
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
May 12, 2008۱. روزهای آخر ترم سطح انرژی به پایینترین مقدار ممکن میرسد. این دو هفته هم بگذرد من یک نفسی بکشم . اما تا جمعه هفته بعد کی مرده کی زنده؟
۲. اتفاقات عجیبی در محل کارم در این چند مدت اخیر افتاد. مرکز ما ساختمانش را با یک سازمان دیگر شریک است (که البته از تابستان جدا میشوند). این مرکز بعد از چند سال قحطی بودجه و آدم مناسب ریس دار شد. یک خانم دورگه کلمبیایی- تایوانی. بعد یک سری کشمکشها و سو تفاهمات بین او و بقیه اعضای مرکز خودش و ما از همان اول ترم بوجود آمد. تا اینکه تقریبا دو ماه قبل در یک نشست تاریخی همه نشستیم و حرفهایمان را زدیم که چرا فکر میکنیم او کارش مثل ربات است و نچسب است و او هم گفت که ما هیچ وقت نسبت بهش مهربان نبودیم و خلاصه خیلی جالبی بود در نوع خودش که معمولا در ردههای اداری اینطور صحبتها نمیشود.
بعد این گذشت و تقریبا برای همه این تنشها از بین رفت. همه هم تلاش کردند به ماجرا به چشم یک اتفاق خوب که میشود از آن یاد گرفت نگاه کنند.
روابط همه با این خانم عادی شد غیر از یکی از دانشجویان خودشان. دوستم است و تا همین دو هفته دیگر فوق لیسانسش را میگیرد. از همان اول ترم که این درگیریها و تنشها بوجود آمد این دوست ما نه تنها تلاش نکرد که به بهبود رابطهها کمک کند که بر عکس از هر حرکت کوچکی برای خورده گیری و ایجاد دردسر هم استفاده کرد. این برای من هم راحت نبود. چون اغلب ساعتهای کاری ما یکی بود و من واقعا از این خانم بدی ندیده بودم. بماند.
چند هفته قبل دوستم برایم اعتراف کرد که بعد از تمام شدن درسش باید به خواست خانوادهاش به کشورش (که حتی خودش هم در آن متولد نشده) برگردد و با دختری که خانواده برایش در نظر گرفتهاند ازدواج کند. از طرفی نمیخواهد روی حرف خانوادهاش که تا حالا همه خرج تحصیل و خانه و بقیه امکاناتش را دادهاند حرفی بزند و از طرفی هم به قول خودش حالا بعد از اینهمه درس خواندن باید تا آخر عمر برود با کسی زندگی کند که حتی نمیداند خواندن و نوشتن بلد است یا نه.
من کاملا چند روزی در شوک بودم. از طرفی دلم میخواست کمکش کنم از طرفی هم هیچکاری از دستم بر نمیآمد. این عصبانیت و استیصال درونی این بچه هم روز به روز بیشتر میشد ( و میشود) جوری شد که کاملا قابل حس بود که تمام ناراحتیها و نگرانیهای درسی و خانوادگیاش را به طور ناخود آگاه به گردن این ریس جدید میاندازد.
جمعه هم یک ده صفحهای در پاسخ به نظرخواهی که ظاهرا آخر هر ترم دارند فرستاد و بعدش هم یک جلسهای با ریسش داشت. بعد هم به من گفت که بهش گفته که لازم است با یک روانشناس صحبت کند. به نظر من هم لازم بود اما چیزی نگفتم.
در هر حال امروز این خانم خواست که با من به عنوان نزدیکترین دوست این بچه حرف بزند. بعد به یک بخشی از جریان اشاره کرد که من اصلا به آن توجه نکرده بودم. بخشی که مرا وادار کرد بهش بگویم که جریان از کجا آب میخورد. گفت که راستش الان دیگر از وجود این آدم میترسد. چون این همه نفرت و عصبانیت نه تنها ممکن است کاری دست خودش بدهد بلکه شاید یک دفعه زد به سرش و کاری عجیب غریب کرد. من نمیگویم این دوست ما ممکن است برود یک مسلسل بگیرد و همه ما را بکشد اما اینکه آدمها در زمان عصبانیت تبدیل به موجوداتی کاملا پیشبینی ناپذیر میشوند را قبول دارم.
