
May 16, 2012
میخوام برم بشینم با «زنیکه» یه سیگاری بزنیم بیرون. بعد از اینهمه لوس بازی و شاکی بودنه و غرزدنها ، بالاخره امروزه یه بیلاخ فرنگی با انگشت وسطی نشونمون داد که خانوم خفه.
شاکی بودم که الکی ایکی یه چی گفتیم مایه دردسر خودمون شد.، واسه خاطر خانوم که هیچ پخی هم نیست، هر بلایی خواستن سرمون آوردن، همه جوری خرمون کردن، (این افعال جمع به خاطر فضای دردله است، وگرنه ما که کوچیک شمام هستیم.) همه جوری سیخ زدن، چوب کردن (ببخشیدها. ولی کردن) تو ماتحتمون، وسط راه ول کردن رفتن، اصلا از اول نیومدن کاشتنمون...آخرش هم ما موندیم با این زنیکه که بادکنک بیباد هم بود. باد هم نداشت دلمون خوش باشه بترکونیمش. واسه خاطر یه بادکنک خالیه، که مام به روی خودمون نمیآوردیم خالیه، سی سال بلا کشیدیم دم نزدیم. آخر کار ما بودیم و سرکار خانم که خم به ابروش نمیآورد که بابا من سوراخم اصلا. بله بلهای تحویل جماعت میداد که بعید نیست دوباره از قصد انگشتش کردن یا نه.
سرکار خانم امروز ما رو آنچنان اما شرمنده کرد که دهن ما یکی رو تا خود دم قبرمون بست. زن قویه امروز دوتا تصمیم واسه ما گرفت، که اینطور بگم، بگو مثل خالکوبی رو پیشونی که لیزر میزر نمیره تو کارش، هستم حالاحالاها- همون تا دم قبر در واقع- در خدمت نوه و نتیجهها و نبیرههاشون.
ما خودمون بودیم که داشتیم مثل سگ (از بید هم بدتره) میلرزیدیم که آخه لامصب دریا به این گندگی. برو بنداز خفه کن خودتو راحت شی این چه آهن رباهایی هست آخه به تو وصله که هر دفعه یه مدل دردسر رو جذب میکنه. تو مایههای خودکشی و اینا بودیم که زن قویه یه نگاه به ما انداخت، یه نگاه به آینه بغل ماشین، یه سایه سیاه کشید پشت چشاش، بعد گوشی تلفن رو برداشت. تصمیماشو گرفت، گفت: ببخشید، چی میگفتی؟ انگار نه انگار که ما یه خالکوبی اژدها زده بودیم رو پیشونیمون.
بعد نیم ساعت که دوزاریاش افتاد چیکار کرده با جبین ما ، تازه برگشته به من میگه: حال کردی؟ جفت اژدهاهاش اصله چینه. بعد یه نفس عمیق کشید، ساکت شد، خیلی به جاده دور نگاه کن طوری. بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: تو سرزمین ما به این دم این اژدهاها میگن سیم آخر.
Permalink
May 14, 2012 یکی باری که آن بالاها غرق عشقبازی بودیم گفتم که بودنت خوب است.
گفت اگر نباشم چه، گفتم هر وقت دیگر نبودی آن وقت بهش فکر میکنم.
حالا اما لازم نیست بهش فکر کنم. استخوانهایم است که دارند خورد میشود این روزها. صدایش از صدای فکر من بلندتر است.
یادم رفته که قدیمها چطور راحت مینوشتم.
دروغ است که سن فقط یک شماره است. سن آدم را محافظه کار و ترسو و بیخاصیت میکند و حواسش را جمع.
من که هنوز عرضه ننوشتن را ندارم، شاید باید یک جای دیگر یواشکی نوشت. بی اسم و رسم.
May 13, 2012The bitterness of Sunday afternoon...
These Days
May 8, 2012آن حالی است که فکر میکنی اگر تمام شود روئینتن میشوی.
چند بار شد و ما هنوز روئینتن نشدیم؟
با موبایل خبر میخواندم که تکست داد. یعنی روی صفحه افتاد که فلانی تکست داده. خبرم را تا ته خواندم بعد رفتم سر تکست. نه اینکه جلوی خودم را بگیرم. حتی رغبت نکردم برم ببینم چی نوشتی. طبعا کار داشتی که تکست دادی و خب همینطور هم بود.
دم تو هم گرم.
جلوی آینه ایستاده بودم و سعی میکردم خط چشمهایم را قرینه هم بکشم که یک دفعه اشکم سرازیر شد.
یاد آن دختره افتادم که یک چیزی را شروع کردی باهاش و حالا تویش گیر کردی.
یاد خودم افتادم. حتی تلخیاش هم دیگر مهم نیست.
الان جایی هستم که اصلا یادم نمیآید هیچ زمان دیگری در زندگی تجربهاش کرده باشم. هیچ وقت اینقدر «بیحس» نبودم. کرخت شاید کلمه بهتری باشد. پوست کلفت، بی حس، کرخت. همانم.
