
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
August 31, 2010میگوید در حرفهایش، در کارهایش، در نگاهش عشق نمیبینم. میگوید آن چیزی که من «امر» میبینم، عاشقانه آرامی است از ذوقش برای کاری که دوست دارد من بکنم، یا باهم بکنیم.
گیجم. من همیشه رهاتر از همه این حرفها بودم. حالا دست و پایم انگار بسته است. انگار باید حواسم باشد که دم به تله ندهم، که بالم گیر نکند. که یک جوری این وسط، روی این مرز باریک، راه بروم که نه او برنجد و نه من زنجیر شوم. سخت است. گاهی از این ور میافتم و گاهی از آنور.
من حریم شخصیام وسیع است. میروم توی لاک وقتی کسی سرک بکشد توی این فضا. آدم کاری را به خاطر دیگری کردن نیستم. نخواستم کسی به خاطر اینکه مرا میخواهد کاری کند یا عوض شود و اینکه کسی از من همینها بخواهد را عشق نمیدانم.
دوست دارم بعضی وقتها گم شوم و به هیچ کس هم توضیح ندهم چرا خبر ندادم که کجایم یا چرا جواب تلفن و ایمیل نمیدهم. نه گفتن تمرین بزرگ زندگی من است. من یاد گرفتم به چیزهایی که دلم نمیخواهد بگویم نه. عقیده دارم این ربطی به دوست داشتن ندارد. کسانی که دور و برم باقی ماندهاند، این را میدانند که دوست داشتنم به معنای همیشه با آنها بودن نیست.
نمیخواهم بین «او» و قیمتی که باید این وسط برای این «گردنکشی» بپردازم، انتخاب کنم. کاش من رها را دوست داشت.
Permalink
بزن
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام
زخمه بزنی
زخمه نزنی
من تن تننم
August 30, 2010پایین- دو
دارم بررسی میکنم از راههای سفر بین سنتا باربارا و دیویس کدوم مناسبتره.
اگه خودم برونم برم، شش هفت ساعتی تو راه خواهم بود و من راننده شب نیستم. حداقل با این وضعی که الان چشمام داره نیستم. در بهترین حالت عصر حرکت کنم و آخر شب برسم و به همین شکل هم برگردم.
پرواز مستقیمش خیلی گرونه. اگه از الان برای یک ماه دیگه رزو کنم میشه نزدیک پونصد دلار. پروازهای غیر مستقیم هم خیلی طولانیاند و توقف دارن. از سنتا باربارا منو میبرند سیاتل و از سیاتل میبرن دیویس. یا میرن لوس آنجلس و بعد میرن بالا. قطار هم داره.
قطار راحتی هم هست که اینترنت هم داره. اما مسیرش دوازده ساعته. رفتش از اینجا هر روز ساعت دوازده ظهره و دوازده شب میرسه و برگشتش هم شش صبح هست که شش عصر میرسه. یعنی یک روز کامل میره اینتو. بعد من بخوام چهار روز بمونم دیویس، دو روزش باید تو قطار باشم.
اتوبوس هم داره. اونم دوازده ساعته. ساعت حرکت شب هم داره، اما اگه دوازده شب راه بیافته، دوازده ظهر فردا میرسه. تو قطار باز میشه کتاب خوند و راحت خوابید. تو اتوبوس این سختتره. خیلی مسیر لعنتیایه.
آخرش هم من میمونم و این دلمه ور دل خودم که رانندگی کنم.
August 29, 2010ناخواسته حرفی زد که ناراحتم کرد. توضیحش را قبول کردم و میدانم حسش موقع جواب دادن، همان حس من موقع نوشتن نبود. اما دیگر دستم هم به نوشتن جملاتی از آن مدل نخواهد رفت. یک جوری میرود در ناخودآگاه آدم و میشود جزو ترسهایش. متاسفم.
August 28, 2010گفته بود رابطه رو تمومش نمیکنن. خودش تموم میشه.
August 27, 2010امروز کوچیکم. خیلی کوچیکم. اونقدر که با یه خواب، به سبکی همون خواب، تا هزار سال قبل رفتم و اونجا گیر کردم به ساقههای سبز برنج و بر هم نگشتم.
خواب، خواب، خواب، ... این خوابهای لعنتی.
