی تا بتونی تضادها رو تو همین بهشت تشخیص بدی. این درسته که امریکا از همه جای دنیا مهاجر و پناهنده قبول می کنه. به اونها جا و مسکن و امکاناتی میده که تو کشورهای خودشون نداشتن ولی خیلی بیشتر از این سرمایه ها استفاده میکنه. نیروی متخصص اماده به کاری که هزینه ای صرف آموزشش نشده و حاضر با حقوق کمتر کار بهتری هم ارائه بده. از طرفی این پدیده مهاجرت هم دروازه فراری شده برای دولتمردان که نقص سیستمهای اجتماعی و ناکارامدی اونها رو به گردن این مهاجرین بندازن.
خوب حالا این چه اشکالی داره که یکی این سیاست های پشت پرده رو نشون تنبلهایی مثل ما بده که عادت کردیم فقط به روی قضییه ها نگاه کنیم؟ که به خاطر نفرت از یه بخش جریان چشمهامون رو به روی طرف دیگه بستیم.
جریان اون خرگوشی هست که داره این بار از کلاه شعبده باز میره بالا و می خواد رو نوک موهای شعبده باز بایسته. ( اگه کتاب دنیای سوفی رو خونده باشین میدونین که چی می گم, اگه هم نخونده باشین که من نمیتونم الان تاریخ چند هزار ساله فلسفه رو توضیح بدم.).
تا جایی که من فهمیدم, قصد مقایسه ایران و امریکا نیست. بحث وجود تضاد و دو رویی دولت مردای امریکایی هست . نه تنها در مورد ایران که حتی تو جامعه امریکایی, که حتی در مورد مهاجرین غیر ایرانی. سیما داره این تفاوتها و تضادها رو نشون میده, ولی دلیل نمیشه که کسی این تضادها رو میبینه پاشه تموم زندگیش رو بذاره بره. تا جایی که من یادمه, سیما هیچوقت از دولت جمهوری اسلامی تعریفی هم نکرده که حالا دعوت میشه به زندگی تو ایران. گفتن این که جامعه امریکا هم مشکل داره دلیل بر تائید مکتب یا مملکتی نمیشه. مگه تو بقیه جوامع این مشکلات و تضادها نیست؟ که اگه همچین جامعه ای باشه هر انسان عاقلی باید به اونجا مهاجرت کنه.
شاید بهتر باشه قبل از اینکه همیشه بحث رو به یه پارادوکس بکشونیم و در با هر جوابی, نظر مخالف خودمون رو محکوم به فنا کنیم , به استدلالها و توجیهات طرف هم توجه کنیم. اینجاست که من می گم همیشه زیر نویسهای کتابها رو هم بخونیم.


April 18, 2006

زهر

راحته دوست داشتن کسی تو اوگاندا. راحته هر ماه برای بچه ای تو ی رواندا که ایدز داره پول و عروسک بفرستی. آسونه که آن لاین غذای نیجریه ای سفارش بدی و دفعه بعد که نگهبون شبونه اداره ات رو می بینی بهش بگی که از غذاهاشون خوردی. خیلی راحته که بگی فاحشه های تایلند و کوبا باید وضعشون درست بشه. راحته که بری تو یه هتل پنج ستاره و تو یه کنفرانس قاچاق جنسی در اروپای شرقی رو محکوم کنی. آسونه که برای روسپی های ایرانی حکم داشتن کارت بهداشت و خونه و جای امن رو صادر کنی. تو کلاسهات از حقوق همجنسگرا ها حرف بزنی و وقتی نوجوانهای ایرانی رو به جرم همجنسگرای اعدام می کنن, تو براش مقاله بنویسی و از کلاسات نمره اضافه بگیری.
آره. راحته. همیشه دوست داشتن اونی که فرسنگها با تو فاصله داره راحت تره و راهکار واسه حل مشکلاتشون آسون تر.
----
ولی یه وقتایی چیزی تو این گلو گیر میکنه. مثل وقتهایی که اون زن دوباره پیداش می شه و همه اون رو به تو حواله میدن. کسی پیشش نمیشینه. کسی نمی تونه پیشش بشینه. تو کالسکه بچه های دو ساله و سه سالش همیشه پر از استخونه و گوشتهای گندیده. هر وقت صدای یکی از بچه ها در می آد, یه استخون میده دستش. می آد رو صندلی کنار میزت میشینه. تا آخرین حد ممکن خودش رو به میز می چسبونه. به خیال خودش تو نمی فهمی که دستش رو می ذاره تو شلوار گرمکن همیشگیش. تمام نگاهش به سینه های تو دوخته شدن.
نفس عمیق میکشی. به خودت می گی فقط امروز رو صبر کن. فقط امروز. ازش می پرسی که چکاری مینتونی امروز براش بکنی؟
اگه خوش شانس باشه و بچه هاش خوابیده باشن, سریع به ارگاسم میرسه. اونوقته که آروم یه نفس عمیق می کشه و بهت می گه : می خوام امتحان تایپ بدم. تو که میدونی. دنبال کار دولتی ام. می شه همینجا رو میز تو امتحان بدم؟ لبخند میزنی. میدونی که حتی روشن کردن کامپیوتر رو هم بلد نیست. بهش می گی: نه . اینجا نمی شه. ولی هر وقت مدرک تایپت رو گرفتی بیا خودم واست فرمها رو پر می کنم. همین روزا یه کار خوب پیدا می کنی.
----
چقدر از خودت خجالت میکشی وقتی بعد از رفتنش همه میز و صندلی و حتی قاب عکسهای رو که دستش بهش خورده رو ضد عفونی می کنی؟ چقدر سخته که با عطر شانلت همه میزت رو می پوشونی؟ چقدر ته دلت دعا میکنی که دیگه نیاد؟ چقدر دلت می خواد این دفعه که اومد بهش بگی که سرت شلوغه و نمی تونی بپذیریش؟
سخته. مگه نه؟


