February 16, 2012

بعد آدم دی دریم می‌کنه
می‌گه خب شاید اون لحظه آخر تصمیمش عوض شه
بعد می‌گه حالا شاید هم دوباره یه حرفی زد
بعد هی خوشحاله خودشو امیدوار نگه می‌داره.
بعد هی می‌گه نه می‌دونم یه چیزی ته دلم می‌گه که می‌دونم
بعد همه امیده به این چیز ته دله
بعد چیز ته دل دقیقه آخر می‌شه و ناامید می‌شی می‌ری توی تخت
اون چیز ته دل، دوباره می‌ره همون ته دل

تا پس خوره شدن بعدی

1:34 AM Permalink Balatarin

February 15, 2012

پونزدهم فوریه دو هزار و دوازده

دو تا خانم مسافر کاناپه گردی ( همون کوچ سرفینگ. ترجمه از خودم) قرار بود بیان امشب اینجا. بعد من تا دیر وقت باید مدرسه می‌موندم، گفتم در رو باز می‌ذارم برید خودتون تو.

بعد اومدم ده اینا خونه،‌ دیدم برام یه دسته گل گذاشتن رو میز، شام گذاشتن تو یخچال که بخور و یادداشت و اینا. یکی‌شون مال آلمان که یه دوسالی هست فقط سفر هست و الان تازه از آمریکای جنوبی گردی اومده این ور،‌اون یکی هم یه خانم سن فران‌سیسکویی بوده که اون آلمانیه اولین مسافر کاناپه اش بوده بعد با هم تصمیم میان یه دو هفته جنوب کالیفرنیا. سر راه امشب موندن خونه من. (فهمیدید ایشالله که)

بعد شام رو خوردم دعا گویان به جونش رفتم برم اتاق خودم، دیدم یکیشون اومد بیرون از اون یکی اتاق سلام و از این صحبت‌ها که تا همین دوازده و نیم طول کشید. دیگه هی کشیدیم هی حرف زدیم و چایی دو غزال خوردیم و کره کردیم مربا هویچ مامان پخت و شکلات کلمبیایی اونو ، از مزرعه و این صحبت‌ها تا تلوزیون و همه چی کلا (این آلمانیه بود که تهیه کننده تلوزیون بود، اما دو سال پیش کارش رو ول کرده شروع کرده جهان گردی). بعد دست‌بند عوض کردیم و من براش شعر فارسی خوندم و اون برام آلمانی خوند و اینا.

خوشحالم که یادم اومد. به شدت هم یادم اومد.
روز شماری می‌کنم که اینجا تمام بشه و من بزنم در برم. برم. فقط برم.

1:25 AM Permalink Balatarin

February 14, 2012

چهاردهم فوریه دو هزار و دوازده

هر دفعه که پس می‌زنتم،‌ همون به زبان اجنبی رجتکمون می‌کنه یه مدل- به خودم یه طویله فحش گاف دار می‌دم که دیگه هیچ حرکتی - همون موو فرنگی‌ها- نکنم. ببینم اصلا یادش می‌آد وجود منو یا نه. هر دفعه می‌گم کی میخوای درست بشی آخه تو. بعد یادم می‌اومد همه قسم‌های قبلی رو و الا آخر.

بعد دو روز می‌گذره، باز دلم تنگ می‌شه،‌ باز می‌خوره تو ذوقم، باز یه طویله تازه خوراکی

1:21 AM Permalink Balatarin

February 13, 2012

تو ماشین نشستم نوبتم بشه برم تراپیستم رو ببینم.

می‌خوام بهش بگم دیگه نمیام پیشت. اصلا شاید این تراپیست اومدن خودش باعث بشه که بدونم هر هفته باید برم واسه این دردم با یکی حرف بزنم. پس درده هست. پس می‌مونه تو پس زمینه ذهنم. میخوام برم بهش بگم انگار ازم خسته شدی و برات دیگه فرقی نداره من چی بگم. تو که پولت رو از بیمه می‌گیری.