نمیخواهم بیدار شوم. نمیخواهم از خوابهایم بیدار شوم. خواب دیدم مرا بغل کرده و اشک تمام پهنای صورتش را گرفته و میگوید دوستت دارم. دلم برایت تنگ شده. قلبم از دهانم بیرون آمده بود. میدانستم خوابم. میدانستم اگر نفسم بگیرد، از خواب بیدار میشوم. میخواستم هیچوقت آن لحظه، آن آغوش، آن ایوان رو به شالیزار سبز تمام نشود. چند ماه پیش به من گفت که من عوض شدم. هفت سال است که مرا ندیدی. من بازهم نفسم گرفته بود. میخواستم بگویم فکر میکنی این زنی که الان داری این حرفها را در این مستطیل زشت کوچک بهش میزنی، همان دختر هفت سال قبل است؟ نگفتم این را. گفتم یعنی نمیشود با این تغییرها بازهم حرف زد؟ چند بار حرف زدیم در این هفت سال؟ سه بار؟ چهاربار؟ هر بار چند دقیقه؟ سه دقیقه؟ چهار دقیقه؟ چرا اینقدر دوستت دارم؟ چرا دلم میخواهد هنوز تو باشی و هنوز تو بهترین دوستم باشی. ببین. خودت هم میدانی بهم برسیم همه این هفت سال را حرف میزنیم. من میگویم و تو میگویی. چرا راه نمیدهی لعنتی. چرا راه نمیدهی. این همه آدم آمدند و دوست ماندند. چرا راه نمیدهی. آن شب آخر، آن بغل آخر وسط آنهمه چشم و آنهمه اشک و تویی که نمیخواستی من بروم...
از صبح که بیدار شدم یک چیزی روی دلم سنگینی میکند. آنقدر این خواب خوب و نزدیک و واقعی بود که فکر کردم اگر بروم کنار پنجره تو هنوز آنجا ایستادهای. در خواب شبیه آخرین عکسی بودی که از تو دیدم. من ندیدم این استخوان ترکاندنتهایت را، نبودم که بفهمم این غم لعنتی تکراری در صورتت از کجا میآید. از خواب که بیدار شدم، فکر کردم شاید عاشقت شده باشم. شاید من عاشق بهترین دوستم شده باشم، شاید دلم عشقبازی با بهترین دوستم را بخواهد. قیدهای بهترین هم باید برگردند به همان هفت سال قبل...نمیدانم. به اندازه خوابیدن با برادرم تابو است.
دلم از صبح سنگین است. دلم از صبح یاد همه آن ساعتها و ساعتها حرف را کرده. دلم بدجوری تنگت است لعنتی.
August 26, 2010سعدیوار: نخور و نرون ای جوون
از رانندگی در حال مستی میترسم. خیلی هم میترسم. از آنهایی هم هستم که پز «دست فرمون» هم زیاد میدهم، اما هیچ ادعایی برای رانندگی در حال مستی ندارم. تا به حال امتحانش هم نکردم.
دیشب با یکی از بچهها چت میکردم و داشت از «حال» رانندگی وقتی «مست مست» هستی در اتوبان همت میگفت. نه تنها حالش را نمیفهمیدم که میخواهم هزار سال «حال» نکند! خیلی چت، خیر سرم، رمانتیک هم بود، اما گفتم آخر آدم حسابی، خودت میخواهی بمیری، آن بیچارهای که آن وقت شب به هوای پیداکردن مسافر به خیابان آمده که به یک چاک زندگیاش بزند، چه گناهی دارد که قربانی این حال کردن تو و «رقص تیر برقها» شود؟
با یکی دیگر از بچهها هم حرف «مد بودن» رانندگی با حال مستی بود. میگفتم شما که آژانس دارید. مرگتان دیگر چیست. میگفت مهمانی دیروقت تمام میشود. ماشین را که نمیشود گذاشت آنجا. آژانس پیدا نمیشود و کلی «بهانه» دیگر که همهاش چرت بودند. اصطلاح «راننده متعهد نامست» هم اصلا تعریف نشده بود برایش.
ربطی هم به اینکه «رانندگیبلدم» و با الکل «راحت» هستید و «نه بابا. مست نیستم» و «حالم خوب است» هم ندارد. اصلا الکل میخوری حالت خراب شود و سرت گیج برود. اگر اینطور نشود مگر مرض داری میخوری؟
August 23, 2010پایین
همانطور که دور میشدم، از آینه بغل نگاهش میکردم. هر وقت ناراحت است و میخواهد بغضش را قورت بدهد، دستش را میکند توی موهایش. خیلی دیر شده بود و باید کامیون را سر ساعت اینجا تحویل میدادیم. اینقدر صبح شلوغ بود که به اینجای آخرش فکر نکرده بودم. اول صبحی آمده بودند کمک ما برای بار زدن وسایل.