بعد هم هرچه زمان سفرش ( دهم ماه بعد) نزدیکتر میشود این عصبانیت و ناراحتی و خشم بیشتر خودش را نشان میدهد. به شدت نگرانم و این آخرین چیزی است که یک آدم در هفته آخر ترمش لازم دارد.
04:39 PM
Permalink
یکشنبه ها با برگ و رنگ
![]()
این عکس وحشی وحشی وحشی را از فتوبلاگ آقای اولد فشن محبوبمان پیدا کردم و در کسری از ثانیه عاشقش شدم.
May 11, 2008زن بهخودش جواهرات بدلی ارزان قیمت آویزان کرده بود.
این را که خواندم یک چیزی ته ذهنم برق زد. یک خاطره که نه یک تصور پنهان شده یک گوشهای آمد و لبخندی زد.
فکر کنم حداقل پنجاه باری اینجا گفتم که چطور یک دوره زندگیام به شدت تحت تاثیر کتاب لبه تیغ سامرست موام قرار داشت. یک جایی در داستان لاری- شخصیت اول - قرار است با فاحشهای ازدواج کند. زن روح بزرگی دارد و زندگی عجیب و غریبی. نویسنده صحنه یک شام را با حضور و لاری و سوفی و دوستان اشرافیشان شرح میدهد. در شرح لباس و آرایش سوفی - زن فاحشه- میگوید که از جواهرات بدلی و ارزان قیمتی که در یک خیابانی در پاریس خریده و بهخودش آویزان کرده.
****
من عاشق این خنزر پنزرهای رنگی ام که به هرجایی از بدنم که بشود آویزانشان کنم و هیچ وقت هم پول درست و حسابی ندارم که برای خرید جنس خوب بدهم. ناچار به دست فروشها و دست دوم فروشیها قانعام (بماند که به شدت اعتقاد دارم بهترین خنزرپنزرهای رنگ دار را باید از همین دست دوم فروشیها خرید) . اما نوشته مریم مهتدی را که خواندم دیدم یک جایی از ذهنم همیشه آن جمله را که زن جواهرات بدلی ارزان قیمت به خودش آویزان کرده بود یادش مانده. حالا احتمالا ناخودآگاه من گاهی از این در جهت ازدیاد اعتماد به نفس استفاده کرده گاهی در جهت تحقیر این خود درونیمان. ولی آنجا بود. همه این سالها.
دوست داشتم اشراقم را.
اندر مشکلات یافتن یک آدرس ایمیل
من نمیدانم واقعا چرا باید پیدا کردن یک آدرس ایمیل در بهترین دانشگاه ایران به این سختی باشد.
این سایت فارسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.
این هم صفحه تماسشان که در آن همه چیز پیدا میشود غیر از یک آدرس ایمیل.
این هم صفحه اساتید به انگلیسی. مگر
معمول نیست که با کلیک روی هر اسم باید به صفحه آن استاد رفت و حداقل یک راه تماس پیدا کرد؟
بعد به سرم زد بروم یک مقدار بقیه دانشگاه ها را هم بگردم.
وضع شریف از همه بهتر است. این صفحه تماس با اساتید است که همهشان شکل گلآند وقتی میرویم توی سایتشان! البته شریف چون دانشگده علوم انسانی و مطالعات مذهبی ندارد خیلی به درد من نخورد!
این هم دانشگاه الزهرا.
بخش پژوهشهای زنان هم که اصلا باز نشد.
سرتان را درد ندهم. ایمیل مورد نظر پیدا نشد. حالا اگر کسی یک عقیدهای دارد که چطور میشود با یک استادی در یکی از دانشگاههای علوم اجتماعی تماس گرفت به این بنده محتاج کمک کند.
