January 25, 2012

بیست و پنجم ژانویه دو هزار و دوازده

فقط سرم رو بذارم روی سینه‌ات، بدونم که هستی. که واقعی هستی. همین.

11:43 PM Permalink Balatarin

January 24, 2012

بیست و چهارم ژانویه دو هزار و دوازده

چطور آدم می‌تونه نه سال رو بنویسه برای کسی که نه ساله دیگه ازش خبری نداره ولی قبل از اون نه سال،‌ سال‌ها بهترین دوستش بوده؟
چی باید بنویسم؟

کار؟ درس؟ احوال والدین؟ سفر؟ مذهب؟ روابط؟ ازدواج؟ طلاق؟ خود الانم؟ خود دو سال پیشم؟ خود نه سال پیشم؟ ....
وقتی گفتم می‌نویسم به این فکر نکرده بودم که چی رو قرار بنویسم.

2:36 PM Permalink Balatarin

January 23, 2012

از یه جای دوری صدای گریه بچه میاد. صدا محوه، اما صدای گریه بچه است. امروز پیش تراپیستم گریه کردم. هفته قبل بهش گفته بودم از اینهمه قدرتی که دارم می‌ترسم. بلد نیستم کنترلش کنم. این هفته اینطوری ذلیل بودم.
یه کوچ سرفری یه ساعت دیگه می‌رسه باید برم از ایستگاه اتوبوس برش دارم. یه مقاله رو باید تا صبح تمام کنم. سردبیرم ایمیل تذکر بهم فرستاد. تو خونه شیر ندارم. رو تخت اینقدر لباس ریخته و اتاقم اینقدر نامرتبه که دیشب تو راهروی خونه خودم خوابیدم.

به بچه‌هام گفتم برید جدایی نادر از سیمین ببینید بهتون نمره اضافه می‌دم. نگفتم خودم هنوز ندیدمش.

9:31 PM Permalink Balatarin

یه ساعت دیگه باید برم سر کلاس درس بدم.
درس این هفته‌شون در مورد پوشش و مراسم عروسیه. بنابراین من باید در مورد حجاب حرف بزنم و صیغه و کارکردهاش قدیم و جدید.

کار کلاس دست خودمه. همه روز به این فکر می‌کردم که این کلاس تاریخ اجتماعی ایران مدرنه. فکر کردم باید در مورد تحریم حرف زد، باید از تاریخ تحریم ایران و سرنوشت مردم عراق و کره گفت. اما نمی‌خوام. نمی‌خوام موضوع درس رو عوض کنم. همون حجاب و صیغه. باید معنی حجاب اجباری رو بفهمن. معنی اینکه چرا صیغه تنها راهی هست که گاهی وقتا باقی می‌مونه رو بفهمن. گیرم که یادشون نمونه ده دقیقه بعد از کلاس.

سی و سه ساله از نظر زمانی هیچ وقت مناسب نیست برای گفتن از این مسایل. نه اونجا و نه اینجا انگار. همیشه یه دغدغه تازه هست. هر روز یه آشوب تازه، یه دست گل محمدی بزرگ میذاره دولت دم در خونه تک تک ایرانی‌ها، هرجا که باشن. یکی ورشکسته می‌شه، یکی عزیزش از بی‌دارویی می‌افته به بستر مرگ، یکی پول گاز نداره بده چون شوهرش مسلمون نبوده و زندانی شده و یکی قلبش در روز سه بار می‌گیره.

6:09 PM Permalink Balatarin

مدایح بی صله می‌خوانم از روی موبایل و گریه می‌کنم


و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد
آن خونریزِ بیدادگر
در جزیره‌ی مغناتیس
بر دو پای
استوار بایستد

زخمِ آخرین را
خنجری برهنه به دندانش.

پس دریا
به بانگی خاموش
ایشان را آواز دردهد.