April 16, 2006

بابا اینها چند روزی رفتن لوس انجلس. دیروز از بلوار هالیود زنگ میزنه می گه برای چند تا کار جدید سفارش گرفته مامان نمیذاره قبول کنه. من هم گفتم آره بابا جان. دیگه از شما گذشته. باید عرصه رو برای جوانها آماده کنین. شما و مامان باید الان برید تو ویلای اسپانیا تن بگیرید!! ( این اعتماد به نفس ارثی تو خونواده ما)
-----------
یه هفته تعطیلات بهاره امروز تموم می شه و ماراتن هم دوباره از فردا شروع. این مدت هیچی درس نخوندم . یه امتحان ۴۰۰ صفحه ای دارم سه شنبه و دو تا مقاله در مورد معتادین اینترنتی و تفاوتهای جنسیتی در استفاده از اینترنت رو هم باید تا دو روز آینده تموم کنم. یکی باید بیاد به خود من در مورد این اعتیاد توضیح بده و روشهای درمانش رو بگه. قول داده بودم که این مقاله ها رو حتما تموم کنم, حالا از خودم خجالت می کشم.
-----------
این مطلب هم از بی بی سی جالب بود. من توصیه میکنم با صدا گوش کنید.
----------
بعد از مدتها, دیشب رفتیم سینما. دو تا فیلم دیدیم و یه ذره خندیدیم. Ice Age 2 و Scary Movie 4.
برای فهمیدن Scary Movie 4 باید چندتا فیلم رو دیده باشید. مثل War of the Worlds, Grudge, Brokeback Mountain. صحنه های تروریستی هم که نقل و نبات بود. یه جایی بود که تروریسته که به خودش باروت بسته بود و به خاطر قطع برق ضامن عمل نمی کنه و خوب لازم به ذکر نیست که این تروریست قیافه خاورمیانه ای با ریش و پشم داشت. تو صحنه ای هم که از سازمان ملل داشت مثلا , ایرانی ها رو دقیقا به قیافه لبنانی ها با همون لباس و عبا و عمامه سیاه درست کرده بودند. تو فیلم کمدی هم که میریم ببینیم باید آه بکشیم.
----------
احتمالا از فردا شروع میکنم به ترجمه چندتا مطلب. توی این سازمانهایی که کار داوطلبانه میکنم همیشه ایده ها و تجربه های خوب و فراوونی هست که فکر می کنم برای سازمانهای ایرانی شاید مطلوب باشه. واسه خودم هم مسلما خوبه.
یکی سازمانی هست که برای زنهای قربانی خشونت و یکی دیگه هم برای زنهای بی خوانمان برنامه داره.
----------
ای چند صد هزار نفری که هر روز این وبلاگ رو می خونید! کسی هست که میامی زندگی کنه یا اونجا رفته باشه؟ چند تا سئوال دارم .
همین.


April 15, 2006

سه موج جریان فیمینیزم

صنم کک انداخت تو تنم. ساعت ۱۲شب بود که از سینما اومده بودیم. یه ایمیلی زده بود در مورد این جریان ویکی پدیا. ظاهرا خیلی جدی دنبالشه. اگه شما هم مطلبی درباره فیمینیسم و جریانهای جنبش زنان دارید دریغ نکنید.
مطلبی که الان ترجمه اش کردم از یه کتاب جامعه شناسی مال ترمهای قبل هست که من واقعا طرز نگارشش رو دوست داشتم. سلیس و روان که برای دانشجوهایی مثل من واقعا عالی هست. این مقاله نگاهی داشت به سه موج اصلی جریان فیمینیزم. از همون دفعه اولی که خوندمش میخواستم بنویسم در موردش. امشب فرصت پیش اومد.

ادامه "سه موج جریان فیمینیزم"

April 14, 2006

از بحث شین های زنونه چند وقتی هست که گذشته ولی از اونجایی که من اون موقع ها وبلاگ دار نبودم, حرفهای که اون موقع رو دلم مونده رو الان می نویسم. در مورد حق انتخاب و کار زن در بیرون خونه بحث زیاد شد. هرچند من طبق معمول می خوام از یه منظر دیگه بهش نگاه کنم
همیشه گلایه داریم که چرا آمار طلاق ایرانی ها در خارج از ایران اینقدر بالاست و معمولا هم به این ربط داده می شه که آزادی اونجا بیشتره و زن و مرد هرکاری دلشون بخواد می کنن-مخصوصا زنها. این جریانی هست که چند وقت قبل شاهدش بودم و هنوز حتی فکر کردن بهش آزارم می ده.
---------------------------
مرده چند سال پیش بلیط لاتاری ( لاطاری؟) برنده میشه و می آد اینجا. بعد از اینکه سیتی زن می شه میره ایران, ازدواج می کنه و خانومش رو می آره اینجا. وقتی به من زنگ زد که از اومدنش سه ماه گذشته بود . هنوز گواهینامه نگرفته بود و باید از هفت صبح که شوهرش می رفت سر کار تا ده شب که بر میگشت, تو خونه تنها می نشست و در و دیوار رو نگاه میکرد. انگلیسی هم بلد نبود و واسه کوچکترین خرید یا بیرون رفتتی به شوهرش احتیاج داشت. تا اینکه تصمیم می گیرن خانومه بره سر کار که هم دیگه حوصله اش اینجوری سر نره, هم کمک اقتصادی خونه باشه و هم تو محیط کار زبان یاد بگیره . می خواستن کمکشون کنم واسه کار پیدا کردن.
پشت تلفن یه سری سوال پرسیدم واسه درست کردن رزومه اش.

ادامه ""

April 13, 2006

- دوست عزیزی تذکر دادن که تو نوشته مهاجرین قانونی سال خرید کالیفرنیا ۱۸۴۵ هست نه ۱۹۴۵. تصحیح شد و ممنون.
- اطلاعات خوبی از یه مراسم قدیمی و به نظر من غلط .(از وبلاگ همیشه عالی پویا)
- یه جزوه از نوشته های آزاد و تحقیقای کلاسی و درسی ام وقتی ایران دانشجو بودم رو پیدا کردم . چقدر طرز نوشتنم عوض شده . طرز نگاه کردنم و مطالب مورد علاقه ام. چند سال دیگه هم امیدوارم همین حس رو داشته باشم به نوشته های الانم. اگه از اون نوشته ها چیزی رو اینجا بذارم, عین اصل رو می نویسم هرچند برام غریبه.
- خواب مرگ یه تمساح خیره یا شر؟
- هوا همچنان ابری و گرفته است. انگار بهار قصد سر زدن به این گوشه دنیا رو نداره . چقدر آب و هوا روی روحیه ما اثر میذاره! این بحث دیروزی هم که یه لحظه از سرم بیرون نمی ره. خیلی خلاصه شده اش رو می نویسم.
یاد آوری کنم که با تمام سعی که کردم همونی باشه که واقعا بوده, این نسخه فارسی شده این گفتگو هست. مسلما اینجا اصطلاحاتی رو آوردم که یه آمریکایی اصلا به کار نمی بره. این مسئله ترجمه همیشه برام حل نشده باقی مونده که امانت به اصل مهمتره یا این که خواننده بهتر منظور رو بفهمه.
---------------------------