در ضمن این سیاه نمایی نیست. نقد سازنده است. من نمیدانم برای هر کدام از این سایتها چند میلیون خرج شدهاست اما باور کنید اگر به این حمیدرضای ما میدادید برایتان خیلی بهتر از این کار میکرد. اصلا میلیون هم نمیدانست که چیست!
May 10, 2008در میانمار چهمیگذرد؟
یکچیزی امروز به ذهنم آمد گفتم بنویسم. یادتان است در آن سفر تاریخی احمدینژاد به سازمان ملل (سال گذشته که بعد هم قضیه دانشگاه کلمبیا را داشت)وقتی جورج بوش سخنرانی کرد همه شگفت زده شدند وقتی اسم ایران را فقط یک بار گفت و اسم میانمار را ده بار؟ یادم است آن موقع صحبت این بود که این یعنی چه که این گیر داده به کشوری که مردم حتی اسمش را هم نشنیده اند.
این سرفصل امروز سیانان مرا یاد آن انداخت.
May 09, 2008در نظر گرفتن اینکه یک ادم از کجا,َ با چه سابقه خانوادگی و فرهنگی, و در چه زمانی میآید شاید در کم کردن تشنجهای موجود در روابط موثر باشد.
May 08, 2008کنج
جاهایی است در اماکن عمومی که آدم نسبت بهشان احساس مالکیت میکند. بعد اگر یک دفعه بخواهد برود در کنج خودش خلوت کند و ببیند کس دیگری انجاست حتی ناراحت هم میشود. میدانید چه میگویم؟ یک جور حس مالکیت به یک نقطه دنج در پارک یا کتابخانه یا حیاط دانشکده.
من هم یک مدتی است کنج خودم را در جایی دور افتاده در حیاط مدرسه پیدا کردهام. خوبی اش این است که دور و برش صندلی ندارد و آدمهایی زیادی هم نیستند که مثل من عاشق روی خاک و علف نشستن باشند. در فاصله بین کلاسها و کارم میایم اینجا و سعی میکنم غذایم را همین جا بخورم و به شدت با خودم مبارزه میکنم که کامپیوتر را باز نکنم که البته همیشه موفق نمیشوم. مثل همین حالا.
این عکس کنج من است از نقطه ای که من معمولا میبینمش. عکس این چوبهای ظرف غذا هم برای این است که به قول یکی با نشان دادن اینکه میتوانم با این چوبها و مدل اوشینی غذا را تند تند بخورم تحت تاثیرتان قرار دهم!

May 07, 2008ایده
فکر کنم خداداد بود یه بار گفته بود وقی آدم داره خودش یه چیزی مینویسه و حوصلهاش رو نداره و البته دیگه وسطشه و نمیشه که از نو شروع کنه همینطور فوران وحی ایدههای تازه است که بهش نازل میشه.
بچههای جامعهشناسی به خصوص شاخه جامعهشناسی روانشناسی تو ایران: یک ایده خیلی خوب برای تحقیق که نو هم هست میتونه بررسی رفتار ایرانیها در سایتهای ارتباطی مثل فیس بوک و اورکات باشه. از هزار منظر هم میشه بهش پرداخت. میشه جنسیتیجداش کرد یا بر اساس محل زندگی. بعد یک سری سوژه فعال تو این سایتها پیدا کنید و یه مدت تعقیبشون کنید. یا اینکه یکی از نظریههای ارتباطی قدیمی رو بگیرید و ببینید آیا در مورد این روابط نوع جدید صدق میکنه یا نه.
اگه کسی رو علاقهمند کردم یه تماس بگیره دقیقتر بگم چرا بررسی رفتار ایرانیها در این زمینه جالبه و مثلا چرا ممکنه نتیجهآش با یک تحقیق مشابه مثلا در ژاپن فرق بکنه.
پینوشت روزمره: حالم این روزها یک مقدار بیش از حد معمول خوش است. نگران خودم شدم!