بعد پیش خودم فکر می‌کنم خب از کجا معلوم این حرفی که می‌خوای بزنی معنی اش این نباشه که بگی لطفا لطفا به من بگو که از من خسته نشدی. از کجا معلوم این خودش یه بخشی از اون پرسه تایید طلبیه نباشه. بعد فکر می کنم خاک بر سرم با این انالایز کردنم. حتی یه جمله می خوام بگم باید فکر کنم پس زمینه اش چیه، از کجا می‌آد. اصلا همین پروسه با صدای بلند فکر کردن چی؟ اون از کجا می‌آد؟ تو لبنان یه خلخال بسته بودم به پام، یکی از پسرها می‌گفت، با هر قدمت این زنگوله‌هاش می‌گن «من هستم، به من نگاه کنید. من هستم.» یاد حرف ژاک افتادم الان.

این هفته یه مقاله ده صفحه‌ای نوشتم فقط خودمو نقد کردم برای یه مصاحبه نیم ساعته که چطور اینجا و اونجا و در این حرف و سوال خواستم قدرت فلان و فلان رو به به رخ مصاحبه شونده بکشم و چطور خودم دوگانگی رفتاری و فکری داشتم و بر اساس تئوری فلان کسک، این کاری که کردم یعنی فلان و فلان. هیچی درست نیست. تو این چیزایی که ما می‌خونیم و یاد می‌گیریم، همیشه اول از همه باید یادت باشه که خودتو نقد کنی،‌که خودتو بشکونی و اول از همه اعتراف کنی که می‌دونی فلان کار و فلان کار و فلان حرف و نوشته و عکس العمل از کدوم ضعف شخصی یا تفاوت فرهنگی و هزارتا عامل دیگه سرچشمه می‌گیره و چطور باید به ترنج قبای هیچ رنگ و نژاد و ...برنخوره و بازی قدرت رو باید بدونی داری بازی می‌کنی و ...


به خودمم هم به همین اندازه سخت گیر شدم لابد. نشستم تو ماشین دارم گریه می‌کنم می‌گم برم بهش بگم چی که چرا دیشب باز جلوی همه عر زدم؟ که خیر سرم پیش آدم‌هایی که قرار بوده ساپورت‌های زندگیم باشن، احساس عدم امنیتی رو داشتم که از ترس می‌خواستم برم زیر زمین؟ چرا دوباره همه چی مثل اون روز تو لندن شد که فکر می کردم همون موقع خودمو باید از بالای اون برجه پرت کنم زمین چون از ترس نمی‌تونستم برگردم توی اتاق. درست دوتا جا تو زندگیت که فکر می‌کنی چه گرمه و امن و خوب، باید آدم پنیک اتک کنه؟

اما این ترسه پس چیه؟ این عدم امنیت از کجا میآد؟ چرا اینهمه از خودم متنفر شدم باز؟ این تیغی که گرفتم دستم دارم خودمو میزنم باهاش پس چیه؟

شاید ع راست می‌گه. شاید ادم تبدیل میشه به اون چیزی که از خودش نشون می ده. شاید اصلا چیزی هم غیر از اینا نیست. شاید باید حرفهای گنده گنده زد باز. مقاله نوشت اینجا. آدم نمیتونه بیاد بگه که نه. من این نیستم اما هیچی از چیز دیگه نشون نده. شاید واقعیت همونی هست که بچه ها در موردش شوخی می‌کنن. شاید همون حکایت پشه و شورت و عباس آقا و شرمساری است. من چیزی غیر از اینا نشون ندادم، که حالا انتظار بیشتری داشته باشم.

2:22 PM Permalink Balatarin

دوازدهم فوریه دو هزار و یازده

سگم رو می خوام. سگ خودمو. که باش برم راه برم. توپ بندازم بره بیاره برام. بدو ام دنبالش. بزرگش کنم. بشورمش. بهش فارسی یاد بدم. منو بشناسه وقتی میام خونه بپره پیشم. باهاش حرف بزنم. سگ خودمو می‌خوام.

1:19 PM Permalink Balatarin

سیزدهم فوریه دو هزار و دوازده

اون موقع‌ها که تو اون موسسه پناهندگان کار می‌کردم، قبل از اینکه خودم شروع به درس دادن این کلاس بکنم، دستیار یه همکاری بودم که در واقع رئیسم هم بود. بعد یه روز کلاس، شاگردا- که دنبال کار می‌گشتن، باید با لباس مصاحبه می‌اومدند که مصاحبه نمایشی بشن.