یکی از همکلاسی هام که شش ماه از بغداد برگشته و موافق حمله به ایرانه ازم پرسید که اگه باهم در این مورد حرف بزنیم اشکالی نداره. قبول کردم هر چند تا حالا با هیچ نظامی حرفی در این مورد نزده بودم و واقعا نمی دونستم از چی قراره حرف بزنیم.
خودش از حجاب شروع کرد. ازم پرسید که من با حجاب موافقم یا نه. گفتم با اجبارش مخالفم. اگه آزاد باشه اون وقت هرکی واقعا اعتقاد داره می تونه رعایت کنه. مثل ترکیه. گفت اگه ما ایران رو بگیریم این حق رو به زنها می دیم. گفتم شما که می گید عراق یا افغانستان رو نگرفتید, فقط کمک کردید به استقرار دمکراسی! حالا می خواهید ایران رو بگیرید واسه این که زنها رو آزاد کنید؟ گفتم مشکل ما الان حجاب نیست. گفت :آره می دونم که الان ایران بمب اتمی داره و می خواد اسراییل و احتمالا چند تا از کشورهای اروپایی رو هدف قرار بده. گفت یه کلاس ویژه دیده در مورد این حملات انتحاری و میدونه افرادی که این کار رو می کنن اعتقاد دارن که مستقیم می رن به بهشت و پیش پیامبرشون. این رو هم می دونست که این آدما اعتقاد دارن نو اون دنیا می تونن با فرشته ها سکس کنن ! و هرچی هم بیشتر آدم بکشن وضعشون تو اون دنیا بهتره. پس هرطوری هست میخوان بیشتر آدم بکشن. ( فقط می خواستم گریه کنم)
نظرش این بود که ایران حتی اگه موشکی هم نداشته باشه که این بمبها رو باهاش بفرسته از هواپیماهای عادی استفاده می کنه. مثل خلبانهای ژاپنی جنگ دوم که اونجوری امریکا رو مجبور به استفاده از بمب اتمی کردن. پس باید زود تر از اینکه ایران کاری بکنه جلوش گرفته بشه. اونها هم که اعتقاد دارن اگه تو جنگ بمیرن میرن "هیون" پس باید از ما ممنون باشن که مستقیم می فرستیمشون هیون.
چقدر لحظه ها سنگین بودن! پس سربازها از این کلاسهای ویژه هم دارن و از این چیزا میره تو مغزشون! که می خوان مامان بزرگ ها و بابا بزرگهای من رو بفرستن بهشت! اگه نخوان برن به کی باید بگن؟
گفتم این حملات تروریستی بد ترین وضع جنگه. این رو قبول دارم. ولی این رو نفهمیدم که الان امریکا مشکلش بمب اتمی هست یا مسئله دمکراسی تو ایران؟ گفت هردوتاش. در واقع ما چون باید مواظب همه دنیا باشیم (!) هردوتای اینها رو در نظر داریم. دمکراسی و آزادی رو برای مردم داخل ایران می خواهیم و آرامش رو برای بقیه مردم و کشورهای دنیا. چون بمب اتمی همه کشورهای مسیحی دنیا رو تهدید میکنه. البته نه فقط مسیحیی بلکه هر کشور غیر مسلمان اون هم فقط یه نوع مسلمونی که مخصوص ایرانه. ( فکر کنم منظورش شیعه بود) حرفش رو قطع کردم . " می دونی هیچ کدوم از تروریست های ۹/۱۱ ایرانی یا شیعه نبودن؟" ( این دومی رو مطمئن نبودم. همینطوری گفتم.) گفت : آره ولی بعد از طالبان, ایران تروریست های بین المللی رو آموزش میده. لال شدم. چه جوری میتونستم خلاف چیزی رو ثابت کنم وقتی خودم بهش شک داشتم؟
گفتم بیا در مورد قسمت دمکراسی قضیه صحبت کنیم. ( از شما چه پنهون من هیچ جوابی برای مسئله اتمی و تروریسم نداشتم. چه جوری میشه به یه آدمی که فکر می کنه ایرانیها عاشق مردن و کشتن و به بهشت رفتنن حالی کرد که ما فقط حق مسلم (!) خودمون رو به دست آوردیم؟) .
گفتم که دمکراسی رو نمی شه با زور آورد. مگه الان تو عراق و افغانستان آزادی و آرامش هست؟ تو ایران هم با جنگ و زور نمی آد. چیزی گفت که خفه ام کرد. گفت: درست می گی ولی مگه چقدر از زمان آزادی عراق و افغانستان گذشته؟ تو همین مدت درسته که خیلی ها کشته شدن ولی یواش یواش راهشون رو پیدا میکنن. اگه هنوز صدام حسین تو عراق بود این حرکت هیچ وقت شروع نمی شد. اگه طالبان هنوز بودن, معلوم نبود چند تا زن و دختر دیگه کشته می شدن. تو ایران هم ما باید شروع کنیم که مردم ادامه بدن. چون مردم از ترس مرگ و زندان جلو نمی رن." اینها چیزایی هست که تو کلاسهای ارتش یاد می گیرین؟" من گفتم و -از آخرین تیر ترکشم هم می خواستم استفاده کنم چون واقعا با توجه به این آموزش هایی که اون دیده بود و طرز حرف زدنش من شانسی برای مجاب کردنش نداشتم. - ادامه دادم : "اگه اینقدر دمکراسی و وضع مردم بقیه کشورها مهمه, چرا باید این همه راه دور بریم و این همه هزینه کنیم؟ همین کشورهای امریکای جنوبی که نزدیکمون هم هستن. همین مکزیک. مگه وضع اونها از ایران بهتره؟ چرا ما به اونها حمله نمی کنیم که مردمشون راحت بشن؟ چرا فکر نمی کنی که قضیه پیچیده تر از این حرفهاست؟ چرا اصلا به نفت اشاره نمی کنی؟ چرا فکر نمی کنی که ما فقط به دمکراسی تو کشورهای علاقه مندیم که نفت و سرمایه دارن؟ این ها رو تو کلاساتون یاد نمی گیرین؟" خیلی خونسرد گفت که ببین لوا, این مسئله که تو میگی درسته. ما نفت لازم داریم و این حق ماست چون این همه برای دنیا کار مفید کردیم (!) ولی در مورد مکزیک, من شخصا نظرم اینه که ما باید همه مکزیک رو یه جا بخریم. نمی دونم چرا تا حالا این کار رو نکردیم. این خیلی به نفع مردم اونجاست و این مشکل مهاجرت هم حل می شه چون دیگه مکزیکو هم همون یو اس میشه.

“It was a nice chat Jeff. I gotta go now.” این رو من گفتم و از استارباکس زدم بیرون. ( انتظار نداشتین که بمونم و ادامه بدم که!)