May 05, 2008دیشب ازدواج موقت نداشتی؟
خیلی حواسم جمع نیست که دقت کنم ببینم چه میگویم یا به ساختار نوشته توجه کنم. این مطلب الان دوهفته است که در ذهنم است و دیگر کلهام جا ندارد.
یک کلاس جامعهشناسی خاورمیانه دارم که واقعا کلاس مورد علاقهآم است. یک استاد عراقی دارد که کلی باّ هم رفیقیم و همیشه بینمان شوخی پرژن - ایرانی است. یکبار هم به من گفت من از این پرژن! های کلاس میترسم. آخرش یکبار مرا به خاطر گفتن ایران و فارسی نه پرژیا و پرژن میکشند. کلی هم کمک فکری برای من و این ذهن قاطی پاطیام است. اینها را میگویم که مقدمه شود یعنی طرف نه آدم شوتی است و نه یکطرفه و از همه جا بیخبر حرف میزند.
بحث ساختار خانواده در خاورمیانه بود. به شیعه و ازدواج موقت رسید. همان صیغه خودمان. بحث از تاریخچه چند همسری قبل از اسلام و زنان محمد شروع شد و بعد به غیرقانونی شدن آن در زمان پهلوی پسر و دوباره وضع شدنش بعد از انقلاب رسید. بعد هم به این یکی دوسال اخیر و ترویج مجدد آن توسط دولت احمدینژاد.
استادمان گفت که خوب آمار دقیقی از اینکه چند درصد مردان ایرانی از این قانون سواستفاده میکنند ندارد. اما به شرایط صیغه پرداخت. اینکه زمانش بسته به اندازه توافق است و پولی رد و بدل میشود و بعد هم توضیح داد که چرا این قانون ایران به شدت ضد زن است و چطور مردان همسر دار از این سوراخ قانون استفاده میکنند و چطور قانون ایران اینها را توجیه میکند.
والا تمام حرفهایش درست بود. بینوا هر سه دقیقه یکبار تاکید میکرد که تعداد خیلی کمی از مردان ایرانی اینکار را میکنند و نباید اینطور فکر کرد که حالا همه در ایران چندتا زن دارند و چهل تا صیغه. اما بحثش بحث ساختار خانواده بود. من حالا میخواهم از حس خودم در آن کلاس حرف بزنم.
من فکر نکنم هیچ کس در آن کلاس غیر ازا ینکه این عمل یک فاحشهگری اسلامی است به چیز دیگری فکر کرد. یک قرارداد بین طرفین با رد و بدل شدن پول. زنی که سرویس میدهد و مردی که سرویس را میخرد. خوب این اسمش اگر فاحشهگری نیست پس چیست؟
اما من همه بدنم داغ شده بود. انگار آدم یک عیبی در یکی از اعضای خانوادهاش باشد یا یک جای بدنش و دلش نخواهد کسی بفهمد. حالا انگار جلوی صد و سی نفر مجبور شده باشی لخت بشوی. میدانید چه میگویم؟ تازه من کاملا میدانستم هدفم استاد نه سیاه نمایی است نه مسخره کردن و نه هیچ چیز از این دست. کاملا به یک قانون ضد زن در ایران اشاره کرده. قانونی که خیلی از ما برای برداشتنش تلاش میکنیم و تازه استاد خیلی از چیز ها را نگفت. اینکه چطور نمایندگان محترم زن مجلس خودشان این را تبلیغ میکنند یا وبلاگهای - شوخی یا جدی- تبلیغ صیغه راه میافتند و ملت این را هم جزو راههای به بهشت رفتن اضافه کردهاند.