راه که دور نیست. شش هفت ساعت جنوب همانجایی که آنها زندگی میکنند. با هواپیما هم چهل و پنج دقیقه، اما نمیدانم چرا فکر نکرده بودم که موقع خداحافظی میخواهد گریه کند. قلب خودم هم در آمد از توی سینهام. سعی کردم بخندم و بگویم که مامان جان وقت گریه ندارم. گفتم زود میایم. بیست روز دیگر بالایم. کنارشان هم که بودم ماهی یکبار میدیدمشان اگر سفر نبودم.
حالا این بالا و پایین وارد زبان من شده. پایین جایی هست که من هستم و بالا جایی هست که آنها هستند.
عادت کردهام مطمئن باشم کسی همیشه حساب و کتاب قبضها و تاریخ پرداختشان و موجودی بانک را نگه میدارد، عادت کردم کسی حواسش به موعد پرداخت کرایهخانه و خالیکردن سطل آشغال و نگاه کردن به صندوق پستی باشد. عادت کردهام که یکی خانه را تمییز کند و تازه چند ماه قبل بود که فهمیدم وان حمام، خود به خود موقع شستشو، تمییز نمیشود و باید هر از گاهی آن را هم شست!
نگران مامان و بابا هم هستم، اما منا قول داده حواسش باشد. یک ذره تا عادت کنم که خودم به همه کارهایشان نرسم سخت است. خوب است که اهل اینترنت شدهاند. الان عکسهای خانه لخت را برایشان فرستادم که خیالشان راحت شود. نوشتم بیایید سبزی بکارید در این حیاط. آنها که باورشان نمیشود من به خیال خودم گنده شدهام.
بعد از هفت سال قصد دارم دوباره تنها زندگی کنم. نمیدانم یادم مانده یا نه. فعلا یک ماه مانده تا مدرسه شروع شود. باید اینجا را یاد بگیرم و تنهایی را...
August 22, 2010قرار بود یک قراری را قطعی کنم یا اینکه بگویم نمیشود و نمیروم. وسط تاخیر هواپیماها و بیتلفنی و دزدی و حال طوفانی استقبالکننده و بعد هم اسبابکشی و بیاینترنتی گم شد. شاید همه بهانه باشد و فقط یک جمله که نمیتوانم بیایم، خیلی راحتتر بود.
حالا برگشته به ولایت خودش آنطرف مملکت. حالا فهمیدم سفرش را کج کرده بود و چند روزی اضافه مانده بود فقط برای آن چایی که گفته بودم آن عصر باهم بخوریم، حالا فهمیدم چقدر منتظر همان یک خط بوده و اینکه نیم ساعت ببینیم هم را.
از خودم و این آدم بدقولی، که من میدانم و با اطمینان هم میدانم که نیستم، اما اینبار به بدترین نحو ممکناش شدم، بدم میآید. نه تنها تصورات خودش را خراب کردم، که تصورات آن دوست دیگرم را که آنقدر خواسته بود ما هم را ببینیم.
ایمیل زدم که حق دارد نبخشد، اما بگذار یکبار هم را ببینیم بعد متنفر باش. هنوز جواب نداده. به طرز بدی حالم بد شده از وقتی جزییات جریان را فهمیدم. اصلا من لایق اینهمه نبودم.
August 18, 2010یه چیزی اینجای دلم، ببین، ببین، اینجا، اینجای دلم سنگینه. شاید هم خالی. اصلا یه خالی سنگینیه. نفس کم میآرم و با اسپری سالبتامول میخوام خوب شم.
مرا میشناسد. بد میشناسد. میداند کدام آهنگ خرابم میکند، کدام عطر مستترم میکند، کدام کلمه، کدام ناز صدایم را میبندد، کدام تن صدا مرا میلرزاند، کدام، کدام، کدام...
کی همه کارتهایم را رو کردم؟ میترسم از این عریانی، انگار دست و پایم را در زنجیر است. پرواز میخواهم.
August 17, 2010پاسبان*
پاسبانی در تاریکی سوت کشید و گفت: سیاهی کیستی
سیاهی پاسخ داد: گوسفند بنفش پررنگ خوشحالی که به بقیه رنگهای رنگینکمان میاندیشد!
* تیتر طبعا از وبلاگ اگر پاسبانی در تاریکی سوت کشید پسر من بود
August 16, 2010در جستجوی زمان از دست رفته
عیسی سحرخیز از نوکیا زیمنس به علت فروش تجهیزات شنود تلفنی به حکومت ایران به دادگاهی در آمریکا شکایت کرده، ما برای کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیری مفت به بادرفتهمان به کجا شکایت کنیم؟
August 15, 2010اینکه دوستت دارم دلیل نمیشه که نذارم یه روز بیخبر برم.
English Weblog
archives
by dateAugust 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category