April 12, 2006

می ترسم از این حق

چیزی که بیشتر از حمله نظامی, بیشتر از تحریم اقتصادی, و بیشتر از وجهه بد ایرانی بودنم تو دنیا من رو از این جریان میترسونه یه طرف دیگه قضیه هست. آیا ما واقعا تکنولوژی نگهداری این مواد رو داریم؟
گیریم که ما اصلا جنگ هم نکنیم, با اسراییل آشتی کنیم. ایالات متحده بشه رفیق ما, روسیه دیگه اینقد سرمون کلاه نذاره و قصه ما به خوبی و خوشی هم به آخر برسه, این همه تشکیلات و دم و دستگاهی که میدونیم چقدر خطرناکن رو کی می خواد مدیریت کنه؟ اگه یه اشکالی تو سیستم امنیتی و پوششی این مراکز پیش بیاد, ما ها که ید طولانی داریم تو ماست مالی های مدیریتی, چه جوری میتونیم این همه خطر رو ماست مالی کنیم؟ اگه این چه میدونم مواد از مراکزشون نشت کنن و منتشر بشن, چه بلای سر کارکنان اونجا و بعد هم منطقه میاد؟ این حرفهای که در مورد آتش سوزی های عجیب و غریب تو مراکز دور از ذهن میشه چقدر صحت دارن؟ همشون پنبه بودن که به اشتباه کنار بنزین قرار گرفته بودن؟ هیچ وقت کسی جوابی برای این مسائل داده؟ اگه یه اتفاق بزرگتر بی افته چی؟ پنبه این دفعه بیشتر می شه حتما.
چیزای که در مورد چرنویل خوندم و شنیدم جلوی چشمم رژه میرن. ما چند تا رشته مرتبت با نگهداری این مراکز خاص تو ایران داریم؟ چند نفر مدیر مخصوص این مراکز تربیت کردیم؟ اگه عکسهای که تو این شماره "نیوزویک" اومده در مورد تعداد و محل مراکز هسته ای ایران درست باشه, در صورت نشت یا انفجار چه بلایی سر مردم و منطقه می آد؟ تو هیروشیما هنوز بچه ها فلج به دنیا میان و گل و گیاه درست و حسابی سبز نمیشه. چرا راه دور بریم؟ مگه همین مناطق شیمیایی شده تو جنگ با عراق الان وضع بهتری دارن؟ میخوام خوشبین باشم ولی نمیشه.
خیلی میترسم.

پ.ن: نمی تونم لینک اون شماره "نیوزویک" رو که عکس احمدی نژاد رو جلدش بود با یه مقاله از فرید زکریا رو پیدا کنم. همه میدونن که کدوم شماره رو میگم . ولی اگه لینکش رو داشتید بفرستید برام. مرسی


April 11, 2006

تبریک

دوستان عزیز. تبریک میگم دستیابی به این حق مسلم رو. از نون شب و پول نفت که واجب تر بود و ما تو واجبات کم نمیاریم عمری.
-----------------------
این خبر رو در مورد هموطنای بهایی خوندم و چقدر دلم گرفت. کسی اطلاعات بیشتری داره؟
----------------------
سیما جان. اگه اینجا رو میخونی, به خدا من نفرین نکردم. من که رک و راست گفتم این دفعه یواشتر بکش! همین.
----------------------
امشب به لطف این تعطیلات بهاره سریال " یونیت" رو هم از سی بی اس دیدیم. دلمون واسه حضرات یقه بسته و ریش دار بی سیم به دست تنگ شده بود که اون رو هم با ورژن امریکایی دیدیم. اینها چی رو دارن اینجا شروع میکنن باز؟ همون تبلیغات قبل از جنگ عراق. ظاهرا این فراموشی تاریخی یه مریضی بین المللی هست.
--------------------
اونقدر مطلب ننوشته دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. این قانون جدید مهاجرت, بحثم با یه طرفدار جنگ, این حق مسلم و کلی مطلب زنونه. ولی فعلا بریم به دوست و آشنا زنگ بزنیم و تبریک بگیم تا دیر نشده.


تولد ۱۸ سالگی

نه بابا , من ۱۸ ساله نیستم. ( آرزو هم ندارم که برگردم)

---------------------
دچار یک مشکل فلسفی شدم. عشق نسبی هست یا مطلق؟
پیام جان! طبق معمول دستم به دامنته . ( بلا به دور! منظور روپوش دکتری بود.) این طرفا سر زدی, در مورد این کمک برسون.

---------------------
خواهر زاده همکارم دیروز ۱۸ ساله شد. خاله ها و عمه ها و دایی ها و خلاصه هرچی فک و فامیل تو این سرزمین داشتن, همه ,به پیشنهاد مادرش, پولاشون رو یکی کردن و کادو تولد براش یه دوره کلاس آموزش پرواز و یه سفر با زیردریایی به ژاپن گرفتن. ( آره والا ! ما هم ۱۸ ساله شده بودیم یه زمانی. کجا از این خبرا بود؟). این همکار من که روزنامه نگار هم هست این ای- میل رو برای خواهر زادش فرستاد. قبلش هم داد که من هم بخونم و چون جوونتر هستم, نظرم رو بگم.
چقدر ۱۸ سالگی ها متفاوته. ببینید :

آماندای عزیز:
تولد ۱۸ سالگیت مبارک. چقدر این دوره بلوغت قشنگه! حالا دیگه کسی واسه استفاده ۲۴ ساعته از موبایل و اینترنت سرزنشت نمی کنه. مامانت بهم گفت که چیزای رو که تو این سالها یاد گرفتم واست بنویسم. کی به حرف مامانت گوش می کنه؟ عوضش اینها رو یادت باشه.

۱. هیچوقت, هیچوقت, هیچوقت کاری رو نکن که دلت نمی خواد.
۲. نسبت به مذهب متعصب نباش. شاید چیزی که تو رو بالا می بره مسیح نباشه.
۳. نترس از اینکه از خودت تعریف کنی.
۴. کاری بکن که کردیتت اونقدر خوب بشه که تا ۲۵ سالگی بتونی واسه خودت خونه بخری.
۵. قبض هات رو همیشه به موقع بده.
۶. به جاهای که دوست داری ببینی سفر کن.
۷. به بزرگترها و پیرها توجه کن. اونها خیلی تنها هستن.
۸. اونقدی الکل بخور که معتاد نشی. اگه بهت بگم ماری جوانا نکش, گوش می کنی؟
۹. پسرها واسه سکس هر چیزی بهت می گن. سعی کن تا جای که می تونی تسلیم نشی.
۱۰. سعی کن امسال دست کم شش ماه تنها زندگی کنی تا ببینی آماده شدی واسه اش یا نه. اگه نشده باشی هم کسی سرزنشت نمی کنه.
۱۱. تنت رو به کسی بسپار که دوسش داری و میدونی دوستت داره.
۱۲. حرفهای بقیه هیچ ارزشی نداره.
۱۳. واسه اینکه دوستات رو نگه داری, راز دار باش.
۱۴. به قول دخترم, این اصلا مهم نیست که چقدر زشتی. مهم اینه که همیشه نی نی کوچولوی خوشگل مامانتی.
۱۵. همیشه یاد باشه که تو ویژه ترین آدم رو این سیاره ای.
۱۶. روشنی راه زندگیت رو پیدا کن. میتونه مذهبت باشه, روحت باشه, سوادت یا عشقت.
۱۷. همیشه واسه خونوادت وقت بذار. اگه اونها نبودن تو هم الان اینجا نبودی.
۱۸. دو تا کردیت کارت واسه ات کافیه. سعی کن همیشه کمتر از نصفش رو بدهکار باشی.
۱۹. همیشه از کاندوم استفاده کن.
۲۰. شروع کن واسه بازنشستگی پس انداز کردن. حتی اگه یه دلار تو ماه باشه.
۲۱. کالجت رو شروع کن. نه برای مدرک که برای آشنای با عقاید مخالف.
۲۲. هر روز ورزش کن و هشت تا لیوان آب بخور.
۲۳. یاد بگیر مردم رو ببخشی.
۲۴. این دنیا واسه همه مردم جا داره. پس سعی نکن جای کسی رو بگیری.
۲۵. بزرگ شدن تنها داروی درد خودشناسی هست. بدستش می آری.
۲۶. هیچوقت یادت نره که یه خاله بزرگتر داری که آماده هست به حرفات گوش بده.
۲۷. یادت هم نره که همیشه واسه هرچی یه " بسه دیگه " وجود داره. حتی واسه حرفهای من.