بحث که برای دانشجوها باز شد هرکسی نظرش را گفت. از اینکه این قانون اصلا منطقی به نظر نمیرسد تا اشاره به رفتاری تقریبا شبیه صیغه بین برخی فرقه های افراطی مورمونها و اینکه اگر یک آًقای شیعه محترم بخواهد در آمریکا از این راه به خدا رسیدن استفاده کند چه خواهد شد. من نمیدانم چرا پرژنهای محترم کلاس همچین مواقعی لالمونی میگیرند. من هم فقط یه اشاره کوچیک کردم که باید به ریشههای این قانون توجه کرد و اینکه چطور باید فقه ها باید توجه کنند که قانون هزار و چهارصد سال قبل رو الان نمیشه اشاره کرد و اینکه این صیغه چقدر ضد زنه و کمپینی بر علیه اون برقراره. بعد هم گفتم که واقعا به این قضیه باید توجه بشه که حالا اینطور نیست که هرکسی تو ایران بره هرشب یکی رو صیغه کنه اما مسله اینه که این قانونه و نباید باشه.
همین دیگه. حس خیلی بدم وقتی تکمیل شد که فردا صبحش یکی از شاگردهای اون کلاس سر یک کلاس مشترک دیکه موقع حال و احوالپرسی سر صبح ازم پرسید که دیشب ازدواج موقت نداشتی؟ من هم گفتم نه. پولش نرسید. گفتم برو هر وقت پولشو جور کردی بیا!
For Dearest Ali
دیوانه ای تو. حالا ببینم کی بهت گفتم.
May 03, 2008مامانته؟ آخی!!
ما از طریق چهاردیواری این قجری نازنین (زند به قجری بگه نازنین یعنی یک سونامی تاریخی) به یک جایی رسیدیم که همهاش را یکجا خوردیم!
من حالا از وقتی آینجا را خواندم هی به این فکر میکنم اگر من قرار باشد این شاسکولیهای پدر و مادر و خواهر و برادر را بنویسم باید چهارتا وبلاگ مجزا بزنم به این اسامی:
مامانته؟؟ آخی
باباته؟؟ آخی
برادرته؟؟ آخی
خواهرته؟؟ آخی
کلا این خانواده ما آخر سوژهاند برای وبلاگ نویسی. باید یک ایمیل به خانم رایس بزنم بگم بودجه این صدای آمریکا رو بیشتر کنن که من کار و درس رو بذارم کنار بشینم تمام وقت وبلاگ بنویسم از این آخی!!های دور و برم.
حالا تا پول نرسیده این را هم تعریف کنم:
یک عدد زوج نازنین که در ظاهر خیلی با شخصیت و اتیکت به نظر میرسیدند چند روزی مهمان ما بودند. خانم والده هم برای به رخ کشیدن قدرت آشپزی و البته احتمالا برای اینکه یه جوری به این زوج به ظاهر متشخص نشون بدن که این دختره - یعنی من- هیچیاش به ایشون نرفته این حضرات رو دعوت کردند برای شام.
ما رفتیم و شام رو هم خوردیم و بعد همه همچنان پشت میز شام نشسته بودند. آقای زوج متشخص برای اینکه یخ مجلس بشکنه گفتند بیاید جک تعریف کنیم. هرکس بیمزه ترین جک رو تعریف کرد برنده. ما چه میدونستیم قراره جریان به کجا ختم بشه گفتیم باشه. از جک های کیهان بچهها و گل آقا و صبحجمعه با شما شروع شد و یواش یواش تب مجلس بالا رفت. بعد همینطور هی تب مجلس بالاتر میرفت. آقای زوج متشخص هم اصلا انگار متوجه نبود که دیکه یخ ها آب که خوبه به مرحله تبخیر رسیده کوتاه نمیاومد.
سرتون رو درد ندم. این باباته؟؟آخی که انگار همه سالهای زندگیاش منتطر حضور این زوج متشخص تو خونش بود یواش یواش رشته کلام رو به دست گرفت و کار به جایی رسید که من حاضر بودم برم توی خاک گلدون کرم منو بخوره!
تازه این هم بس نبود. مامانه (مامانته؟؟آخی) از اون طرف میز هی می گفت اونو بگو . اونو بگو!!
خدا رو شکر که این رفقای ما فقط تو ظاهر متشخص بودند!
پینوشت: ما مخلص آبجی کوچیکه هم هستیمها! (خواهرته؟؟ آخی!)