ملاحان
از زیباترینِ دختران
دست بازدارند
و در بالاخانه‌های محقرِ میکده‌ی بارانداز
به خود رها کنند،
خوابگردْوار
در زورق‌های زنگار
پارو بردارند.
و به جانبِ میعادِ مقدّرِ ظلمت
شتاب کنند.

6:06 PM Permalink Balatarin

بیست و سوم ژانویه دو هزار و دوازده

همه چی گنده. سی و سه ساله که همه چی گنده.
تو آرشیو دانشگاه دنبال یه چیزی می‌گشتم،‌ به پوسترهای گروه ایرانی‌های دانشگاه رسیدم. تو یه فایلی بودن. از ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ شش تا پوستر بود.
سه تاش دعوت از آمریکایی‌ها برای اینکه بفهمن شاه داره چطور مردم رو می‌کشه، سه تا هم برای اینکه بعد از انقلاب چهره درست ایرانی‌ها رو نشون بدن.
سی و سه سال شده و هنوز میشه همین دوتا رو ادامه داد...

نمیشه آدم کارش خبر باشه و از نظر روانی سالم بمونه. (‌با این فرض که از اول سالم هست که وارد اینکار میشه). پنج صبح ما بود که خبر تحریم اروپا رو موبایلم دینگ خورد. نمیشه که سر رو کرد زیر پتو. کار کاره.

این وسط یه ساعت شنا کردم. کاش می‌شد ۲۳ ساعت بقیه رو هم برگردم توی آب. انگار تنم رو تو هاون کوبیدن.
مال روزای لعنتی قبل از پریوده.

5:57 PM Permalink Balatarin

January 22, 2012

بیست و دوم ژانویه دوهزار و دوازده

باغچه رو مرتب کردم. شاخه‌های پایینی شمعدونی‌ها رو خلوت کردم. زمین رو واسه لاله‌ها باز کردم. خاکسترهای کف حیاط رو شستم. بطری‌های شرابی رو که جای شمع‌دونی ازشون استفاده می‌کنم رو چیدم رو یه کنده. بقیه کنده‌ها رو مرتب گذاشتم کنار دیوار. کف آشپزخونه رو هم شستم. ظرف کثیف هم دیگه ندارم.

گفتش شاید تو از من می‌ترسی. تو از من نمی‌ترسی. مگه نه؟
من که اینقدر با شمدونی‌ها و باغچه مهربونم، چطور می‌تونم تو رو بترسونم.
از من نمی‌ترسی. مگه نه؟

5:53 PM Permalink Balatarin

January 21, 2012

بیست و یکم ژانویه دو هزار و دوازده

نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم. این را که می‌گویم یعنی خوب است. الان یک جایی از زندگی‌ام هستم که فرق بازی و واقعیت و تصور و فیلمنامه را نمی‌فهمم. تنها چیز واقعی زندگی درد است. آنهم درد فیزیکی. آن که باشد می‌دانم تن خودم است. خودم هستم. یک عصب‌هایی هنوز کار می‌کنند. درد ذهنی را دیگر باور نمی‌کنم. می‌توانم یک لحظه یک آن نقش را عوض کنم و همه درد برود. اما هنوز یک بدنی دارم که یک مشت سیم‌پیچ‌های عصبی دارد که یک به یک سری نورون و این صحبت‌ها وصل اند که باعث می‌شوند یک چیزی در سرمان بگوید که دردم می‌آید. شاید برای این باشد که تازگی ها درد می‌طلبم. یعنی تنها وقتی که می‌دانم از مرز خیال رد شده‌ام و به واقعیت رسیده‌ام، آن لحظه درد است.

الان صبح‌ شنبه است. تا صبح پنجره باز بود و باران همه جای اتاق خواب را خیس کرد. انرژی مصرف کردم و بخاری هم همه شب روشن بود، اما الان سعی می‌کنم خیلی عذاب وجدان نداشته باشم. اینجا طبقه هشتم کتابخانه دیویدسون است و من مثلا آمده‌ام در آرشیو مخصوص دانشگاه دنبال یک چیزهایی بگردم، اما از آنجایی که حسنی به مکتب نمی‌رفت، وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت، آرشیو روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل است و من قرار عصر فردا این تکلیف را تحویل استاد بدهم و خب چون دو هفته است که باید اینکار را انجام می‌دادم، هنوز هیچ دلیلی ندارم که فردا بگویم استاد این شد.