نه چیزی مرا هیجانزده میکند، نه چیزی غمگینم. نه دلسرد میشوم نه دلگرم. همه اش یکدرجه از بیخیالی است. هوشیار ماندن برایم بیمعنا است. زمان را اصلا نمیفهمم. دلتنگ هم دیگر شاید نه. هیچچیز مهم نیست. مطلقا هیچ. چیزی به خاطرم نمیماند. همه چیز را فقط میشنوم. اما گوش نمیکنم به هیچ چیز. میخندم، میخورم، راه میروم، حرف میزنم، مست میشوم، با ملت میخوابم، اما همه حالها یکی است. هیچ کدامشان را هم یادم نمیماند. درجه اهمیتشان در واقع بیاهمیتیشان هم یکی است. اینکه سنتاباربارا باشم یا لندن یا دهلی یا ریودوژانیرو، یا تهران الان هیچ فرقی ندارد. اینکه کار کنم یا دور جهان بگردم یا پولدار شوم یا بیخانمان هم برایم به یک اندازه بیاهمیت است.
دو ماه گذشته به اندازه همه دوسال گذشته خسته شدم، اذیت شدم، ناامید شدم، ترسیدم، خیلی ترسیدم، از امید مضحک خودم بیشتر از بقیه چیزها. خسته ام. اما حالا دیگر مصون شدهام از هر احساسی.
May 7, 2012رفتم مهمونی، رفیقم میگه که باید به اسم آدمها توجه کنی که یادت بمونه. یه خانومی اومد به اسم مژگان. یعنی من از دوستم پرسیدم اسمشون چیه، دوستم گفت مژگان. بعد یه پنج دقیقه بعد رفتم خودمو به خانومه معرفی کنم، میگم سلام. من مژگان هستم!
May 6, 2012امروز با یه کافه داری حرف زدم. صاحب همین کافه محبوب منه اینجا (که تازه بعد از دو سال پیداش کردم). دیدید همه ما آرزو داریم صاحب کافیشاپ باشیم و مطمئنیم بهترین کافی شاپه جهان رو خواهیم داشت؟
کافهچی ما -که یک ساله اینجا رو خریده و داره روش کار میکنه- یه ذره از کابوسهای کافه داری گفت که معمولا ما تو تخیلاتمون بهش فکر نمیکنیم. حالا با یه کافه دار اول مشورت کنید بعد کافهچی شید.
یکی دیگه از آرزوهامون هم با دشنه همیشگی واقعیت پاره پوره شد رفت! ولی کیه که از رو بره!
وقتی یکی حال تو رو از من میپرسه حالم خوب و خراب با هم میشه.
یادم میاد که خبری ندارم و اصلا سوال بیخودیه حال تو رو از من پرسیدن
در زندگی لحظههایی هست که آدم بالاخره فرصت نشان دادن وفاداریاش را پیدا میکند. لحظههایی که همیشه میخواستی یک جایی باشند، یک جایی ته دلت باعث غرورت شوند. یک جایی بتوانی سرت را بلند کنی و بگویی به خاطر وفاداری ات فلان از خودگذشتگی را کردی.
این لحظه ها همیشه دست نمیدهند. مثلا اگر تیم محبوبت در یک قاره دیگر باشد، و تو یک عمر داغشان را داشته باشی و با خوشی هایشان خوش بوده باشی و با غمشان گریه کرده باشی و ساعت سه صبح کلهات را برده باشی زیر پتو که هق هق بزنی از باختشان. این لحظهها همیشه دست نمی دهد. برای ما که زن بودیم و در ایران هم نمیتوانستیم برویم استادیوم وضع بدتر هم بود. آن یک بار هم رفتم طواف نیوکمپ، فصل بازیها نبود. طواف میکردم و فقط برای خودم ذکر خواندم.
همیشه در آرزوهایم دلم چیزی بیشتر از کل کل کردن با نقیبی میخواست. میدانید، همانطور که هویت یک پرسپولیسی تنها به طرفداری از تیمش نیست، بلکه بخش اعظمش به نفرت از استقلال برمیگردد، برای یک بارسایی هم همینطور است. یک طرفدار رئال مادرید را باید له کرد. حتی اگر انسان «نایسی» چونان نقیبی باشد. اما خب نقیبی هم آن سر دنیا است. کل کل ها فقط آنلاین است. هیچ وقت موقعیت این نبود که به یک مادریدی بگویم تیم سوراخته جمع کن و برو.
الان وقت خوبی برای تیم من نیست. پپ عزیز رفته و تیم باخته و ما بیش از هر وقت دیگری نفرت در دلمان میپروریم برای روز انتقام. در واقع الان سلاحهایمان را صیقل میدهیم برای روز انتقام و تا آن روز کاری جز نفرین رقیب و آرزوی مرگ مورینو و زلزله هجده ریشتری در مادرید دل ما را خنک نمیکند.