جالب است که آدمها چطور نه در کلام و نوشته و نگاه که در سکوت و قهر و خاموشی خود واقعیشان را نشان میدهند.
بزرگ شدن گاهی خوب است. کاش همه بتوانند روزی روی خوبش را هم تجربه کنند. حتی من.
May 02, 2008By the way, my friend was a lesbian!
اتفاق جالبی امروز افتاد. گفتم بد نیست افکارم را با صدای بلند اعلام کنم.
دوستی امروز خبر داد که برنامه شباهنگ صدای امریکا از وبلاگ تو نقل قول کرده است. رفتم و گوش دادم. دیدم این پستاست. خوب دستشان هم درد نکند. (الان دیگر معلوم شد پول این وبلاگ نویسی ما هم از کجا میاید!) آقایی که قبل از خواندن وبلاگها صبحت کردند وقتی در مورد رابطهای که من نوشته بودم حرف زدند گفتند رابطه بین یک زن و مرد و بعد هم تصویر اینجا را نشان دادند و در حین خواندن آن پست عکسهای دیگری هم روی تصویر میامد. وقتی اسم رابطه آمد تصویر کارتونی یک زن و مرد را نشان دادند. اما جریان این پست اصلا چه بوده است؟
این نقل قولی از بهترین دوست من نیکول است که مسول مرکز همجنسگراهای مدرسه و یک دختر لزبین است که به تازگی با دوست دخترش بهم زده و آن حرفها را آنروز با هم در میزی که در حیاط مدرسه به مناسبت هفتهPRIDE داشتیم رد و بدل کردیم. یکسال از من بزرگتر است و یکی از بهترین انسانهای روزگار است.
وقتی هم من آن مطلب را نوشتم کاملا رابطه نیکول و دوست دخترش در ذهنم بود اما فکر کردم برای همه مدل رابطهای درست است. زن با زن مرد با مرد یا زن و مرد با هم. واقعا چه فرقی در اینهاست؟ بماند که تصورات نادرست زیادی هم در مورد روابط همجنسگراها وجود دارد که همه فکر میکنند آنها بهترین زندگی جنسی را دارند و بینشان هیچ وقت بهم نمیخورد و البته همه لزبینها هم باید موطلایی و لاغر و قد بلند باشند! بنابراین یک همجنسگرا با رفیقش و همسرش لابد بهم نمیزند و جدا نمیشود.
خواستم بگویم ذهن ما عادت کرده همه چیز را با معیارهای خودمان بسنجیم و تمام دنیا را از دریچه افکار و تجربیات خودمان ببینیم. اگر رابطه ما دگر جنس گرایانه است همه رابطهها را با آن بسنجیم و حتی فکر هم نکنیم که انواع دیگری از رابطه هم ممکن است.
لابد معمولی نیستند و حرف زدن از نامعمولیها هم کار درستی نیست. اصولا دنیا بر اساس زندگی معمولیها ساخته شده. نامعمولیها بروند خودشان را معمولی کنند
حالا باید به این رفیقم بگویم که نقل قولش تا واشنگتن هم رفت و بعد هم در حین حرف زدن از او تصویر یک مرد را نشان دادند. فکر کنم بالا بیاورد.
پینوشت: به دوستم گفتم جریان رو. گفت که اینکه تعجب نداره. شما که تو ایران گی ندارید. (داخل پرانتز اینکه این صحبت گهربار مستر پرزیدنت همیشه مایه تفریح ماست)
May 01, 2008یک شبانهروز مهیب و طوفانی رو پشت سر گذاشتم و الان معنی آرامش بعد از طوفان رو با تک تک سلولهای تنم درک میکنم.
واقعا استرس چه نمیکنه با آدم.
April 30, 2008برچسب: ایده
یه دستگاهی باید اختراع بکنم که تو هر اتاقی که من میرم یه امواجی ساطع کنه که کولر اتاق رو از کار بندازه.
خاموش کنید این لامصب رو.
English Weblog
archives
by dateMay 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category