اغلب این شاگردا تازه از کشورهای دیگه رسیده بودند و انگلیسی بلد نبودند. یه هفته آمریکای لاتینی بودند و مترجم داشتند. یک هفته مانگ و الا آخر.

یادمه پملا- همین رئیسم- وقتی اینا از در می‌اومدند تو ( و من فقط سرم رو تکون می‌دادم و لبخند و یه بیلاخ به علامت ای ول نشون می‌دادم) پا می‌شد می‌رفت طرفشون،‌ با زن ها و مردها می‌رقصید و نشون می‌داد چقدر لباسشون خوبه. بدون اینکه یک کلمه زبون همو بفهمنن.

معلم باس همچی باشه، یا اینکه بره یه کار دیگه پیدا کنه.

1:15 AM Permalink Balatarin

February 11, 2012

یازدهم فوریه دو هزار و یازده

چرا اینهمه قضاوت می‌کنید؟
آدمم. سوپر هیرو که نیستم. به من چه که یه تصویری از ذهنتون ساختید که با من ضعیف تنهای روانی یکی نیست. به من چه . برید بذارید زندگیمو بکنم. اگه بمیرم هم می‌شینید می‌گید استانداردهاشو پایین آورد با این مدل خودکشی. باس یه مدل دیگه خودشو می‌کشت.

حالم داره بهم می‌خوره. رو مستی زندگیمو بالا می‌آرم،‌ نه شام شب رو.
------
(لازمه که بگم نه با شما نیستم. فکر کنید جواب ایمیل دارم میدم با صدای بلند)
-----
**یه دقیقه پیش این متمم بالایی رو اضافه کردم، الان دارم فکر می‌کنم کلا اینو حذفش کنم. دارم با صدای بلند می‌نویسم که بگم ببین زر می‌زنی همیشه به خودت می‌گی که کاری نداری کی چی فکر می‌کنه چی رو به خودش می‌گیره یا نه. دارم به خودم می‌گم ببین باز می‌گی حوصله میس کامیونیکشن ( یه ده دقیقه فکر کردم یادم نیومد فارسی اش چی میشه. خاک تو سرم بابت این هم یه بار دیگه) نداری کی چی فکر می‌کنه از رفیقات هم می‌ترسی نکنه به خودشون بگیرن، میزنی از اول سوال رو پاک می‌کنی. خاک بر سرت زن. فقط خاک بر سرت با این همه ادعات که کون آسمون رو پاره کرده. بدبخت محتاج.

1:15 PM Permalink Balatarin

February 10, 2012

دهم فوریه دو هزار و دوازده

عصر جمعه میشه،‌ یکی تکست می‌ده بریم بار فلان؟ بریم
دوش بگیر، آرایش کن،‌ لباس انتخاب کن،‌ بپوش، سیگار، رژ لب، گواهینمامه،‌ کارت بانک،‌ آينه، آدامس بچپون تو کیف چیتان فیتان کوچولو،‌ کفش پاشنه بلند بپوش، برو بشن دم بار. آدم‌هایی رو که از در میان تو رو چک کن، یه قلپ مشروبتو بخور، دوباره آدما رو چک کن،‌ هی به رفیقت بگو آره. ای بابا. چی بگم والا. اینم زندگیه دیگه. باز مشروب بخور. باز آدما رو چک کن.

ماشین رو بذار بمونه همون جا،‌ تاکسی بگیر، بیا خونه عر بزن بخواب.

ای بابا... زندگیه دیگه...

1:11 PM Permalink Balatarin

February 9, 2012

نهم فوریه دو هزار و دوازده

اولین کنفرانس جدی دانشکده از وقتی من اومدم اینجا امروز شروع می‌شه.
نه برای هیچ کاری دواطلب شدم‌، نه قبول کردم راجع به کارم حرف بزنم، نه حتی به یکی از پنل ها و شام و ناهارها و مهمونی هاشون میرم.

اعضای دانشکده بیشتر از خود من منتظرن که من گورم رو از اینجا گم کنم.

12:08 PM Permalink Balatarin

February 8, 2012

هشتم فوریه دو هزار و دوازده

تو چشام، زیر پلک راستم، یه تاول خونی گنده زده. ترسناکه

از درد مردم.