بازم تولدت مبارک. دوستت دارم.
Aunt Pammy


April 10, 2006

زنستان شماره جدید رو دکه هست. از دستش ندید.
نمونه بارزی از خشونت جنسی که دستگاه قضایی ما نادیده اش میگیره.
این مطلب زنانه ها خیلی حرف دل بود.

--------------------------------------------

قصدم از تعریف این جریان, باز نویسی قصه های گریه دار مجله های خانواده نیست. میخوام بگم چقدر ما ریشه های فرهنگی غلط عمیقی داریم.(مسلما جمع نمیبندم ) این جریانی هست که در سال ۲۰۰۶ داره توی یه خانواده مهاجر ایرانی تو قلب امریکا اتفاق می افته, نه توی ایران ۳۰ سال پیش. خونه این فرهنگ از پای بست ویرانه.


مامور سابق وزارت اطلاعات بوده. تونسته خودش رو بروسونه اینجا, مسیحی شده و اقامت گرفته. الکل چند سالی هست که بیچاره اش کرده. پارسال زن و دختر بیست سالش رو میاره اینجا که از تنهایی در بیاد.
حالا دختره اینجاست. مانیتورش شکسته , چون عکس یه خواننده مرد روی دسک تاپش بوده. توی کالج اسمش رو نوشته ولی بعد از اینکه اولین چک کمک دولتی رسیده به دستش دیگه اجازه نداشته بره. یه وقتای دلش میخواد بره راه بره یا بدوه. باباش میبردش بیرون و آروم پشت سرش میرونه تا وقتی دویدنش تموم بشه. اجازه گرفتن گواهینامه هم هیچ وقت نداشته.
یه خواستگار اینجا داره. یه جوون بیست و دو ساله که یه بار هم طلاق گرفته. مامان پسره گفته :" پسرم ماشین بنرش رو به اسمت میکنه. خونش رو به اسمت میکنه. به شرطی که نری از خونه بیرون کار کنی."
یه خواستگار هم تو ایران داره. دوست باباشه. مرتب زنگ میزنه میگه پس چی شد این عروس ما؟ باباش به این نتیجه رسیده که آوردن اون و مامانش اشتباه بوده. میگه پول بلیطتون رو در بیارن و برگردین.
قلبش درد میکنه. تو این یه سال دو بار بیمارستان خوابیده. دکترا هم هیچی تشخیص نمیدن. سر کوچیکترین چیزا از کوره در میره و گریه میکنه. باباهه میگه خودش رو داره لوس میکنه واسه خواستگاراش.
دوتا خواهر تو ایران داره. هردوتا دوبار ازدواج کردن. اولین بار واسه فرار از خونه باباه و دومین بار واسه فرار از حرف مردم. میترسه از ازدواج.
یه ماهی هست باباه گذاشته بره سر کار. می خواسته قسط خونه اش رو تو ایران بده. صبحها میبردش و عصرا میره دنبالش. سر کار یواشکی سیگار میکشه.
سر کارش با یه جوون ایرانی آشنا شده. اگه باباش بفهمه دیگه نمیذاره بره اونجا سر کار. حالا دیگه نمیخواد برگرده ایران. این با مردای دیگه زندگیش فرق داره. میذاره هرچی بخواد گریه کنه و حرف بزنه. که دعواش نکنه و باهاش بخنده. ظهرا یواشکی میرن بیرون ناهار میخورن. جوونه ولی نمیتونه واسش کادو بگیره چون جای واسه قایم کردنش نداره. احساسشون داره پا میگیره. به خواهرش میگه. خواهرش میگه: هر کاری بابا میگه بکن. صلاحت رو میخواد. دعای پدر و مادر باید بالا سرت باشه.
جوونه میگه با بابات صحبت کن اگه قبول نکرد هم راه حل قانونی داریم. جوابی نداره بده. هیچی نمیگه. فقط یه جمله کوتاه.
" نمیتونم. نمیتونم. بابامه آخه. بابامه."


April 9, 2006

گفتگو

ـــ هانی؟
ـــ جون دل هانی؟
ـــ تو فیمینیستی؟
ـــ نه عزیز دلم. من مردم. مردا که فیمینیست نمیشن.
ـــ چه ربطی داره؟ مگه زنها مارکسیست یا جمهوری خواه نمیشن؟
ـــ این فرق داره.
ـــ اصلا تو میدونی تعریف فیمینسم چیه؟
ـــ نه.
ـــ به زبون ساده فیمینیستا میگن همه جا حقوق زنها و مردها باید برابر باشه و زنها نباید به خاطر جنیست مورد تبعیض قرار بگیرن. تو با این حرف مخالفی؟
ـــ نه عزیز دلم. کاملا هم موافقم. این یه اصل بدیهه.
ـــ خوب پس تو هم یه فیمینیستی دیگه.
( چند لحظه سکوت )
این بار مرد: ــــ هانی؟
ـــ جون دل هانی؟
ـــ من فیمینیست نباشم.


( و این گفتگو همچنان ادامه دارد)


April 8, 2006

فرهنگ خشونت پذیری

خشونت خانگی یه مسئله خانوادگی ساده نیست. یه جرمه.
طبق تعریف, اگه یه زن( یا مرد و بچه) در خونه در معرض تنبیه بدنی, شکستن اسباب و لوازم خونه, امر و نهی, حرفهای رکیک, حسودی, عدم اعتماد و اجبار به سکس باشه, قربانی به شمار می آد.
شاید اگه مصداق این تعاریف رو در مورد زنهای ایرانی جستجو کنیم, همه ما به نحوی قربانی هستیم. نه تنها توی خونه بلکه تو اجتماع هم. حسادت مرد اسمش غیرته, که جای افتخار داره. چهار چشمی زن رو پاییدن دفاع از ناموس ( چقدر من از این کلمه بدم می آد) و اجبار به سکس وظیفه شرعی تعریف میشه چرا که مرد داره شکم زن رو سیر می کنه.
در مبحث خشونتهای خانگی مبحث جالبی هست به اسم Psycho Violance که ریشه ها و اثرات روانی خشونت رو بر قربانیان مطالعه می کنه. اینکه چرا یک زن باید خودش رو مقصر بدونه وقتی کتک می خوره یا حتی به غیرت شوهرش افتخار کنه.
یه مثال خیلی واضح از این جریان وضیعت زنهای هست که هم پای شوهراشون بیرون خونه کار میکنن یا درس می خونن و یا هردو. اغلب این زنها اگه خونه مرتب نباشه و یا غذای گرم آماده نباشه مرتب در حال سرزنش کردن خودشون یا معذرت خواهی از شوهراشونن هستن. در اینجا اون بافت سنتی کار مرد در بیرون و زن در درون خونه تغییر کرده ولی اون بستر سازی فرهنگی لازم انجام نشده . در نتیجه زن موفق بیرون با یه فشار و احساس گناه روانی دائم در خونه همراهه. و این احساس گناهکاری پذیرش خشونت رو راحت تر میکنه.
عصرهای شنبه به طور داوطلبانه تو یه سازمان کمک به زنهای قربانی خشونت کار میکنم. زنهای مهاجری که اغلب انگلیسی بلد نیستن و دیگه خطر مرگ تو خونه تهدیدشون میکرده که حاضر شدن به اونجا پناه بیارن. جای سیگارهای سوخته رو میتونی رو دستاشون ببینی که یادگاری شوهرای معتادشونه. این هم جالبه که خیلیهاشون از طرف خونواده های خودشون هم طرد شدن, چرا که به جای سازش با شوهراشون به قانون پناه آوردن.