اولین مادربزرگ ترم هم مرد راستی. یکی از شاگردها دیروز ایمیل زد گفت که متاسفانه مادربزرگش در سن دیگو مرده و باید برود آنجا و نمی‌تواند بیاید کلاس. امیدوارم در طول این ترم مادربزرگ‌های زیادی نمیرند و سگ‌های زیادی تصادف نکنند. تاریخ ایران اینقدرها هم ارزش ندارد خوب که بهش نگاه کنی.

همیشه بین ریاضی و فیزیک من ریاضی را انتخاب می‌کردم، اما لابد تغییر هورمون بعد از سی سالگی این را هم عوض کرده. شروع کرده ام به خواندن فیزیک محض.

1:20 PM Permalink Balatarin

January 20, 2012

بیستم نوامبر دو هزار و یازده

ساعت ده شب جمعه است. هر کاری کردم کندهه روشن نشد که نشد. نم داشت. فکر کردم به قدر کافی کاغذ دور و برش بسوزونم می‌گیره. چایی دودی خوردم و آخرش از تو حیاط اومدم توی خونه. شراب رو هم بی‌خیال شدم.
الان هم نه می‌خوام سریال ببینم،‌ نه فیلم،‌ نه کتاب، نه موزیک. فقط خواب.

فردا به بقیه کارا می‌رسم. خوبه که همیشه یه فردا هست و آدم می‌تونه الان بخوابه.
در چه حالی؟

11:07 PM Permalink Balatarin

January 19, 2012

نوزدهم ژانویه دو هزار و یازده

می‌تونم اندازه یک عمر باهات حرف نزنم.
با تو چه ساکتم. با تو چه پرم از کلمه‌های بی‌حرف

11:05 PM Permalink Balatarin

January 18, 2012

هجدهم نوامبر دو هزار و یازده

تخته سیاه و گچ. دلتون بسوزه.

photo%281%29.JPG

9:01 PM Permalink Balatarin

January 17, 2012

به طور خیلی جدی من مخالف هرگونه قانون‌گذاری در خصوص نحوه پوشش آدم‌ها هستم. ما با لباس بدنیا نمی‌آیم. اگه بخواهیم بتونیم اون چیزی رو که می‌خواهیم بپوشیم و اگه نخواهیم هم اصلا نپوشیم. خیلی طول کشید تا من با تنم آشتی کردم، و الان از بیرون می‌بینمش و برهنگی‌اش رو هم دوست دارم. زیاد.

اینکه که خیلی خوشحال شدم عکس برهنه گلشیفته فراهانی رو دیدم. دمش گرم و زیبایی‌اش هم هر روز بیشتر باد.


* اینقدر همه چی رو تحلیل نکنید. تئوری‌های ما به تخم دنیا هم نیست. از جرات و زیبایی‌اش لذت ببرید.

8:48 PM Permalink Balatarin

از اول باید چشم تو چشم نگاه می‌کردم.
حریف می‌خواد.

8:42 PM Permalink Balatarin

اصغر...

چشامو روشن کردی اصغر
خونه‌ات آباد. آب و نونت به راه.

8:39 PM Permalink Balatarin

با عریان نشستیم شمردیم، دیدیم من فقط سه تا آدم تو زندگیم اسم داشتند/ دارند. بقیه همه یه اسم من درآوردی دارن. یعنی حتی ممکنه اسمشون یه لحظه یاد آدم نیاد.


* فقط اشتباهمون این بود که نباید کشفیاتمون رو به همه ابلاغ می‌کردیم.

8:22 PM Permalink Balatarin