1:07 PM Permalink Balatarin

February 7, 2012

هفتم فوریه دو هزار و دوازده

داریم در دانشگاه یک کنفرانسی برگزار می‌کنیم (‌این دارم از اونجا میاد که من به مرحله عظیم شهادت رسیدم سر کارهای این و برای خودم این حق رو قائل هستم که ابراز مالکیت کنم در خصوصش) در خصوص تاریخ قانون اساسی در ایران. از قبل از مشروطه تا آخرین تغییرات در قانون اساسی در ایران اسلامی.

این سایت برنامه مطالعات ایران دانشگاهه و این هم صفحه کنفرانس.

اگه رسانه معظمتون مایل به پوشش این کنفرانسه، همه پنل‌ها رو می‌تونید ظبط کنید بذارید آرشیوتون، خیلی ممنون می‌شم بهم بگید.
در ضمن اگه مایل به شرکت در این کنفرانس هستید، هزینه ورودی نداره و اگه زودتر خبرم کنید امکانش هست براتون محل اقامت هم پیدا بشه. (مثل کوچ سرفینگی البته. باید کیسه خواب خودتون رو بیارید)

این هم ایمیل من
balootak@gmail.com

10:51 PM Permalink Balatarin

February 6, 2012

ششم فوریه دو هزار و دوازده

فلورانس نایتینگلت هم نشدیم
بیایم از این پارچه خیس ها بذاریم رو پیشونی تب دار، بعد چشات رو وا کنی من با لباس سفید نشسته باشم قاشق قاشق سوپ بذارم دهنت. چه قشنگ که.

تو تب کن من هذیون می‌گم.

2:34 AM Permalink Balatarin

February 5, 2012

پنجم فوریه دو هزار و دوازده

توی مهمونی خیلی موقرطور و مغرور از اینکه ای ول هنوز حافظه‌ات کار می‌کنه، رفتم به پسره می‌گم (با لبخند دیگه) من شما رو یه جایی دیدم. خدایش قصدم مرض و اینا نبود. یه طوری خوشحال بودم از حافظه‌ام.

آقای پسره یک نگاه خیلی متینی به من می‌اندازه می‌گه. بله. خواهش می‌کنم لوا جان. یه چند هفته پیش خونه من یه مهمونی بود، بعد شما بعد از اینکه علی رو مجبور کردید براتون نیمرو درست کنه، یه دیس عدس پلو رو خوردید،‌ نشستید تو کمد آشغال‌ها و بعد هم همونجا خونه من از هوش رفتید. صبح ولی ظاهرا خیلی زود بیدار شدید رفتید.

من به لبخند زدن همینطوری ادامه دادم.

11:19 AM Permalink Balatarin

February 4, 2012

چهارم فوریه دو هزار و دوازده

چه اهمیت داره بقیه بفهمن معنای این قصه رو واسه من یا نه.
شاید یه نمایشنامه تازه است، شاید یه قصه/ واقعیت تازه برای من. تجربه از نوع امتحان نشده اش،‌همیشه آدرنالینه و من معتاد به آدرنالیم.

سقوط آزاد یا بانچی جامپینگ با کیبل بسته شده به بلندی؟

12:41 AM Permalink Balatarin

February 3, 2012

سوم فوریه دو هزار و یازده

اتاقم به مرحله‌ای رسیده که دیگه امکان راه رفتن توش وجود نداره. فقط یک گوشه تخت خالیه که باید بپرم بخزم توش. میز کناری هم دیگه جای آشغال نداره. به جایی رسیده که فکر می‌کنم هرگز نمیشه مرتبش کرد، پس بذار همینطوری بمونه.
الان سمت راستم رو خیل کتاب‌ها و جزوه‌ها، یک سطل ماست خالی، دو لیوان قهوه خالی، یک لیوان چای خالی، مقادیر عظیمی پوست پرتقال، عطر، رژ لب، انواع قرص، پیپ، زیرسیگاری لبریز از خاکستر و هسته خرما، شمع های آب شده و غیره موجوده. اینا که گفتم روی یک سطح سی در پنجاه سانتی بغل تختی کنار لامپ موجوده.

سوال جدی اینکه واقعا چرا باید آدم به این مرحله برسه؟
البته جواب اینه که : آدم؟

12:25 AM Permalink Balatarin