ـ این یه قضیه ایرانی و مختص فرهنگ شرقی نیست. تو امریکا هر ۱۵ دقیقه یک خشونت علیه زنها صورت میگیره . آمار دقیق رو میتونین اینجا ببینین.

ـ این هم مطلبی مرتبط از خانوم احمد نیا.


April 7, 2006

به بهانه قانون جدید ( هنوز تصویب نشده) برای مهاجرین غیر قانونی

به طور تخمینی , از هر ۱۰ مکزیکی در کالیفرنیا ۸ نفر دارن غیر قانونی و با کارت هویت و شماره امنیت تقلبی زندگی می کنن. اواخر سال قبل کنگره دست به کار تدوین قانون جدیدی شد که بر اساس اون اگه یک مهاجر غیر قانونی ۵ سال تو امریکا زندگی کرده باشه, همه مالیاتهاش رو به موقع داده باشه, بدهکار نباشه, و هیچ سابقه قضایی هم نداشته باشه می تونه با دادن ۱۰۰۰$ درخواست گرین کارت بکنه. این مبلغ فقط برای شروع هست. ۲۰۰$ برای بیمه پزشکی و چیزی در حدود ۵۰۰$ برای اداره مهاجرت و تازه بعد از همه اینها ۱۰۰۰$ دیگه برای تحویل کارت.
این قانون کنکره امروز توسط سنا رد شد اما می تونه بعد از ۱۵ روز دیگه دوباره برگرده به سنا. و اگه تصویب بشه وضع این مهاجرین از اینیکه هست بدتر می شه. این هفته کالیفرنیا شاهد تجمع ها و بعضا راهپیمایی های هم در این رابطه بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه "به بهانه قانون جدید ( هنوز تصویب نشده) برای مهاجرین غیر قانونی"

April 6, 2006

الان فهمیدم که بابا و مامان نوشته های منو خوندن و می خونن. خیلی مطلوب نبود حسش. نمیخوام بیشتر از این خود سانسوری کنم. تقصیر خودم بود که حافظه کامپیوترشون رو پاک نکردم.


۹۱۱

شاید من باید در مورد کارم اول بیشتر توضیح بدم از اون جای که خیلی از اتفاقاتی که دورو برم میافته مخصوصا راجع به ایرونی ها یه جورای به کارم برمیگرده.
توی یه سازمان غیر انتفاعی کار میکنم. ( بهترین ترجمه ای که واسه None Profit پیدا کردم) که چندتا دفتر در سطح شهر داره. تو دفتر Down Twon که من توش کار میکنم میزبان یه برنامه دولتی هستیم که به طور تخصی به افراد جویای کار کمک میکنه. مرکزکاریابی ترجمه خوبی براش نمیشه چون فعالیتهاش خیلی گسترده هست و با دپارتمانها و پروژهای دولتی زیادی کار میکنه. (یه فلایر فارسی هم واسش درست کردم که شاید گذاشتمش اینجا )
ایرونی های اینجا تا جای که من فهمیدم زیاد اهل استفاده از سرویسهای عمومی نیستن ولی همونقدی رو هم که من دیدم و میبینم واسه خودشون دنیای دارن. همشون میخوان هم اون روزی که میان کارشون ردیف بشه و اغلبشون هم فقط یه دفعه میان و دنبال کارشون رو هم باید گرفت که تصمیمشون چی شده. تازه جالبش اینکه فکر میکنن واسه سرویسهای که اینجا ارائه میشه درصدی هم به ما میرسه. یعنی اگه مثلا من بتونم کار کسی رو راه بندازم کامیژن میگیرم ( که ایکاش اینطور بود)
ـــــــــ
القصه امروز یه خانومی زنگ زدن و با اینکه به قسمت من ربطی نداشت چون فارسی حرف میزدن به من حواله شد.
جریان از این قرار بود که با شوهرش مشکل داشته یه روز که دعواشون میشه زنگ میزنه ۹۱۱ .میان شوهرش رو میبرن. بعد هم دادگاه و زندان. اما حالا آشتی کردن , شوهره از زندان اومده بیرون و دچار مشکلی شدن به اسم کار پیدا کردن و با توجه به سابقه خشونتی که حالا حالا ها گریبانگیرش هست کارپیدا کردن واقعا مشکله.
این حق زن بوده که اگه ببینه خشونتی تهدیدش میکنه به پلیس زنگ بزنه ولی حرفهای که این خانوم به من زدن در نوع خودش جالب بود.
این خانوم میگفتن : ( عین مطلب) اینها باید بدونن ما پرشن هستیم. زن و شوهرای ایرانی همیشه با هم دعوا می کنن , بعد هم سریع آشتی. دلیل نمیشه واسه یع دعوا شوهر من سابقه دار بشه.
خانوم ادامه دادن : شوهر من که قتل نکرده , دزدی نکرده , فقط دامستیک وایولنس ( خشونت خانگی) بوده.
بعد هم اشاره کرد که الان چقدر خودش رو مقصر میدونه و حالا باید سرکوفتهای شوهره رو هم بشنوه.

اولش من شوکه شدم. اول از اینکه این خانوم چرا باید خودش رو مقصر بدونه و بعد هم اینکه چرا باید بدون اطلاع از قوانین کاری رو کرده که هرچند کاملا درست بوده ولی با فرهنگش پذیرش نداشته. سعی کردم منطقی جواب بدم.
گفتم خشونت خشونته. خونگی و غیر خونگی نداره. شاید این جریان که جلوی بچه ها هم اتفاق افتاده اثر بد تری هم داشته باشه. تنها کاری که میشه کرد برای این سابقه این هست که شوهرتون ۲-۳ سال صبر کنن و اگه توی این چند سال مشکلی نداشته باشن میتونن تقاضای پاک کردن سابقه بکنن. ولی اینکه شما می گید ما ایرانی هستیم , مگه ما تو ایران ۹۱۱ داشتیم ؟ اینها که نمیان اول افرادی رو که زنگ میرنن اسکن فرهنگی بکنن و بگن اینها ایرانی هستن دو ساعت دیگه آشتی میکنن , پس نریم سراغشون ! شاید ما که این رو می دونیم نباید سریع تصمیم بگیریم یا اگه گرفتیم بدونیم که درست بوده و پای عواقبش هم بایستیم.