اما بالاخره این فرصت دست داد. بالاخره من در یک موقیعتی قرار گرفتم که مثل سلاخی کردن اسماعیل بود. ابراهیم باید کارد را بالا میبرد. ابراهیم اگر کارد را در دستش نمی گرفت ابراهیم نبود. میدانید از چه مفهوم عمیقی دارم صحبت میکنم؟ این یک وفاداری ظاهری نیست. تو باید با خون و استخوانت وفادار باشی. تو باید درنگ نکنی. تو باید ایدولوژی تیمت از همه چیز برایت بالاتر باشد. باید رنگ خونت آبی و اناری باشد. باید در هر حالی در هر وقتی یادت باشد که نفرت از یک مادریدی بخشی از هویت توست.
باور کنید اینها که میگویم خزعبلات نیست. اشراقی بود که من بالاخره به آن واصل شدم. من بالاخره سر خودم را بالا گرفتم و گفتم من یک بارسایی هستم و یک بارسایی خواهم ماند آقای بسیار بسیار جذاب مادریدی! بله. این را گفتم و پول مشروبم را خودم دادم.
احساس میکنم با خونم الان سندی را امضا کردم که برای همیشه روحم را و جسم را - البته در این موقعیت خاص- به بارسا بخشیدم.
میخواهم بدانم نقیبی آیا الان جامه دریده و به بیابانها زده یا نه هنوز شوکه است از ابهت این امر!
April 30, 2012شهرها برای من با عطر و بوی شان معنا پیدا می کنند. یعنی من هر وقت وارد شهر تازه ای می شوم، یکی دو ساعت اول را به پیدا کردن رایحه ای که آن جا را در ذهنم ماندگار می کند می گذرانم. این رایحه ارتباط منطقی و معقولی با یکی از فصول سال ندارد، مثلا این طور نیست که من تهران را به خاطر یاس بنفش و اقاقیای سفیدش در بهار نشانه گذاری کنم. تهران برای من ترکیبی از بوی خاک باران خورده دارد و گرده ی برگ چنار، شاه بلوط بو داده و گوجه فرنگی کال.
(از اینجا)
خب اینا هم شاهکارهای دیروز پریروزم بودن:
منا رانندگی میکنه تو برکلی هستیم. یه جا پشت چراغ وایستادیم. من میگم. اا. این پسره تو پیاده رو من میشناسم. اسمش هست علیرضا. از ایناست که اینجا بدنیا اومده. فارسی خیلی بلد نیست. میره یو سی ال ای. پارسال با هم هلند کلاس رفتیم دو هفته. بعد منا چراغ که سبز میشه سرعتش رو کم میکنه. منم میگم- در واقع فریاد میکشم - علیرضا! علیرضا.
آقای علیرضا هم برمیگرده هیجان زده میگه بعله بعله! منم به هوای اینکه طفل معصوم فارسی بلد نیست خیلی شمرده فریاد میزنم: منو یادته؟ میگه آره. قیافهات خیلی آشناست. اسمت رو یادم رفته. باز فریاد میزنم پارسال با هم آمستردام کلاس میرفتیم. یادته؟
یه دفعه آقای علیرضا خودشو جمع میکنه میگه نه! من هلند نبودم!
بعد دیگه منا گاز داد، ما در رفتیم از صحنه.
خب منا گاز داد و ما رفتیم پارک کردیم و رفتیم تو این سالنی که کنسرت نامجو بود. دیگه خوش و بش و اینا ( نمیگم که بیتا رو نشناختم اولش) بعد من و منا ایستاده بودیم تکیه داده به یه ستونی هنوز کنسرت شروع نشده بود. بعد یه آقای پسره مو بلندی میاد از جلومون رد میشه، من خیلی با تحکم و تحقیر، برمیگردم بهش میگم: یعنی منو نمیشناسی تو. پسره یه نگاه میکنه که نه والا! من ادامه میدم که من اگه سه شب خونه یکی خوابیده بودم، لااقل اسمش یادم میموند. اینجا بود که پسره انگار توپ خورده تو سرش میگه بله بله!
اما توپه قل میخوره میافته سر من بعدش و من یادم میاد که این پسره مال گروه موسیقیه «بند، بند» و اونایی که سه شب خونه من خوابیدن گروه تهرانوسورس بودن (که سنتاباربارا اجرا داشتن و چون رفیقام بودن پیش من مونده بودن) و نگو من این بنده خدای مو بلند رو با تندر که ریشاش بلند بود اشتباه گرفته بودم!
بعد قیافه پسره رو تجسم کنید که حالا از روی ادب گفته بعله بعله. من هم کلی ببخشید و خجالت و اینا. پسره میگه خیالم راحت شد. هی فکر کردم چیکار کردم که سه شبانه روز رو اصلا یادم نیست.
اگه براتون مهمه بگم که صندلی شون دقیقا جلوی صندلی من بود در کنسرت.
English Weblog
archives
by dateMay 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
April 0008
by category