پ. ن. : دو بخش این جریان ذهنم رو مشغول کرده. چرا این زن باید خودش رو مقصر بدونه و بی اطلاعی از قوانین. این پست خیلی طولانی شد. دوباره در موردش می نویسم.


خیابان و بیابان

اغلب جمعه ها با عموها و بابا میرفتیم کوه. کوهای درست و حسابی جاده هراز و فیروزکوه. ارفه , سنگر , امامزاده عباسعلی , امامراده قاسم و نوا. بماند که حسرت دماوند رو زدن همیشه بدلم مونده.
قصدم فعلا تجدید خاطرات نیست. توی یکی از این سفرها حرف نوشته های پشت ماشینها مخصوصا کامیونها و وانت ها شد و اینکه میشه از روی نوشته ها و نقاشی ها شخصیت راننده ها رو حدس زد. اون روز بابا بهم پیشنهاد که تو سفرهام یه دفترچه همراهم داشته باشم و این نوشته ها رو جمع کنم. اسمش رو هم گذاشت "فرهنگ خیابون و بیابون".
خود بابا شروع کرد به جمع آوری فرهنگش. کاری که من باهمه جالب بودن , مرتب عقبش انداختم. خدا میدونه چند بار یه شعر یا نوشته جالب دیدم و خواستم نگهش داشته باشم و بعد یادم رفت. ولی خوب از اونجای که جلوی ضرر رو از هر جا گرفتن منفعته , از اینجا شروع میکنم.
پشت ماشینها ( همه نوع و نه تنها کامیون ) و روی پلاکهاشون پیامهای مختلفی هست که دامنه خیلی گسترده ای داره. از حمایت از مدرسه بچه ها گرفته تا آهنگهای رپ. پیام های سیاسی هم که فراوون دیده میشه. اما چیزی که دیروز توجه ام رو جلب کرد و البته قلقلکم داد واسه نوشتن ای جمله بود:
I wish I was a Barbie. That bitch has everything
( به نظر خودم که این جمله فقط برازنده پاریس هیلتون هست) !


April 5, 2006

تاثیر یک اسم (۲)

اسم جزیی از شخصیت هر آدمی هست که توش هیچ نقشی هم نداشته. بهش هدیه یا تحمیل شده. شاید خیلی ها بسته به موقیعت زمانی یا مکانی اسمشون رو عوض کنن که این تاثیری تو تاثیرات اسم در زمان کودکی و نوجوانی نداره.
چقدر من همیشه بابت اسمم مدیون عمو جانم بودم. خیلی مزه داره وقتی تو کلاس تو تنها کسی باشی که به اسم کوچیک صدات بزنن و همه مدرسه به اسم بشناسنت. همیشه منتظر بودم یکی ازم بپرسه اسمم یعنی چی و من با افتخار بگم یعنی پرچم!!
از وقتی فهمیدم که یه روز بزرگ می شم و بچه دار , تصمیم گرفته بودم واسه بچه ام یه اسم ایرانی بذارم. ۱۶-۱۷ سالم بود که آتش بدون دود نادر ابراهیمی رو خوندم. به طور مطلق میخواستم اسم بچه ام رو بذارم " آغشام گلن " . بعدها که به خود بچه فکر کردم پشیمون شدم. حالا اینجا با یه وضعیت دیگه مواجه ام. تلفظ اسم . نمی دونم داشتن یه اسم ایرانی, که حتی اگه ساده و کوتاه با تلفظ روون باشه باز هم تو جامعه غیر مانوس خواهد بود , بهتره و مناسبتر یا یه اسم متعارف . ( حتی گفتن یه اسم خارجی هم یه جوریه)
شاید واسه خیلی از ماها فکر اینکه اسم بچمون بشه " جان" یا " ننسی" سخت باشه. ولی این واقعیتی هست که با ما مهاجرین دائم هست . اگه خیلی خوشبین هم بخواهیم باشیم و بگیم بچه های ما فارسی صحبت خواهند کرد , تماس اونها با جامعه غیر ایرانی بیشتر از ما میشه ( اگه اصلا تماسی با جامعه ایرانی بمونه)
اینجا از اون وقتای هست که باید تصمیمی گرفت که بچه فردا سرش رو بالا بگیره.
( ده سال دیگه که بچه دار شدم می نویسم که چه تصمیمی گرفتم. )


April 4, 2006

تاثیر یه اسم ( ۱)

مت دیلون توی یکی از صحنه های اولیه فیلم " تصادف" از منشی شرکت بیمه که باهاش حرفش شده اسمش رو می پرسه. منشی میگه : شانیکا جانسن ( که یه اسم کاملا سیاه پوستی هست). مت دیلون هم میگه : با این اخلاقت این اسم لعنتی رو می شه فهمید. ( مودبانه ترین ترجمه ممکن)

---------------------------------------------------------------------------
طبق نتایج یک نظر سنجی که تو سال ۲۰۰۳ توسط دو اقتصاد دان انجام شد و خیلی هم به درد جامعه شناسها خورد , اگه اسم شما " براد" باشه ۱۵ برابر اسم " آیشا" امکان داره بعد از فرستادن رزومه برای مصاحبه شغلی دعوت بشید.
حالا خودتون حدس بزنید وضیعت اسمهای مثل علی و محمد و عبدالله رو تو جامعه آمریکای بعد از ۱۱/۹ .

-------------------------------------------------------------------------


تبلیغ نفرت

جان همرلینک توی یه مقاله ای گفته آهنگهای که ما گوش میکنیم و چه تو شعراشون یا با اجراهای ویدویشون ترویج خشونت میکنن-مثل اونهای که از کشتن معشوق خیانتکار یا ترور و خالی کردن خشم با حمله به بقیه حرف میزنن- حتی اگه به خودی خود کسی رو برانگیخته نکنن که بره آدم بکشه, یه اثر مخرب اجتماعی دارن : گوش ما به شنیدنشون عادت میکنه و این خصوصیت آدماست که اگه یه چیز رو زیاد بشنون واسشون عادی و حتی یواش یواش نرم میشه. اون وقت هستش که درجه پذیرش اجتماعی و متعاقبا ارتکاب اون تو جامعه زیاد میشه. بار عمده این نرم سازی هم به ذوش رسانه هاست.
ـــــــــــــــــــــــ
همه اینها رو گفتم که یه گریز بزنم به نسل جدید آهنگهای ایرانی که داره روز بروز بیشتر میشه. مدلهای جدید نفرت از نوع دیگه ازت بدم میاد, پیشم نیا, هر غلطی کردی به درک و ...
همونطور که تو آهنگهای مروج خشونت مسئله دیگه عشق نیست بلکه کنترل و قدرت بیشتره . تو این آهنگهای نسل جدید هم حرف نفرت هست و بی بندو باری , نه آزادی و اختیار انتخاب.
حالا گوش ما و کوچیکترهای ما داره به شنیدن این آهنگای نفرت عادت میکنه, نفرتی که از وضیعت متزلزل جامعون بلند شده و حالا قشنگترین و والا ترین احساس آدمی رو ,که همون عشقه و دلبستن, رو هدف گرفته.
حالا دیگه مجنون نشسته چت کنه با لیلی و وقتی لیلی نباشه آخر عشق و حاله. کجای اون لیلی و مجنونی که ما شنیدیم و اینهمه تو کتابها در موردشون خوندیم این مدلی بودن؟ نمیدونم درسته که واسه یه ریتم که بشه باهاش خوب رقصید از مضمون گذشت یا نه.
یاد گرفتم که عشق یعنی حل شدن و فنا شدن , یه زنجیر که حتی اگه سنگین باشه , شیرین ترین سنگینی عالمه. حالا این آهنگا به گوشم سنگین میان. زیر لب زمزمه نکنیم نفرت رو.


April 3, 2006

ذوق زدگی

یکی از خصوصیات بد یا خوب من اینکه نمیتونم ذوق زدگیم رو قایم کنم. صبح که اومدم سرکار و با وجدان کاری مثال زدنی!!! بلوط رو باز کردم, دیدم این خانوم واسم کامنت گذاشته. مثل چی ذوق کردم. انگار خود بیل گیتس بیاد به آدم بگه " مرسی از اینکه از مایکرو سافت استفاده می کنید " ( ربطش بماند) .

من فکر میکنم ساختن این فیلم تصادف کمک خیلی بزرگی به این استادهای دپارتمان ما کرد که هر وقت از یجا کم میارن یا حوصله درس دادن ندارن میگن که این فیلم رو نگاه کنید و از فلان منظر در موردش بنویسید. نمی دونم چند بار تا حالا دیدمش (و البته هردفعه هم لذت بردم) ولی همیشه چیز جالبی و تازه ای میشه توش پیدا کرد.
یه جایی اون کلید ساز لاتین وقتی داره اون گردنبند خیالی رو به دخترش میده بهش میگه که من از وقتی ۵ سالم بوده این گردنبند رو گذاشتم و تاحالا هیچ گلوله ای بهم نخورده .این شگفت آور نیست؟ باخودم گفتم :ووو . ببین چه جایی و چه همسایگی هست که گلوله نخوردن این قدر عجیبه و مثل جادو به نظر میرسه.
یه مدت یه مدرسه میرفتم اینجا ( دوره چند ماه آموزشی) جای عجیب غریبی بود. ته شهر که به خاطر قیمت ارزون و کمک دولتیش جای بیچارههای مثل خودم بود! یه خانوم ۶۵-۷۰ ساله مهربون سیاه پوست همکلاسم بود که به شدت مذهبی هم بود. یه روز وسط حرفاش بهم گفت: "
I have two granddaughters. They are 14 and 16 and they are still virgin. Can you believe that?
!!!!!


April 2, 2006

یه کتاب خوب

دارم یه کتاب خوب رو به توصیه استاد درس نگارش می خونم. ( من هنوز نمی دونم چه جوری میشه فونت انگلیسی رو وارد این برنامه جدید کرد)
کتاب خوبی هست که تونسته همه یکشنبه من رو خونه نگه داره و بخندونه. کتاب خاطرات خانوم فیروزه دوماس هست که تو سال ۱۹۷۲وقتی ۷ سالش بوده با خونوادش اومده امریکا و حالا تو این کتاب از روزهای اول اومدن تاحالا رو نوشته . نکته ای که برای من بیشتر از هرچی جالب بود, شرحی هست که از رفتار ایرونی ها مخصوصا پدر و مادرها میده که بعد از ۳۴ سال به نظر من هیچ فرقی نکرده. سوالهای که بقیه از آدم می پرسن و بیسوادیشون در مورده جغرافیا که اصلا نمیدونن ایران کجاست ( حالا ماها که تو ایران بودیم فکرمیکردیم مهمترین مسله زندگی امریکایها ایرانه) و تلفظ مسخرشون از کلمه ایران. اینجا رو بخونین:

“Often kids tried to be funny by chanting, ( I ran to I-ran, I ran to I-ran) the correct pronunciation, I always informed them, is “ Ee-rahn.” “I ran” is a sentence, I told them, as in “ I ran away from my geography lesson.”

و یه چیز دیگه واسه خود من اتفاق افتاده در مورده کلمه های فارسی هست که ایرانی ها به دوستای خارجیوشون محض خنده یاد میدن و بعدن دردسر میشه. اون اوایل که تو ساب وی کار میکردم, یه پسره آمریکای بعد از اینکه فهمید من ایرانی هستم گفت :من فارسی بلدم. من با ذوق پرسیدم :چیا رو مثلا؟ و اون هم شروع کرد به خودش فحشهای آب نکشیده دادن. این متن رو از کتاب خانوم دوماس بخونین:

Older boys often asked me to teach them “ some bad words in your language.” At first, I politely refused. My refusal merely increased their determination, so I solved the problem by teaching them phrases like – man kharam- which means “ I am an idiot.”

جلو تر که برم از کتاب بیشتر می نویسم.


۱۳ به در

حالا مستقیم می تونم فارسی تایپ کنم و این رو مدیون ایشون هستم. تازه فهمیدم که ویرگول کجاست و این از کشف آتش هم مهمتره!
۱۳ به در و من مثل ندید بدیدا هیچجا نرفتم و دارم تموم یکشنبه رو صرف این بلوطک تازه به دنیا اومده می کنم. دیروز اول آپریل بود و من ضد حالای اساسی خوردم. اولش که سر کلاس گذارش نویسی استادمون گفت که واسه تعطیلات بهاری یه برنامه جدید اومده که باید سه روز اضافه هم بیایم کلاس. تا آخر کلاس حالمون گرفته بود تا که گفت آپریل فولیش بود.
بعد هم که این خانوم عزیز اون مدلی ما رو سکته داد. آخرش هم خواهر جانمون زنگ میزنه میگه یکی از بچه ها توی ۸۰ تصادف کرده, من بدبخت فقط غش نکردم موقع رانندگی. تا که دیدم مثل چی میخنده میگه . ماها مثلا بقیه وقتا آخر فرهنگ ایرانی و مرگ بر فرهنگ منحط غربی هستیم, حالا وقتی می خواهیم جون بقیه رو بگیریم میشیم خود جورج واشنگتون.
( بماند که دیشب خودم هم سر به سر یکی از دوستام گذاشتم و آخرش هم فحشهای شنیدم که به عمرم نشنیده بودم!!)